علي قوچاني(فرمانده تيپ يکم لشکر 14 امام حسين (ع)(سپاه پاسداران انقلاب اسلامي))
علي قوچاني
در کودکي همراه پدر و مادرش از اراک به
اصفهان آمد، شرايط معيشتي ايجاب مي کرد که در محل هاي مختلفي زندگي کنند.
از همان کودکي با کاستي ها و سختي ها انس گرفت و سازندگي او از همين د
وران آغاز شد. از همان کودکي حالاتي کنجکاوانه داشت. بسيار جسور و چالاک و
فعال بود. در دوران انقلاب با اينکه سن چنداني نداشت به اندازه توان خود در
رويدادهاي انقلاب شرکت و فعاليت کرد. هنوز در اوان جواني بود که بعد از
انقلاب، روستاهاي سميرم و بوئين ميندشت را زير پا گذاشت و در خدمت انقلاب
به کمک محرومان و مستضعفان آنجا شتافت. با شروع درگيريهاي کردستان با سن
وکم و جثه کوچک به هر نحو ممکن خود را به آنجا رساند. در کردستان شاهد
درگيري ها و خيانتهاي مدعيان طرفداري از خلق يعني دمکراتها و چپ گراها بود و
در آنجا کم کم چهره خود را نشان داد. به محض شروع جنگ تحميلي به اتفاق عده
اي از دوستان؛ خود را به جبهه هاي خونبار جنوب رسانيد و از آنجا بود که
زندگي سراسر حماسه و شش سال فداکاري مستمر و ايثار گري او براي اسلام عزيز
آغاز شد. اولين عملياتي که در آن شرکت داشت عمليات فرمانده کل قوا بود که
در آن عمليات روح سلحشوري او تکوين يافت. فداکاري دوستان، شهادت همرزمانش،
مبارزه و پايداري او را به راهي کشانيد که نهايت آن لقاا? بود علي به مقامي
از اخلاص و تقوا رسيد، که سالکان و عارفان همواره آرزو مي کرد ند، و چنان
اسطوري اي شد که براي دوستان و همرزمانش الگو و اسوه بود و براي دشمنان
اسلام و منحرفان مايه وحشت.
در حمله تاريخي فرمانده کل قوا شجاعانه جنگيد و در حمله ثامن الائمه ,اين
فرمانده شجاع و رشيد، خود را سراسر وقف اسلام کرد. در طول شش سال دفاع مقدس
بيش از دوازده بار زخمي شد، پيکر او از زخمهاي متعددي که دشمنان اسلام بر
او وارد کرده بودند پر بود؛ صورتش بر اثر ترکش شکافي بر داشته بود که تا
آخر جاي آن بود و چهره شکاف بر داشته مالک اشتر را تداعي مي کرد. پاهاي او
بارها در اثر تير و ترکش، شکسته شد و هر بار قبل از حمله، خودش گچ پاهايش
را مي شکست و خود را به جبهه مي رسانيد.
در اکثر حمله ها نقش حياتي و حساس داشت و تا معاونت لشگر امام حسين (ع) پيش
رفت. بسيار خاضع و ساده بود و در کمال صداقت و سادگي زندگي مي کرد. با
اينکه فرمانده اي رشيد و کار ساز بود، بسيار گمنام و ناشناس بود و خود را
خدمتگذار کوچک رزمندگان مي دانست.
سالها شرکت فعالانه و مستمر او در جبهه هاي خون و آتش و درگيري با گروههاي
محارب و منافق در جنوب و غرب از او فرمانده اي ساخته بود، شجاع، صبور و
رازدار، زاهد شب بود و شير روز، بارها تا مرز شهادت پيش رفت. در سال 1363
به مکه معظمه مشرف شد، و پس از چندي ازدواج کرد.
او به عنوان فرماندهي مدير و لايق، هدايت بخشي از نيروها را در حمله به
فاو، بعهده داشت، در منطقه استراتژيکي کارخانه نمک از خود رشادت هاي فراران
نشان داد و سر انجام پس از شش سال رشادت و جانبازي، در سن بيست و دو
سالگي، در يک عروج آسماني، تماشاگر راز شد و پيکر عزيزيش در آتش خصم سوخت.
منبع:پرونده شهيد در بنياد شهيد وامور ايثار گران اصفهان ومصاحبه با خانواده ودوستان شهيد
وصيت نامه
بسم الله الرحمن الرحيم
حضور پدر ومادر زحمتکش و مومنم سلام
در لحظات آخر عمر قصد خداحافظي دارم و مطالبي چند به عنوان وصيت بنويسم.
نخست از شما با زباني قاصر تشکر مي کنم از شما پدر و مادرم ولي با اين زبان
بي زباني مي گويم که انشا ا... خدا به شما اجر بدهد و شما را جزو صالحان
درگاه خود و جزو عاقبت به خيران قرار دهد.
مادر و پدر عزيم! امانتي که به شما داده شده بود، به صاحب اصلي آن
بازگردانده شد. کسي که چيزي را امانت مي گيرد موقع پس دادن هيچگاه ناراحت
نمي شود. آفرين بر شما! که اينگونه امانت را تحويل داديد.
مادرم! من شما را خيلي دوست داشتم همچنين پدر ف همسر، برادر و خواهر را،
شما تنها کساني بوديد که در اين دنيا به آن علاقه داشتم. ولي مادر جان! من
خدا را بيشتر از شما دوست دارم و براي همين است که قريب به شش سال از شما
جدا شده ام. اميد وارم که در غيبت ظاهري من بي تابي نکنيد.
هر موقع که دلتان گرفت براي سرور همه ما ابا عبد ا? الحسين (ع) گريه کنيد.
مطلب ديگر در موردي همسرم است او را در تصميم گيري آزاد بگذاريد، بگذاريد
راه جديد خود را انتخاب کند و مسأله ديگر اينکه اگر فرزندم به دنيا آد و
پسر بود، کاري کنيد که وقتي بزرگ شد ادامه دهنده راه من باشد و اسمش را
حسين بگذاريد.
در پايان از تمام آشنايان و دوستان حلاليت مي طلبم.
با سلام خدمت همسر خوبم.
همسرم! تمام انسانها رفتني هستند تمام انسانها چه خوب و چه بد و چه ضعيف و
چه غني با هر وضعيتي که هستند مي روند. در اين راه، عده اي با عزت و
سرنهادن به قرب خدا زندگي مي کنند و بعضي براي زندگي خود بنده غير خدا و
بنده بنده خدا مي شوند و از خود هيچ عزت و سر افرازي ندارند ولي دسته اول
چون راه خدا را مي روند همواره با مشکلاتي رو به رو مي شوند، بعضي اوقات
انسان خود را در راهي مي بيند که در آن راه يا بايد کشته شدن در راه خدا را
انتخاب کند يا سر تعظيم غير خدا فرود آورد. مردان خدا اولين راه را انتخاب
مي کنند.
وصيتي چند
پنج ماه روزه برايم بگيريد يا بخريد.
دو ماه نماز قضا بجا بياوريد.
37 هزار تومان به لشگر بدهکارم که مقدار 00 5/ 33 تومان آنرا به قرض الحسنه
ولايت فقيه که دفتر آن به نام... مسئول تعاون لشگر مي باشد واريز کرده ام.
اگر چيزي باقي مانده به دوستان و آشنايان خبر دهيد که اگر کسي از من طلبي دارد بگيرد و در غير اين صورت در اختيار همسرم بماند.
چنانچه وسايلي از سپاه و لشگر در اختيارم بوده، به لشگر باز گرزدانيد.
والسلام علي قوچاني
خاطرات
سرداررحيم صفوي :
گردان مسلم هميشه ياور رشادت ها و ايثارگري هاي جمعي از بهترين عزيزان اصفهاني مي باشد.
در آغاز جنگ تحميلي يکي از اولين يگانهاي رزمي سازماندهي شده سپاه، گردان
مسلم بود. به قول يکي از فرماندهان لشکر (سال 60 ) از اين گردان کمتر از
انگشتان دست هنوز شهيد نشده اند.
حاج علي قوچاني نيز عليرغم سن کم يکي از نيروهاي تشکيل دهنده اين گردان، از ابتدا بود.
وي در طول سالهاي جنگ به دليل رشادت هاي فوق العاده، خيلي سريع در شمار يکي
از فرماندهان لشگر امام حسين (ع) در آمد. در طول سالهاي جنگ علي بيش از ده
بار در عمليات مختلف زخمي شد و هنوز زخمهايش التيام نيافته که به جبهه باز
مي گشت.
وي در اواخر عمر کوتاه و پر برکتش براي يکي از دوستان چنين نقل کرده است:
اخيراً با نگاه به چهره رزمندگان مي توانم نور شهادت را در صورت بعضي از آنها ببينم.
مادر شهيد:
علي شش ساله بود که ما از اراک به اصفهان آمديم. در آن دوران اکثر خانه ها،
چاه آب داشت و آب مصرفي را از آن تأمين مي کردند يک روز من از او در خواست
کردم که از چاه آب بکشد. وي هنگام انجام اين کار به خاطر سنگيني آن با سطل
و طناب به داخل چاه پرتاب شد.
من وقتي صحنه را ديدم شيون کنان پدرش و همسايه ها را خبر کردم.
بلافاصله او را از چاه بيرون کشيدند و مشاهده کرديم که به لطف خدا هيچگونه آسيبي به او نرسيده و صحيح و سالم مي باشد.
اين خاطره هميشه در ذهن من وجود دارد و پس از شهادت او به درگاه خدا شکر
کردم چرا که به خواست خدا بود که او در آن زمان زنده بماند و در انقلاب و
جنگ شرکت کند و خدمات ارزنده اي ارائه د هد و نهايتاً نه با مرگ در چاه که
با هجرتي خونين دنياي فاني را ترک کند.
زماني که براي مرخصي به شهر مي آمد، به
منزله يک نيروي انتظامي، در راه مبارزه با منکرات؛ مواد مخدر و... تلاش مي
کرد و لحظه اي بيکار نمي نشست.
روزي يکي از دوستانش موتور او را قرض گرفت، پس از مدتي تأخير، حاج علي براي
او نگران شد و به دنبالش رفت، هنگامي که به محل مورد نظر رسيد، ديد موتور
در کناري افتاده است و خون زيادي در آن محل ريخته شده است، پس از مدتي
معلوم شد موتور حاج علي را از روي شماره پلاک شناسايي کرده بودند و دوست
حاج علي را به جاي ايشان مورد اصابت گلوله قرار داده بودند. فرد مزبور
(تيرانداز) را بعدا دستگير نمودند که خود به اين موضوع اقرار کرد.
يک بار نيز برادرش را اشتباهاً مورد حمله قرار داده بودند. علي در شهر نيز
فرد شناخته شده اي بود و ضد انقلاب و منافقين سعي در شهيد نمودن او داشتند.
مدتي از ناحيه پا مجروح شده بود و در خانه
بستري بود يک روز به من گفت: مگر امروز براي کمک به زخميها به بيمارستان
نمي روي. گفتم: معمولاً براي رسيدگي به حال مجروحان به بيمارستان مي روم.
ولي در حالي که خود در خانه يک مجروح دارم احتياجي به رفتن به بيمارستان
نيست، در خانه مي مانم و مراقب حال شما هستم، در جواب گفت: نه، تو اشتباه
مي کني من تنهايم ولي آنجا تعداد زخميها زياد تر است بيشتر مي تواني کمک
کني. بلند شو و براي سر کشي به حال مجروحان برو و از حال آنان مرا با خبر
کن.
روزي رو کرد به من و گفت: مادر تو کمکهاي مردمي را جمع آوري مي کني و به
جبهه مي فرستي، ولي من از تو خواهشي دارم و آن اين است: تا زماني که در اين
دنيا هستي هيچ گاه مجروحان را فراموش نکن و به آنها و خانواده هايشان سر
بزن. هر جا که مجروحان مظلوم واقع شدند به آنها کمک کن و نگذار به آنها سخت
بگذ رد.
بار اولي که ايشان به جبهه رفتند همان شب
من خواب ديدم که در بياباني قرار گرفته ام و در آنجا دو صف طويل از خانمهاي
چادر مشکي تشکيل شده است.
يک خانم نزد من آمد و گفت: برو در آن صف بايست. در جواب گفتم: چه تفاوتي دارد؟
گفت: آنها مادران شهدا هستند و مي خواهند به کربلا بروند.
گفتم: من که مادر شهيد نيستم.
گفت: هنگامي که مي گويم برو، برو.
گفتم: من حق ديگري را ضايع نمي کنم و فکر مي کنم اين زيارت درست نيست چون من مادر شهيد نيستم.
در حال صحبت بوديم که ديدم حاج علي و برادرش در حاليکه دفتري زير بغل دارند، به سمت من مي آيند.
من گفتم: ببينيد خانم، اينها پسران من هستند و هر دو زنده هستند و من مادر شهيد نيستم.
آن خانم رو به حاج علي کرد و گفت: هر چه به مادرت مي گويم برو در صف مادران شهدا، ايشان نمي پذيرد.
حاج علي از اين خانم بسيار عذر خواهي نمود و گفت: مادرم موضوع را نمي داند سپس به سمت من آمد و گفت: چرا اطاعت نمي کني؟
گفتم: آخر تو که شهيد نشده اي؟
ايشان دفتري را که همراه داشت باز نمود و گفت: بخوان چهار اسم خواندم و نفر پنجم نوشته بود: شهيد حاج علي قوچاني.
گفتم: علي تو که زنده اي.
گفت: تمام شهدا زنده هستند. و ايشان مرا به طرف صف مادران شهدا برد.
روزي علي رو کرد به من و گفت: مادر يک
موضوع را از تو مي پرسم جان امام به من راست بگو: چرا اينقدر به من احترام
مي گذاري در حالي که من بايد به تو احترام بگذارم چرا در حق من اينقدر
فداکاري مي کني و هر چه من مي گويم همان حرف را قبول مي کني.
گفتم: علي جان تو جز ء شهدا هستي من تو را به عنوان شهيد مي بينم. مدتي
گذشت تا اينکه يک روز به من گفت: مادر از تو چند سوال مي کنم ببينم جواب
مرا مي دهي؟
گفتم: چه سوال هايي؟
گفت: وقتي روح رفت جسم ديگر به درد مي خورد؟
گفتم: نه
گفت: آنوقت جسم را به خاک نسپارند اين ناراحتي دارد؟
گفتم نه، يعني مفقود الاثر، ادامه داد خدا فردي را که دوست دارد روح و جسمش
را با هم مي برد تا دست افراد گناهکار به تابوت او نخورد.
از من خيلي تشکر کرد و گفت: از اينکه نظر تو اين است خيلي خوشحالم. يک عکس
از خودش به من داد و گفت: اين را دم دست بگذار تا هنگام شهادتم دنبال عکس
نگردي و رفت.
همان شب خواب ديدم که هواپيمايي آمد با گل لاله همه را گلباران مي کند. يکي
از آن گلها روي سر من افتاد. هنگامي که سر خود را بالا آوردم ديدم خلبان
آن حاج علي است. فرياد کشيدم: علي جان من اينجا هستم. گفت: آره مي بينمت.
ناگهان هواپيما دور شد و رفت.
پس از اين خواب صبح روز بعد تلفن کرد، گفت: من مي خواهم به يک مسافرت بروم.
اگر ديگر آمدم منتظرم نباشيد. چند روز بعد خبر شهادتش رسيد.
هنگامي که از شهادت ايشان مطلع شدم وضو گرفتم و دو رکعت نماز شکر خواندم
چون هميشه حاج علي مي گفت: اگر مرا دوست داري دعا کن به آن کسي که دوستش
دارم برسم.
بعد از شهادت؛ ايشان را در خواب ديدم که در باغ بزرگي در حال راه رفتن است. به او گفتم: علي جان هنگام شهادت خيلي ناراحت شدي؟
گفت: اصلاً نفهميدم هنگامي که چشم هاي خود را باز کردم دوستان قديمي ام را در اطرافم ديدم.
و از آن زمان تاکنون هر گاه به مشکلي بر خورد نموده ام او به خوابم آمده و
مرا راهنمايي نموده که اين راه است، از اين راه برو و با راهنمايي و ارشاد
حاج علي تا امروز موفق بوده ايم.
پدرشهيد:
بعد از شهادت علي، آقاي خرازي با وجودي که از شهادت او متأثر بود و بايد
ايشان را مورد دلجويي قرار مي دادند گاهي به خانه ما مي آمد و از ما دلجويي
مي کرد. من مي دانستم که ايشان خيلي علاقه به علي داشتند ولي تاکنون
از زبان خودشان نشنيده بودم تا در يکي از ملاقاتها فرمودند:
حسين خرازي، بدون قوچاني، حسين خرازي نيست، از وقتي علي شهيد شده است ماندن براي من خيلي سخت است.
علي در کودکي نسبت به بعضي از مسائل بسيار حساس و دقيق بود و طاقت انجام بعضي کار ها را نداشت، يادم هست ايام عيد براي او لباس نو مي خريديم و طبيعي بود که اکثر کودکان ذوق و شوق داشتند که سال جديد فرا رسد و لباس هاي نو را به تن کنند، اما او از پوشيدن لباس خود داري مي کرد علت را که جويا شديم. مي گفت: شايد من لباس نو را بپوشم و در بيرون را خانه بچه هاي يتيم و بي سر پرست و با بچه هاي بي بضاعت و فقير مرا ببينند و از نداشتن لباس نو آه بکشند، من طاقت ديدن اين صحنه ها را ندارم. براي همين حدود دو ماه بعد از ايام عيد لباس ها را مي پوشيد.
نسبت به مسايل بيت المال خيلي حساس بود.
هيچگاه نشد وسايل بيت المال را مورد استفاده سخصي قرار دهد، حتي يادم هست
يکبار به صورت تشويقي او را به مشهد برده بودند. وقتي بر گشت حساب و کتاب
مي کرد.
به او گفتم: چکار مي کني. گفت: خرج مشهد را حساب مي کنم. گفتم: مگر رايگان
نبوده است. گفت: چرا ولي مسأله بيت المال در ميان است خودم نصف خرج را تقبل
مي کنم.
يک تکه زمين نيز به او اختصاص داده بودند، با هم به آن محل رفتيم به او
گفتم: قصد داري چکار کني؟ گفت: من هيچ به فکر مال دنيا نيستم. اين زمين را
به خاطر زن و فرزندم گرفته ام تا در بنود من سر پناهي داشته باشند و گرنه
من به تنهايي دو متر زمين بيشتر نمي خواهم آن هم معلوم نيست به من تعلق
بگيرد، شايد همين دو متر را هم ندهند.
هيچ چيزي مانع رفتن او به جبهه نمي شد،
چندين بار مجروح شد اما مجروحيت او باعث نشد تا در خانه بماند با همان حال و
با وجود اينکه هنوز تحت درمان بود، باز تحمل نشستن در خانه را نداشت و
عازم جبهه مي شد.
وقتي ازدواج کرد با خودمان گفتيم، شايد کمتر به جبهه برود ولي چند روزي که گذشت آماده رفتن به جبهه شد.
شبي ايشان با پاي گچ گرفته از جبهه به خانه آمدند. گفتم: چه شده است؟ گفت: پايم ترکش خورده و درد مي کند.
به او گفتم: چند روز استراحت کن. فردا صبح گفت: بابا برو و براي من دو عدد بليط بگير.
گفتم: براي چه دو عدد بليط و اصلاً براي چه مي خواهيد؟
گفت: خدمت شما گفتم، اگر مي دويد که هيچ و گر نه خودم با همين عصا مي روم بليط مي خرم.
گفتم: شما تازه ديشب با پاي مجروح از جبهه بر گشته ايد و دکتر گفته يک ماه
استراحت کنيد، ابتدا خواستم نروم. ولي وقتي اصرار او را ديدم بالاخره بليط
تهيه کردم.
قبل از رفتن با اره گچ پاي خود را باز کرد و وقتي با مخالفت پدر و مادر رو
به رو شد گفت: شما اطلاعات کافي از جنگ نداريد هم اکنون من بواسطه مسئوليتي
تعهدي که دارم بايد در کنار بچه ها باشم و وجودم آنجا ضروري است، شبانه
عازم جبهه شد وقتي مي رفت سوال کردم:
نگفتي دو بليط را براي چه مي خواستي؟ خنديد و گفت نمي خواهم ناراحتي من باعث عذاب ديگري شود.
همسر شهيد:
فردي با چهره اي مصمم و در حاليکه اورکت بر تن داشت در گوشه اتاق نشسته بود
، اولين باري بود که به چهره اش نگاه کردم، رزمندگان جبهه در ذهنم تداعي
شد. قيافه اي جبهه اي داشت، با اولين نگاه فهميدم مي خواهد با زبان بي
زباني به من بگويد من اهل جبهه هستم، عاشق جنگ و جهادم و هيچ چيز مانع رفتن
من به ديار عشق نخواهد شد، حتي کسي که به عنوان شريک زندگي انتخابش مي کنم
.
صحبت را که شروع کرديم همه چيز را گفت، اتمام حجت کرد. حرف هايش به دل نشست، او را آنگونه که مي خواستم يافتم.
وقتي مي رفت به سختي گام بر مي داشت .فهميدم پايش مجروح است. تصميم خود را گرفتم و خود را براي يک زندگي پر فراز و نشيب آماده کردم.
وقتي به مرخصي مي آمد بيکار نمي نشست،
هميشه در حال تلاش و تکاپو بود؛ کم استراحت مي کرد، اکثر روز ها را روزه مي
گرفت. مي گفت: شايد ديگر فرصتي پيش نبايد که روزه هاي قضايم را بگيرم.
سرکشي به خانواده هاي شهدا را جزء وظايف خود مي دانست که آن هم اکثراً با هم مي رفتيم.
به اموري که مربوط به جبهه و جنگ بود مي پرداخت، در آخرين مرخصي مشغول تهيه زمين براي رزمندگان بود.
نه اينکه از خانواده غافل باشد. در کنار کارهايش واقعاً به خانواده هم مي
رسيد. لحظاتي که مي خواست برود، به من روحيه مي داد هيچ وقت در حضور من از
شهادت صحبت نمي کرد. وقتي مي گفتم: حاج علي مواظب خودت باش. مي گفت: مگر هر
کسي به جبهه مي رود بايد شهيد شود، شما دعا کنيد من با دست پر از جبهه بر
گردم.
آنقدر دلداري و روحيه مي داد تا يقين حاصل کند ديگر در رفتنش احساس غربت نمي کنم.
با اينکه زندگي مشترک ما شش ماه بيشتر طول نکشيد ولي به اندازه يک عمر
تجربه کسب کردم، چون زندگي ما صرفاً يک زندگي دنيايي نبود؛ زندگي معنوي و
واقعي بود. هيچگاه آن لحظات را فراموش نخواهم کرد.
در عالم رويا ديدم که به اتفاق حاج علي در
حياط خانه ايستاده ايم شب بود و ماه د ر آسمان مي درخشيد. او نگاهي به
آسمان انداخت و با دست ماه را به من نشان داد و گفت: بايد برويم آنجا زندگي
کنيم. گفتم: آنجا که خيلي دور است چطور برويم. او گفت: خيلي راحت مي رويم
اگر نرويم ماه فراموش مي شود و مردم روي زمين در تاريکي فرو مي روند ما
بايد روشنايي آنجا را حفظ کنيم. در آخر هم گفت: مي خواهيم به ديدار امام
برويم.
صبح که شد خواب را براي حاج علي بازگو کردم. او در جواب گفت: تعبير ديدار
امام که رفتن به مشهد است و ان شاا? همين چند روزه به مشهد مي رويم.
رفتن به ماه هم رفتن به جبهه است اگر رزمنده ها به جبهه نمي رفتند واقعاً
اين مردم در تاريکي به سر مي بردند. جبهه ما نورانيّت خاصي دارد نوراني تر
از ماه.
براي زيارت به مشهد رفتيم. اما مي دانستيم که تعبير رفتنم ماه يعني شهادت
حاج علي و او خود اين را مي دانست ولي براي من به گونه ديگري تعبير کرد و
همان انجام گرفت. وقتي رفت ديگر به خانه بر نگشت و جسم و روحش به سوي نور
پرواز کرد.
تلفن که زنگ زد، گوشي را برداشتم، حاج علي
بود از جبهه تماس مي گرفت، احوالپرسي کرد و گفت: چه خبر! گفتم: يک خبر
خوشحال کننده. گفت: چه خبري؟ طفره رفتم. گفت: خلاصم کن. بيش از اين زجرم
نده. با لاخره گفتم: حاج علي مي داني پدر شده اي؟ چهره اش را نمي
ديدم ولي خنده اش نشان از خوشحالي بي حدش بود هميشه آرزو داشت يک يادگاري
از خودش داشته باشد. گفت: وقتي بر گشتم راجع به اين موضوع بيشتر صحبت مي
کنيم. فعلاً وقت ندارم.
در آخرين مرخصي براي انتخاب اسم با هم صحبت کرده بوديم نظرم را خواست.
گفتم: اگر دختر شد، زهرا. گفت قبول دارم هم زينب هم زهرا و هم فاطمه را
دوست دارم هر کدام باشد خوب است.
دخترم که به دنيا آمد از خدا استمداد جستم. اسامي را در قرآنم گذاشتم و
بالاخره زينب انتخاب شد همان اسمي که او دوست داشت مي خواست که نام دخترش
زينب باشد تا بعد از شهادتش همچون زينب (س) پيام رسان او باشد و من هم
اکنون نيز در پي برآوردن حاجت او هستم.
فرزند شهيد:
آيا تا به حال از خود پرسيده ايد که شهيد کيست؟ به ياد مي آوريد آن زماني
که عراقيان متجاوز مرزهاي کشور ما را مورد تجاوز قرار دادند، چه فجايع درد
ناکي را به وجود آورد ند. آن هنگام بود که آزاد مردان دلير از پير و جوان
براي دفاع از اين سرزمين پاک قدم به عرصه جهاد نهادند و با شجاعت و دليري
خود به جهانيان آموختند که هميشه براي دفاع از سرزمين و دين خود آماده اند.
آيا به ياد مي آوريد آن لحظه اي را که همچون شير بر متجاوزان بزدل حمله
کردند و با ايثار جان خويش به آنها نشان دادند که بايد قدمهاي آلوده خود را
از سرزمين پاک و مقدس شهيدان بيرون بکشانند. آنهاعاشقانه به فرمان امام
خميني لبيک گفتند و. جان خود را در راه هدف نثار کردند.
پدرم! به ياد مي آورم سخناني را که مادرم از هنگام رفتنت برايم بيان مي
کند، که با چه شور و شوقي براي رفتن به جبهه آماده مي شدي. انگار خودت مي
دانستي که اين آخرين سفر دنيايي ات است و خود را براي سفر به سوي معبود
يگانه اماده مي کردي. اي پدر عزيزم! اي گل زيباي زندگي ام! جايت در گلدان
قلبم خالي است من هميشه جوياي اين گل زيبا و مشتاق بوييدن گل روي تو هستم.
آرزو داشتم براي يک بار صورتت را غرق بوسه کنم. در بهار زندگيت من در کنار
تو نبودم ولي نا اميد نيستم. چرا که هميشه در همه لحظات تاريخ، تو مايه
افتخار ملت ايراني. پس با سر بلندي مي گويم: من زينب توام و ميراث زندگي
کوتاه تو. قسم به خون پاک شهيدان همواره هدفت را که همان زنده نگهداشتن
اسلام و مبارزه با ظلم و ظالمان است، دامه مي دهم و نامت را به ياري خداوند
بزرگ زنده نگه مي دارم.
برادر شهيد :
يکي از دوستان ايشان تعريف مي کرد: که در موقعيت پدافندي جاده خندق در
کمينهاي مجاور جاده، مشغول نگهباني بوديم. سنگر هاي کمين واقعاً خطر ناک
بود و هر آن، انتظار حمله دشمن به آنها مي رفت. او مي گفت: براي نگهباني
بسيار مشکل مي نمود ولي ايشان را مي ديدم که به تنهايي به يک قايق و يک
کيسه خواب جلو تر از سنگر کمين مي رفت و نزديک به دشمن مراتقب اوضاع و
مواظب بچه ها بود بعد از دو ساعت بر مي گشت و سري به ما مي زد و باز
کنار ما مشغول نگهباني مي شد براي تعجب آور بود که ايشان اينطور احساس
وظيفه مي کند و هر شب به مراقبت و گشت زني مشغول مي باشند.
به نظر من وقتي به مکه مکرمه مشرف شد در
اثر زيارت خانه خدا به عنوان انساني کامل و آماده براي رفتن بر مي گشتند و
پس از آنکه حاجي مي شوند شهادت نيز نصيبشان مي گردد.
ايشان در مدينه کنار قبرستان بقيع از حضرت زهرا (س) مي خواهند که مانند
ايشان قبر مشخصي در دنيا نداشته باشند و مفقود الاثر شوند و با لاخره
دعايشان مستجاب شد.
هنگامي که زمان شهادت فرا مي رسد با جسم و روح عروج مي کنند و براي هميشه آنچنانکه خود مي خواست جاويد الاثر گرديد.
حجت الاسلام علي عليمحمدي :
در سال 59 در پادگان 15 خرداد مربي بودم. به خاطر دارم در ايام محرم بود که
آموزش مي داديم، در آن زمان آقاي قوچاني هم دوره مي ديد. يک شب، رزم شبانه
داشتيم. طبق معمول همه دوره ها، در نيمه هاي شب به آسايشگاه رفته و با تير
اندازي، نيروها را بيرون آورديم. همه از آسايشگاه ها بيرون رفته بودند،
چراغ آسايشگاه خاموش بود. در تاريکي متوجه شدم يک سياهي پشت ستون پنهان شده
است. به طرف او رفتم و هر چه ستون را دور زدم او نيز به سرعت همين کار را
مي کرد تا با لاخره با يک توقف رو به رو شديم.
آقاي قوچاني بود نمي دانم چرا بيرون نرفته بود. در آن موقع سن و سال زيادي
نداشت؛ نوجواني در حدود پانزده، شانزده ساله بود و من در همانجا فهميدم که
بچه زبلي است. بعد از اتمام دوره، گرداني به نام گردان مسلم تشکيل و به
دهگلان کردستان مأمور شد و من هم همراه با گردان رفتم. در آنجا نيز براي
تکميل آموزش يک دوره مخصوص از طرف ارتش گذاشته شد. يکبار يک آرپي جي 7
آوردند و به صورت تئوري آموزش دادند، نوبت کار عملي شد تا آن موقع، کسي
آرپي جي شليک نکرده بود، داوطلب خواستند آقاي قوچاني بيرون آمد، همه گفتند:
اين با جثه اي ضعيف نمي تواند هدف را بزند اتفاقاً مربي نيز همين نظر را
داشت و براي همين براي زدن هدف شطر بستند.
آقاي قوچاني آرپي جي را به دست گرفت و به سوي هدف نشانه گيري کرد و به طور
دقيق آنرا زد. يکي ديگر هم رفت و براي بار دوم نيز هدف را زد. همه شگفت زده
شده بودند که چطور کسي که تا به حال آرپي جي شليک نکرده، بتواند به راحتي
هدف را بزند.
آقاي قوچاني از همان اوايل استعداد هاي خود را بروز داد و زود مورد توجه
مسئولين قرار گرفت. براي همين است که مي بينيم با وجود سن کم خيلي سريع
مسئوليتهاي بالايي را بر عهده مي گيرد.
آقاي قوچاني فرد بسيار محجوب و با ادبي
بود، يکبار نديدم با کسي سبک صحبت کند. عجيب به بچه ها احترام مي گذاشت
خيلي کم حرف مي زد. فوق العاده منظم بود، حتي در اوج عمليات مقيد به نظم
بود. گاهي لباس هايش را مي شست، تا مي کرد و گاهي نيز آنها را زير پتو مي
گذاشت تا اتو شود. يکبار به او گفتم: اينکارها چيست؟ جبه که ديگر اين حرفها
را ندارد و او مي گفت: اينها را وقتي خوب تا کني موقع پوشيدن لذت مي بري.
در نماز خواندن بسياردقيق بود. هميشه يک جانماز همراه خود داشت، وقتي مي خواست نماز بخواند از آن استفاده مي کرد.
از خصوصيات با ارزش شجاعت و نترسي بود. يادم هست در چزابه که آتش پر حجمي،
دشمن در آن مي ريخت، من با آقاي قوچاني به طرف خط حرکت کرديم. از خط دوم به
جلو بايد پياده مي رفتيم، چون مهمات نياز داشتند، يکي دو تا گوني مهمات
آرپي جي به همراه داشتيم. عراقيها بر آنجا ديد داشتند و با ديدن ما شروع به
شليک خمپاره کردند. با هر سوت خمپاره و انفجار من دراز مي کشيدم ولي او
همچنان بي باکانه به راه خود ادامه مي داد، من هر چه کردم که از خوابيدن
روي زمين خود داري کنم و مثل او باشم نشد. با وجودي که در آن زمان سن و سال
زيادي نداشت ولي واقعاً در مقابل دشمن شجاعت به خرج مي داد و نترس بود.
محمد رضا ابوشهاب :
در عمليات خيبر، مرحله دوم که در طلائيه انجام گرفت، بنا به حساسيت منطقه و
نقش کليدي که اين محور داشت در کل عمليات، نياز ديديم که گرداني را به
عنوان گردان پيشتاز انتخاب کنيم که فرمانده اش شجاع و با تدبير و لايق باشد
تا بتواند خوب تصميم بگيرد و براي شرايط پيش بيني نشده خوب عکس العمل نشان
دهد و در برابر حملات دشمن و آتش آنها زمين گير نشود و دشمن را در هم
بکوبند و آن کسي جز آقاي علي قوچاني و گرزدانش نبود.
اکبر (محمد) سلماني :
حاج علي قوچاني فردي متشخص، با متانت و خيلي با وقار، با تجربه و با تدبير
در جنگ بود و از جمله افرادي بود که حاج حسين خرازي به ايشان علاقه و عنايت
خاصي داشتند.
فردي منظم و با انضباط و لايق و بسيار فعال بودند، قوچاني يک نام بزرگ براي رزمندگان لشگر بود.
ايشان تجربيات گرانبهايي از ابتداي جنگ هستند و از جمله تشکيل دهندگان لشگر
امام حسين (ع) بودند که از فرماندهي گروهان تا فرمانده محور و تيپ را بر
عهده داشتند.
يادم مي آيد آقاي قوچاني هميشه تجربيات خود را جمع آوري و مي نوشتند. در
مواقعي خاص فرماندهان دسته ها، گروهانها و گردانها را جمع مي کردند و
تجربيات خود را انتقال مي دادند. ايشان معتقد بودند که اين تجربياتي که ما
کسب کرده ايم از خودمان نيست. ثمره خون شهدا است که بايد به نسلهاي آينده
انتقال دهيم.
در عمليات بدر، فرماندهي گردان حضرت امير
المومنين (ع) بر عهده من بود و اين افتخار نصيبمان شده بود در محوري که
ايشان مسئوليت آنرا بر عهده داشتند حضور داشته باشيم. وقتي گردان ما خط را
شکست، به دژ دشمن رفتيم و مشغول پاکسازي خط دشمن شديم. سمت چپ ما گردانهايي
از ريگان ديگري به ما الحاق پيدا کرده بودند. آقاي قوچاني به من گفتند:
خودتان به سمت چپ برويد و از نزديک وضعيت الحاق را بررسي کنيد در جواب
گفتم: برادر اطيفي جانشين گردان که بعدا شهيد شد در آن محل حضور دارند و
نيازي نمي بينم خودم به آنجا بروم و او به وظايت خودش آشناست.
با شنيدن اين جواب بدون مکث به سمت چپ حرکت نموده، شخصاً بررسي وضعيت را
انجام دادند و به من فرصت اين را ندادند که بگو.يم اگر نظر شما هست، من
شخصاً در آن محل حاضر خواهم شد.
اين موضوع را مطرح کردم براي اينکه بگويم آقاي قوچاني معتقد بودند کاري را
که بايد انجام شود هر چه سريعتر بايد انجام داد و هيچگاه تساهل نمي کرد.
اگر کسي کوتاهي مي کرد شخصاً وارد عمل مي شد و کار را به نتيجه مي رساند.
محمد (اکبر) سليماني :
در عمليلات والفجر 8 در خدمت ايشانم بوديم. روز دو.م عمليات قرار بود گردان
ما در محور تحت مسئوليت ايشان عمل کند. در اثر بمباران هاي هوايي تلفات
زيادي داديم و ايشان احساس کرد که با اين تلفات، روحيه رزمنده ها تضعيف شده
است، به همين دليل با آقاي خرازي صحبت کرده بودند که يک سر کشي به گردان
ما داشته باشند. بالاخره يکبار به اتفاق ايشان در جمع پرسنل گردان حضور
پيدا کردند، وقتي آقاي خرازي را ديديم شروع به شوخي و مزاح کرديم و پس از
آن اقاي خرازي رو کرد به آقاي قوچاني و فرمود: تو مرا براي دلداري اينها
آورده اي ولي گويا بايد به ما دلداري بدهند.
مصطفي دافعيان :
از عمليات بستان با آقاي قوچاني همراه بودم و در اين مدت آشنايي شيفته وجود
او شده بودم؛ از يک معنويت خاصي بر خوددار بود، کم ديده بودم ايشان از
دنيا و مسائل مادي صحبت کند.
يادم مي آيد بعضي مواقع مي گفت: من دلم مي خواهد مفقود شوم و از بدنم اثري
نماند. وقتي علت را پرسيدم به طور جدي و از ته دل مي گفت: براي اينکه خدا
را راضي کنم؛ امام از دستم راضي باشد و خجالت شهدا را نکشم.
در تپه هاي مشرف به قوچ سلطان در منطقه
مريوان با آقاي قوچاني به گشت شناسايي رفته بوديم، هيچ چيز از ديد او خارج
نمي شد. خيلي دقت مي کرد و با وجود اينکه در منطقه دشمن حرکت مي کرديم.
خيلي با طمانينه حرکت مي کرد، هيچ احساس نا امني نداشت، وقتي صدايي مي
شنيدم مي گفتم: آقاي قوچاني مثل اينکه صداي پا مي آمد، او ديگر اجازه صحبت
به ما نمي داد کمي مکث مي کرد و مي گفت: مسأله اي نيست و با لبخندي به راهش
ادامه مي داد.
اجازه نمي داد کسي کوچکترين ضعفي نشان دهد، چون مي دانست همين که کسي
بگويد. صدايي شنيدم و مثل اينکه کسي اينجاست موجب مي شد که در روحيه ديگران
و در کل گشت تأثير گذارد. براي همين بود که ديگر از روي شک صحبت نمي
کرديم.
قبل از عمليات والفجر 4 من و آقاي قوچاني
مسئوليت گردان را داشتيم. هنوز کادر گردان کامل نشده بود که يک شب آقاي
خرازي ما را احضار کرد و دستور داد: بايد به سرعت گشتي تجسسي بزنيد و آماده
عمليات شويد. فرصت کم بود و زمان عمليات فرا رسيده بود، با مسئوليت آقاي
قوچاني و تعدادي از کادر گردان به طرف تپه سنگ معدن حرکت کرديم. در بين راه
ناگهان صداي سوت خمپاره اي بلند شد، تا خواسيم سنگر بگيريم، در جمع ما
فرود آمد و با انفجار آن تعدادي مجروح شدند.
ترکشي به بدنم اصابت کرد و نقش بر زمين شدم. در حال بي هوشي بودم که آقاي
قوچاني ناراحت به بالينم آمد. خود او نيز زخمي شده بود ولي به فکر ما بود.
نامم را صدا زد و گفت: ناراحت نباش مسأله اي نيست او داشت به من دلداري مي
داد که از هوش رفتم.
پس از اينکه در گشت شناسايي تپه سنگ معدن
که آقاي قوچاني هم حضور داشت. مجروح شدم و در بيمارستان بستري بودم، او
براي عيادت به بيمارستان آمد. و احوالم را پرسيد گفتم: چون زياد روي تخت
خوابيده ام پاهايم زخم شده است. دستي روي پاهايم کشيد و گفت: بايد از
پاهايت مواظبت کني چون از خودت نيست قطع نخاعي نصف بدنش در بهشت است.
زخم پاهايم را ديد و گفت: يک دست لباس مخصوص تو دارم ولي متأسفانه برده اتم
جبهه، اگر بر گشتم برايت مي آورم و اگر نيامدم در بهشت بهت مي دهم.
خنديدم و به مزاح گفتم: من جهنم مي روم بايد در جهنم برايم بياوري.
بعد گفتم: من لباس نياز ندارم خودتان بيشتر احتياج داريد.
بالاخره لباس ها را در ملاقات بعدي آورد و من آنرا به عنوان تبرک پوشيدم و
خدا را شاهد مي گيرم بعد از پوشيدن لباس تاکنون زخم بستر پيدا نکردم و هنوز
لباس ها را نکه داشته ام و وصيت کرده ام همراهم در قبر دفن کنند.
مرتضي شريعتي:
يکي از کارهاي مهمي که در عمليات طريق القدس انجام گرفت و در آن زمان بي
نظير بود و در موقعيت عمليات، نقش عمده اي را ايفا کرد، تسخير توپخانه دشمن
در همان شب عمليات بود اين مأموريت به گروهان آقاي قوچاني واگذار شد.
آنها بايد دشمن را د ور زده و از پشت سر به توپخانه د شمن نزديک شده و
همزمان با حمله رزمندگان، آنها نيز آنجا را تسخير نمايند.
آقاي قوچاني خود تعريف مي کرد وقتي ما رسيديم به توپخانه دشمن، هنوز
عراقيها مشغول گلوله گذاري و شليک توپ بودند و فکر نمي کرد ند ايرانيها در
شب اول عمليات و همزمان با حمله خط شکنان، به توپخانه دسترسي پيدا کنند
وقتي که به آنها حمله کرد يم هاج و واج مانده بودند و هيچ آمادگي مقابله با
ما را نداشتند سر گردان و حيران مانده بودند که چه بکنند به همين دليل
تعدادي از آنها کشته و بقيه به اسارت در آمدند.
در آن شرايط اين عمليات، کار بسيار سخت و خطر ناکي به حساب مي آمد و براي
انجام آن آقاي قوچاني انتخاب شد، چون رشادتها و شجاعت هاي او را قبلاً ديده
بودند و به اين حقيقت رسيده بودند که او مي تواند، يک چنين کار مهم و در
عين حال خطر ناکي را انجام دهد.
در سال 59 زماني که گردان مسلم تشکيل شد و
ما به کردستان رفتيم، با آقاي قوچاني آشنا شدم، در همان زمان از چابکي و
شجاعت او مطلع شدم. نيرويي پر تحرک بود که آرام و قرار نداشت. پس از آنکه
به خط شير دارخوين رفتيم مدتي را در خط پدافندي به سر برديم.
به ياد دارم او سخنگوي گردان شده بود و به نمايندگي از طرف کل گردان، به
آقاي رحيم صفوي و آقاي خرازي گفتند: ما را براي چه به اين خط آورده ايد؟
اگر در اين محور؛ ،عمليات نمي شود به ما پاياني بدهيد تا برويم محورهاي شوش
و سوسنگرد آنجا عمليات ببيشتر مي شود.
به علت کمبود نيرو، نيروهاي موجود اهميت فوق العاده داشتند، به خصوص
نيروهاي گردان مسلم که به خاطر گذراندن آموزش تکاوري زبده شده بودند و رفتن
آنها را صلاح نمي دانستند، از اين رو مسئولان به فکر تسريع در طرح هاي
عملياتي افتادند. سر انجام طرح عمليات فرمانده کل قوا ريخته شد و مشغول به
کندن کانال شديم و بات پايان آن، عمليات نيز شروع شد و بحمد ا... با موفقيت
به پايان رسيد و من فکر مي کنم يکي از محرک هاي انجام اين عمليات صحبتهاي
آقاي قوچاني بود که خواسته تمام گردان را مطرح کرد.
بعد از اينکه آقاي خرازي از سپاه سوم بر گشت بار ديگر فرماندهي لشگر امام
حسين را بر عهده گرفت، همراهان او نيز به لشگر باز گشتند؛ از جمله آن افراد
آقاي قوچاني بود که براي انجام عمليات والفجر 2، آقاي خرازي يک گردان در
اختيار وي قرار داد. در پادگان هفت تير سنندج بوديم، آقاي قوچاني يک ابتکار
جالبي از خود نشان داد که در آن زمان کار بسيار خوب و بي نظير در سطح
تبليغات لشگر تا ادامه دهنده آن باشد.
او از تمام نيروهاي گردان يک عکس تکي گرفت و سپس چند دقيقه اي با آنها
مصاحبه کرد و در بايگاني گردان نگهداري کرد، بعد از عمليات بالطبع ما
تعدادي شهيد داشتيم، وقتي به مرخصي مي آمديم، عکس آن شهيد را به همراه
مصاحبه اش در طي سر کشي که به خانواده شهدا داشتيم تحويل آنها مي داديم، که
براي خانواده شهيد خيلي با ارزش و روحيه بخش بود.
در پادگان هفت تير سنندج به هر گردان يک سوله بزرگ اختصاص داده بودند که افراد بايد آنجا را تميز کرده، تخت زده و براي هر گروهان محلي مشخص نمايند. ما در حال گشتن در پادگان بوديم که متوجه شديم يک نفر به تنهايي در حال جارو کردن سوله مي باشد، جلو تر رفتيم، آقاي قوچاني بود. خاک تمام سر و صورتش را پوشانده بود، سوله بزرگي را به تنهايي تميز مي کرد، نمي دانم نيروهاي گردانش کجا بودند؟ فکر مي کنم به مرخصي رفته بودند ايشان در غياب نيروهايش، سوله را تميز کرده آماده استفاده مي کرد. به فکر فرو رفتم فردي که در سپاه سوم دست راست آقاي خرازي محسوب مي شد و حالا هم از فرماندهان لايق لشگر مي باشند، متواضع و فروتن چنان کاري را انجام مي دهد، انساني خود ساخته و لايق که معتقد بود، خودش در تمام کارها بايد حضور داشته باشد.
قبل از عمليات والفجر 4، آقاي قوچاني با يک گروه به شناسايي منطقه مي روند. در بين راه يک خمپاره در نزديکي آنها منفجر شده، باعث قطع نخاعي شدن جانشين او و مجروح شدن عده اي از کادر مي شود، خود او نيز از ناحيه سر مجروح مي شود. پس از حادثه؛ او را ديدم؛ در حالي که سرش باند پيچي شده بود و روي صورتش خون خشکيده بود. سراغ آقاي خرازي را مي گرفت، فهميدم که مي خواهد به او بگويد مبادا حالا که خودش، جانشين و يکي از فرمانده گروهانهايش زخمي شده اند، از شرکت در عمليات محذوم باشند، او مي خواست آمادگي گردانش را براي حضور در عمليات اعلام نمايد.
وقتي که آقاي قوچاني در مرخصي به سر مي
برد آقاي عرب در جاده خندق شهيد شد. اين دو از ابتدا در گردان مسلم با هم
بودند، از برادر هم بيشتر به يکديگر علاقه داشتند، ميان آنها انس و الفتي
عجيب بود.
از طرف آقاي خرازي يک گروه آماده شديم تا براي شرکت در تشييع جنازه و مراسم
شهيد عرب حضور يابيم. از خانه ايشان در خيابان کاوه تا محل بر گزاري نماز
جمعه در ميدان امام پاي پياده پيکر او را بر دست تشييع کرديم، خانه آقاي
قوچاني نيز در همين مسير بود، يکوقت متوجه شديم، آقاي قوچاني با حالتي
پريشان و مثل کسي که شوکه شده باشد وارد جمعيت شد و مستقيم به زير تابوت
رفت، بدون اين که در اين فکر باشد که حالا اطرافيان او را در اين حال مي
بينند، بلند بلند گريه مي کرد و تا محل نماز جمعه دست از تابوت، بر نداشت. و
در دل يار ديرين خود، شهيد عرب؛ گفتگو ها کرد، شايد از بي تابي فراق، و
عطش ديدار، تا اينکه در همان سال در عروجي خونين، همراهي حاصل شد.
قبل از عمليات والفجر 8 آقاي قوچاني در
جمع بچه ها ضمن صحبتهايش مي گويد: من همين جا اعلام مي کنم که ما در اين
عمليات عقب نشيني نداريم و اگر بخواهد عقب نشيني شود، اولين کسي که بايد
لحظه عقب نشيني، شهيد شود من هستم.
عمليات شروع شد، شب چهارم عمليات، گردان حضرت ابوالفضل (ع) وارد عمل شد و
در مقابل گارد رياست جمهوري مردانه مي جنگيد و آنها را تار و مار مي کند.
در روز چهارم نيز جنگ ادامه مي يابد و چون گردان از همجوارهاي خود جلودار
بود، والحاق کامل صورت نگرفت، دستور داده مي شود کمي عقب تر، مستقر شوند تا
الحاق صورت بگيرد. آقاي قوچاني خود مي ايستد و گردان را به عقب هدايت مي
کند و در آخرين لحظات توسط گلوله تانک دشمن به شهادت مي رسد، وقتي نحوه
شهادت او را شنيدم به ياد صحبت او افتادم و بر باورم افزوده شد که شهداي ما
قبل از شهادت مي دانستند که ساعات آخر زندگي دنيوي را طي مي کنند.
در يکي از روزهاي جمعه سال 62 آقاي قوچاني را در نماز جمعه ديدم مرا که ديد گفت: فردا صبح بيا سپاه اصفهان، با شما کار دارم.
فردا به آن محل رفتم، چند نفر از بچه ها هم بودند. آقاي قوچاني گفت؟: ما
وظيفه مان فقط جنگيدن در جبهه ها نيست، وظيفه اصلي ما امر به معروف و نهي
از منکر است. امام حسين براي همين امر مهم به شهادت رسيدند. ما وقتي به
مرخصي مي آييم نبايد در خانه بنشينيم و وضع شهر اينطور باشد، بايد به راه
بيفتيم و وظيفه مان را انجام دهيم. پس از آن با يک ماشين در سطح شهر حرکت
کرديم و مشغول امر به معروف شديم.
او عقيده داشت اگر چنانچه رزمنده ها هر موقع که به مرخصي مي آيند، نسبت به
اين موضوع حساس باشند، شهرمان که از لحاظ شهيد پروري و اعزام نيرو به جبهه
مشهور بوده است از فساد و منکرات نيز در امان خواهد بود.
علي آستانه :
از مشخصه هاي بارز آقاي قوچاني نظم و انضباط و تعبد او بود. حتي در بحبوحه
عمليات، نظم و انضباط را رعايت مي کرد. هميشه يک جانماز کوچک به همراه داشت
و در سخت ترين شرايط مسأله عبادت و به خصوص نماز را فراموش نمي کرد. مکرر
مي ديديم که مشغول قرائت قرآن است، در نماز بدون آنکه ريا کند آرام و
آهسته اشک مي ريخت.
اکثر جراحاتش از ناحيه پا بود. هميشه به او مي گفتم: علي نکند پاهايت جاذبه خاصي دارند که تير و ترکشها را به خود جذب مي کنند.
آخرين باري که ملاقاتش کردم عمليات والفجر 8 بود. در آن موقع من در قرار
گاه بودم و براي بررسي منطقه به سه راه ام القصر – کارخانه نمک که به سه
راه مرگ معروف بود، دشمن از زمين و هوا آتش مي ريخت، به سختي جا بجا شديم.
گلوله هاي دشمن از بالاي سر عبور مي کرد و گاهي هم به زمين مي خورد. نزديک
جاده آسفالت ايستادم که آقاي قوچاني با موتور رسيد، رو بوسي کرده و صحبت
مختصري کرديم، چون عجله داشت. وقتي مي خواست برود، تبسمي کرد و گفت: مواظب
باش شهيد نشوي. من هم به او لبخند زده و گفتم: شما تازه دامادي و بايد
مواظب خودت باشي. همين چندين جمله بين ما رد و بدل شد و از هم جدا شديم.
چند روز بعد خبر جانسوز شهادت او را شنيدم.
جواد آبکار:
صبح روز چهارم عمليات والفجر 8 به اتفاق آقاي شوکت پور و به دستور آقاي
خرازي براي بررسي خط به محل استقرار گردان حضرت ابوالفضل (ع) رفتيم آقاي
قوچاني را در آنجا ديدم که به شدت در تلاش و هدايت عمليات بود.
آقاي شوکت پور گفت: چرا نيروها سنگر درست نکرده اند و پناه نمي گيرند. آقاي
قوچاني گفت: کدام سنگر، عراقيها از پشت سر و جلو ما را زير آتش دارند.
در آن محل خاکريزي نبود. پشت جاده آسفالت؛ نيروها مشغول جنگيدن بودند و از
هر طرفي تير مي آمد و. شليک تانک ها نيز از هر طرفي به گوش مي رسيد. جهنمي
از آتش درست شده بود. عراقيها که پشت سر بچه ها جا مانده بودند، هر آن قصد
حمله داشتند تا با يافتن راه نفوذ، خود را به نيروهاي خودشان برسانند.
در حال صحبت با آقاي قوچاني بوديم که تعدادي از عراقيها از پشت حمله کردند.
آقاي قوچاني بلافاصله دسته اي از نيروها را آماده کرد و در مقابل آنها
مستقر کرد، تا از ناحيه آنها در امان باشد. واقعاً مثل شير مي جنگيد و از
خودش شجاعت و رشادت خاصي نشان مي داد، ترس برايش مفهومي نداشت، آن لحظات هر
گز از خاطرم بيرون نمي رود.
من هم به دنبال او رفته بودم که ناگهان خبر آوردند آقاي شوکت پور مجروح شده
است و آقاي قوچاني به من دستور دادند او را به عقب منتقل کنم.
چند ساعت بعد از آمدن ما، خبر شهادت آقاي قوچاني را هم آوردند.
وقتي آقاي قوچاني شهيد شد؛ آقاي خرازي به من مأموريت داد به محل شهادت او بروم و از نزديک جستجو کنم، شايد چيزي از جسدش بيابم. وقتي به منطقه رفتم، آنقد ر دشمن گلوله زده بود، که گويي منطقه عوض شده بود و براي جلو گيري از نفوذ بيشتر نيروهاي اسلام جريان آب را به سوي منطقه هدايت کرده بود؛ با اميد بر گشتم، وقتي خبر آن را به آقاي خرازي دادم باورش نشد،؛ خودش، شخصاً مي خواست اطلاع کسب کند؛ همراه من به منطقه رفتيم و از نزديک محل شهادت او را نشان دادم و اين بار خود بررسي کرد و به نتيجه نرسيد، احساس کردم که هنوز باور نمي کند.
کريم نصر:
در عمليات هزار قله در کردستان مشغول ساختن يک سنگر دسته جمعي بوديم. سنگري
که مي ساختيم با گوني پر از خاک بود که يک رديفي بر روي هم قرار مي داديم.
نزديک عصر بود آقاي قوچاني با موتور از آن محل رد مي شد. وقتي کيفيت ساختن
سنگر را ديد، مرا صدا زد و فرمود: شما که ما شا ا... تجربه داريد، درست
نيست. اينها را با يک رديف مي بينند. گفتم: چشم.
با رفتن ايشان من هم مشغول کار شدم و فراموش نمودم که به صحبتهاي او ترتيب
اثر بدهم. شب هنگام، خمپاره اي در کنار سنگر منفجر شد و در نتيجه سنگر با
تکاني از هم پاشيد. من رو به بچه ها کردم و گفتم: آقاي قوچاني تذکر لازم را
داد ند ولي ما تساهل کرديم.
در جاده خندق ديده دبان بودم، براي اين که
با يگان همجوار هماهنگي داشته باشيم، تماسي با مسئول ديده باني آنها گرفته
و تصميم گرفتيم، يک دکل مشترک ديده باني داشته باشيم و از نزديک اوضاع و
احوال منطقه را کنترل کنيم.
يک روز ديده بان آنها اطلاع داد که يکي از پاسگاه هاي تيپ همجوار سقوط کرده
است، موضوع را به آقاي قوچاني که مسئول محور بود اطلاع داديم، او مسأله را
پيگيري کرد.
آقاي قوچاني کسي نبود که با فهميدن اين مسائل دست روي دست بگذارد و بگويد
مربوط به تيپ ديگري است و به ما کاري ندارد. بلافاصله از ما نظر خواست که
براي ريختن آتش چه کار مي توان کرد. گفتم: ما غير از خمپاره مي توانيم
توپخانه 22 م م و 130 م م و کاتيوشا را 90 درجهبه سمت راست منحرف کرده و
آتش آنجا را تأمين کنيم. دستور هماهنگي را به ما داد و بعد به اتفاق ايشان
سراغ فرمانده تيپ رفتيم و براي انجام عمليات پس گيري پاسگاه هماهنگي انجام
شد و شب بعدآتش هماهنگ ريخته شد و پس از آن نيروها حمله کرده و پاسگاه را
پس گرفتند.
آقاي قوچاني به محل پاسگاه رفت و از نزديک آنجا را بررسي کرد و بعد بر گشت و
گفت: تمام پلها که راه ارتباطي پاسگاه بوده از بين رفته است. او دستور داد
از طريق لشگر براي کمک به آنها پل بفرستند و پيگير مسأله شد.
اين تقريباً يک عمليات محدود بود که با وجود اينکه مربوط به لشگر نمي شد،
ولي آقاي قوچاني به واسطه مسئوليتي که در همه امور احساس مي کرد دخالت
مستقيم داشت.
نقل مي کنند يک بار آقاي قوچاني به
استانداري اصفهان مراجعه مي کند. ايشان قصد داشته به عنوان يک بسيجي با
استندار يا معاونان او ملاقاتي داشته باشد و در مورد وضعيت شهر و مشکلات
بسيجيها صحبتت کنند ولي از ورود ايشان ممانعت مي شود.
پس از يک هفته استاندار از موضوع مطلع مي شود و براي دلجويي با آقاي قوچاني
تماس گرفته، ضمن عذر خواهي از اينکه به خاطر عدم آشنايي اجازه ورود نداده
اند، از ايشان شخصاً دعوت مي نمايد، اما آقاي قوچاني در جواب مي گويند: من
به عنوان يک بسيجي مي خواستم شما را ملاقات کنم نه به عنوان فرمانده يا
مسئولي از لشگر امام حسين (ع). من با آن بسيجي فرقي ندارم و بالاخره از
رفتن خود داري نمود.
عليرضا صادقي:
قبل از عمليات والفجر 4، براي بررسي منطقه به اتفاق برادران قوچاني، موحد
دوست و آقائي به طرف ارتفاع قوچ سلطان، حرکت کرديم. در جاده اي که به سوي
منطقه مورد نظر منتهي مي شد، ناگهان مار بزرگي ديديم که درست وسط جاده قرار
داشت، توقف کرديم، برادر آقائي با تير انداري، مار را از پاي در آورد،
وقتي آقاي موحد قصد داشت که با چوب، مار را کنار بزند، چيزي توجهش را جلب
کرد، به آن نزديک شد، متوجه گرديد، يک مين ضد خود رو در جاده کار گذاشته
اند، موضوع را با آقاي قوچاني در ميان گذاشت، او با دقت خاصي مين را از محل
خود خارج و آن را خنثي کرد، تا مدتي همه مبهوت و متعجب يکديگر را نگاه مي
کردند، اگر چند متر جلو تر رفته بوديم باانفجار شديدي مواجه مي شديم، آقاي
قوچاني مي گفت، ظاهراً اين مار، مأمور بوده است که ما را مطلع سازد.
قبل از عمليات والفجر 4، در پادگان شهيد عبادت (مريوان ) مستقر بوديم،
تعدادي از گردانها در سنندج بودند، به اتفاق آقاي قوچاني براي سرکشي عازم
سنندج شديم، در ابتداي مسير، آقاي خرازي را ديديم، ايشان از رفتن من ممانعت
کردند. چند ساعت بعد، خبر رسيد به آقاي قوچاني در مسير سنندج، کمين زده
اند، وقتي حاج حسين، مطلع شد، سراسيمه، به دنبال کسب خبر از وضعيت آقاي
قوچاني بود، بالاخره خبر قطعي آن بود که او زخمي شده است و همراه او آقاي
تبر به شهادت رسيده است، روز بعد آقاي قوچاني را ديدم در حالي که دست و پاي
او مجروح شده بود، ماجراي کمين را پرسيدم، معلوم شد، در درگيري با ضد
انقلاب، تيزي به سر آقاي تبر مي خورد، آقاي قوچاني مجروح شدن با شجاعت وصف
ناشدني، به سوي آنها تير اندازي مي کند و پس از مدتي، مقاومت دليرانه،
نيروهاي کمکي مي رسند و نهايتاً او را به بيمارستان مي رسانند. او با لبخند
گفت: اگر شما هم دنبال ما بوديد پذ يرايي مختصري مي شديد، در حالي که از
اين همه صلابت و رشادت در شگفت بودم، با هم خداحافظي کرديم.
جعفر يوسف زاده :
آقاي قوچاني همواره در خدمت جنگ بود. بيکاري برايش معني نداشت. هر وقت او
را مي ديديم در تکاپو بود، هيچ چيز مانع عشق او به جبهه نمي شد، براي
همين بود که با دست و پاي شکسته در عمليات فتح المبين شرکت کرد.صبح روز
چهارم عمليات والفجر 8 به طرف سه راهي کارخانه نمک حرکت کردم، آقاي حسن
قرباني فرمانده گردان حضرت ابوالفضل (ع) را ديدم که با نيروهايش مردانه مي
جنگيد. نزديکش رفتم به چهره اش که نگاه کردم، خستگي و بي خوابي و
مهم تر از همه شهادت همراهان او را رنجور ساخته بود. گرد غبار پراکنده در
هوا روي عينک او مي نشست و مجبور مي شد آن را تميز کند. صحبتي کوتاه با او
داشتم و به سوي آقاي قوچاني که آن طرف تر در تلاطم بود رفتم. با وجود اينکه
بر اثر کار زياد خسته شده بود. سر حال تر از ديگران به نظر مي رسيد. به او
گفتم: آمده ام ديده باني کنم؟ گفت: اينها همه قاطي شده اند ببين اگر مي
تواني مشغول شو.
از هر طرف تير مي آمد. دشمن همه جا پراکنده شده بود، تانکها از جلو در حال
پيشروي بودند. سرم را از خاکريز بلند کردم که رگباري از کنارم گذشت. انگار
عراقيها آماده نشسته بودند تا سري از خاکريز بالا بيايد.
وضعيت خطر ناکي بود از همه سو آتش مي آمد. به چهره تک تک نيروها که نگاه
مي کردم نور شهادت پيدا بود. همه شهادتين خوانده بودند. خود حاجي را
بيشتر خطر تهديد مي کرد، اگر چه مسئول محور بود و مي توانست چند کيلومتر
عقب تر عمليات را هدايت کند اما جلو تر از نيروها با دشمن مي جنگيد. مي
دانستم سوال بي جايي است اما به او گفتم: حاجي اگر مي شود برويد عقب، گفت:
من وجدانم راضي نمي شود با تجربياتي که دارم عقب باشم و بچه ها در اينجا
بجنگند، همين جا مي مانم تا هر چه به سر اينها مي آيد بر سر من هم بيايد،
گفتم شما مسئول محور هستيد به شما نياز است ممکن است خداي ناکرده برايتان
اتفاقي بيفتد. گفت من تکليفم را انجام مي دهم.
اگر چه در اوج درگيري بود ولي فکر و حواسش همه جا کار مي کرد، همين که
متوجه شد ظهر شده است رو به بچه ها کرد و گفت: وقت نماز است به ترتيب نماز
بخوانيد. احتمال شهادت بچه ها را مي داد و نمي خواست کسي نماز نخوانده شهيد
شود.
نماز را که خواندم، بلند شدم تا نگاهي به موقعيت دشمن بيندازم که تير خوردم
و نقش بر زمين شدم آقاي قوچاني زير کتفهايم را گرفت، به آقاي قيناني گفت:
او را به اورژانس ببر، اين آخرين ملاقات من با حاجي بود.
عليرضا فرزانه خو :
چند روز از عمليات بدر گذشته بود، قرار شد از يک قسمت عقب نشيني کنيم.
مسئوليت اين کار بر عهده آقاي قوچاني گذاشته شده بود. باران تير و ترکش هر
لحظه شديد تر مي شد و بچه ها سرشان را از سر خاکريز مخفي مي کردند تا از
شر تير و ترکش در امان باشند. او را ديدم که در آن فضاي وحشت بار خيلي با
وقار و متين مثل حالات عاديّش سراغ تک تک افراد مي رفت و دستي بر شانه آنها
مي زد و آهسته مي گفت: برو سوار قايق شو. طوري بود که نفر کناري نمي
فهميد، همسنگرانش کجا رفته است. نفرات که سوار قايق شدند هنوز نمي دانستند
به کجا مي روند وقتي به عقب رسيدند، تازه متوجه شدند عقب نشيني بوده است.
به راستي که او مديريت و ابتکار عمل خوبي داشت مي دانست اگر نامي از عقب
نشيني برده شود هنگام سوار شدن به قليق ها تلفات مي دهيم، براي
همين؛ چنين تدبيري را به کار مي برد و بدون تلفات همه را به عقب فرستاد.
مهدي لندي:
اوايل انقلاب در مسجد محل به عنوان بسيجي خدمت مي کردم. آقاي قوچاني هم
حضور داشت. نوجواني کم سن و سال ولي خيلي با وقار و مودب بود. از همه نظر
از ديگران بالاتر بود. جنگ که شروع شد هر يکي از ما به طرفي رفت يکي غرب
يکي شرق يکي هم جنوب. من براي خدمت سربازي به ايلام رفتم.
دوران سربازي که تمام شد، به لشگر امام حسين رفتم در آنجا بود که آقاي
قوچاني را ديدم. هنوز همان وقار و متانت خود را داشت. اول فکر کردم نيروي
عادي است ولي وقتي در صبحگاه مشغول سخنراني شد. تعجب کردم از دوستم پرسيدم:
که او چه کاره است؟ جواب داد: يکي از فرماندهان لشگر است. گفتم: شوخي مي
کني. گفت: شوخي براي چي؟
به راستي شوخي براي چي؟ با وجود استعداد و علاقه و شور و حالي که او داشت
هيچ جاي تعجب نبود ولي وقتي از او سوال کردم: چکار مي کنيد؟ خود را هيچگاه
معرفي نکرد.
صبح روز اول عمليات والفجر 8 به اهداف
اوليه خود دست يافته، پشت جاده البحار مستقر شديم. آقاي قوچاني با چهره اي
بشاش و با روحيه اي با لا مشغول بررسي خط بود. وقتي او را در خطوط جبهه مي
ديدم، قوت قلب مي گرفتيم. هنگامي که به ما مي رسيد با گفتن يک خسته
نباشيد. واقعاً خستگي را از وجودمان دور مي کرد. به قد و قامتش که نگاه مي
کرديم لذت مي برديم. جواني بيست و دو ساله، رشيد با قامتي بلند، چهره اي
مصمم و جدي، با تجربه و متخصص، تيز بين و با تدبير.
وقتي خط را بررسي کرد و متوجه شد يگان همجوار به علت مقاومت عراقيها در مقر
فرماندهي، نتوانسته با ما الحاق کند بدون درنگ تصميم خود را گرفت يک دسته
از نيرو ها را حرکت داد و از پهلو به مقر حمله کرد. طولي نکشيد که
مقاومت د شمن شکسته شد و الحاق کامل صورت گرفت.
سيد اصغر اعتصامي:
در منطقه هزار قله کردستان بوديم، مسئول محور آنجا آقاي قوچاني بود، براي
انتقال نيرو به دنبال آماده کردن خود رو بود؛ به سنگر ما رسيد و گفت:
سريعتر تويوتا را براي فرستادن نيروها بفرست. در آن موقع خود روي ما راننده
نداشت و خود من هم مشغول کاري بودم، رفت و آمدم حدود سه ساعت طول کشيد. با
خود گفتم: کارم را انجام مي دهم و مي روم. در حين کار موضوع را
فراموش کردم. مدتي گذشت و آقاي قوچاني بر گشت، و در چشمانم نگاه کرد. گفت:
سيد ما همه براي جد تو کار مي کنيم اينقدر معطل نکن سريع خود رو را بفرست.
با اين صحبت شرمنده شدم و از کار دست کشيده، دستور او را انجام دادم.
جواد اميني :
آقاي قوچاني فردي متين و با وقار بود. کمتر حرف مي زد، فردي با تقوا، مخلص و
شجاع بود. ابهت خاصي داشت که اگر کسي به چهره اش مي نگريست پي به شجاعت او
مي برد. به خاطر دارم، گردان حضرت ابوالفضل (ع) سه روز بود که در
منطقه عملياتي والفجر 8 حضور داشت، اما هنوز در عمليات شرکت نکرده بود و
اين سه روز زير بمباران هوايي دشمن قرار داشت و شايد به نظر عده اي در آن
شرايط نيروهاي گردان توان شرکت در عمليات را نداشتند ولي در شب چهارم
عمليات بود که آقاي قوچاني کادر گردان را جمع کرد و وضعيت منطقه و عمليات
را تشريح کرده، اهميت مکاني که قرار بود گردان در آنجا وارد عمل شود را
گوشزد کرد؛ و اضافه کرد: هر کس مي خواهد نيايد، آزاد است و هيچ اجباري در
کار نيست.
صحبتهايش به دل نشست، با وجود کمبود ها و با آن وضعيت آتش، گردان وارد
عمليات شده و با دشمني تا دندان مسلح و با نيروهاي زبده گارد رياست جمهوري
در گير شد. کار به جايي رسيد که جنگ؛ تن به تن شده و بچه ها با سر نيزه به
دشمن حمله کردند و حماسه کارخانه نمک را آفريدند.
صبح عمليات آقاي قوچاني را ديدم که در خط بين بچه ها حضور دارند و آنها را
هدايت مي کند مثل هميشه مقاوم، شجاع و ايثار گر است و لحظاتي بعد روحش به
پرواز در مي آيد.
نادعلي براتي:
در عمليات والفجر 4 بود که ما پس از 24 ساعت راهپيمايي به پشت مواضع دشمن
رسيديم. آقاي قوچاني کف فرماندهي گردان را به عهده داشت فرمود: ما تا اينجا
جهت شناسايي آمده بوديم و از اينجا به بعد مواضع دشمن را نتوانسته ايم
شناسايي کنيم به بچه ها بگو ذکر خدا را بگويند و از خدا کمک بخواهند، و از
کنار من دور شد. پس از چند لحظه متوجه شدم که زير درختي در تاريکي نشسته،
سرش را روي زمين گذاشته است و خيلي آرام گريه مي کند و از خدا کمک مي
خواهد.
پس از آن، فرماند هان گروهان را صدا زد و گفت: نمي دانيم مواضع دشمن به چه
صورت مي باشد و روي کدام ارتفاع هستند؟ در همين لحظه بود که منور قرمز رنگي
از طرف دشمن شليک شد و منطقه روشن شد. همه بچه ها حالت دراز کش به خود
گرفتند و بدون سر و صدا در همان حال از روشنايي منور استفاده کرده، مواضع و
ارتفاعات دشمن را شناسايي کامل نمودند. من در اين روشنايي منور به صورت
آقاي قوچاني نگاه کردم، از کثرت اشک و توسل، بر افروخته شده بود.
پس از خاموش شدن منور، هر گروهان توسط آقاي قوچاني مسيرش مشخص شد و دستور
حرکت داد و سپس با ديگر گردان هاي همجوار هماهنگي کامل نداي ا? اکبر بلند
شد و سنگر هاي عراقي يکي پس از ديگري منهدم شد. تقريباً پس از گذشت نيم
ساعت، ارتفاعات کانيمانگاه و تنگه مهم پنجوين پاکسازي شد و تا صبح تعداد
زيادي از نيروهاي عراقي به اسارت در آمدند.
توسل و تضرع او بدرگاه خدا، باعث شد، گره کور عمليات باز شود.
صبح عمليات والفجر 4 گردان ما تقريباً به
اهداف خود رسيده بود و تعدادي از عراقيها نيز اسير شده بودند. آقاي قوچاني
دستور انتقال اسراي عراقي را به عقب صادر کردند تا هوا کاملاً روشن نشده
بود به تعقيب دشمن بپردازند. تعقيب با قوت و قدرت تمام ادامه داشت و مواضع
جديد تري را از دشمن تصرف کرديم.
نيروهاي کمکي دشمن به طرف گلوگاهي که نيروهاي ما به آن تسلط کامل داشتند،
سرازير شدند. آقاي قوچاني دستور داد ند کسي تير اندازي نکند. هماهنگي کامل
با توپخانه و ادوات و سلاح هايي که تازه به غنيمت گرفته شده بود جهت اجراي
آتش هماهنگ؛ انجام شد. بيش از دو گردان سواره زرهي دشمن که از گلو گاه عبور
مي کرد به قرار گاه تيپ وارد شد و روي مواضع ما شروع به اجراي آتش
نمود.آقاي قوچاي با تدبير و مديريت خوب و شجاعتي که داشت گفت: تحمل کنيد.
ديده بان ها اعلام آمادگي کردند و همه بچه هاي حاضر در خط، آماده دستور
بودند. سپس آقاي قوچاني با ذکر خدا دستور اجراي آتش دادند و وهمزمان از همه
طرف آتش بر سر آنها ريخته شد و تعداد زيادي از نفرات دشمن را به هلاکت
رسانده و عده اي را به اسارت در آوردند و حمله دشمن با تدبير مناسبل اين
فرمانده شجاع دفع گرديد و پس از آن بود که گلوله مستقيم تانک به سنگر
فرماندهي اصابت کرد و برادر عزيزمان قوچاني مجروح شدند که سريعاً جهت درمان
به عقب انتقال داده شدند.
آقاي قوچاني با روحيه اي سر شار از عشق به خدا و ائمه اطهار، در راه رسيدن
به هدف و معبود خويش از هيچ کوششي دريغ نمي کرد. ايشان در اين فکر نبود که
چه جايگاه يا مسئوليتي را بايد داشته باشد.
از مطيع و گوش به فرمان فرمانده خود، حاج حسين خرازي، بود هر جا نياز مي ديد که حضورش لازم است، دريغ نمي کرد.
محمود جانثاري :
عمليات والفجر 4 شروع شد. دشمن غافلگير شده و سراسيمه در حال فرار بود.
نيروها بر جاده اي که دشمن قصد فرار از آن را داشتند مسلط شدند، آقاي
قوچاني را ديدم که پشت چهار لول نشست و دشمن را زير آتش گرفت. تانک دشمن او
را ديد، لوله را به طرف او برگرداند و شليک کرد، گلوله با فاصله ، کنار او
فرود آمد و او همچنان شليک مي کرد و او بد ون اعتنا، دشمن را نشانه گرفته
بود. بالاخره گلوله تانک در کنارش منفجر شد و او را مجروح کرد ولي او شليک
را ادامه داد تا گلوله ها تمام شد، او را از ديد دشمن خارج کردند. زخمش
پانسمان شد.ولي همچنان در کنار بچه ها ماند و عمليات را هدايت کرد. خدايا
اينها کيستند؟
محمد پهلوان صادق :
با وجود اين که آقاي قوچاني در لشگر مسئوليت بالايي داشت هر وقت به مرخصي
مي آمد براي انجام کارهايش از دوچرخه استفاده مي کرد. به او مي گفتم:
شما به عنوان يک فرمانده، حق داريد، از خود رو استفاده کنيد، چرا در سرماي
زمستان و گرماي تابستان از دوچرخه استفاده مي کنيد؟ ولي او براي کارهايش
توضيح داشت و ما را غافلگير مي کرد. به ياد دارم که يکبار براي همين موضوع
او را سخت مورد انتقاد قرار دادم و او پاسخ داد: وقتي آقاي خرازي به عنوان
فرمالنده لشگر از ماشين بيت المال استفاده نمي کند چطور من اين کار را
بکنم؟ او گفت: يک بار صبح جمعه با دوچرخه به خانه آقاي خرازي رفتم و راجع
به لشگر صحبت کرديم، نزديک ظهر شد به قصد رفتن به نماز جمعه خانه را ترک
کرديم. آقاي خرازي هم دوچرخه سوار شد و به اتفاق هم در خيابان مسجد سيد راه
افتاد يم، نزديک چهار راه تختي متوجه شديم، پشت سرمان ترافيک شده است علت
را جويا شديم، فهميديم که راننده خودرو ها وقتي آقاي خرازي را ديده بودند
به خاطر احترام به وي سبقت نمي گرفتند از اين رو ترافيک ايجاد شده بود.
آقاي قوچاني از زماني که به کردستان رفت تا زماني که به شهادت رسيد بيش از
ده بار زخمي شد و زخمهاي او هم بعضاً عميق بود. گاهي اوقات قبل از عمليات
مجروح مي شد ولي اين مانعي نبود که از شرکت در عمليات خود داري کند. به ياد
دارم که سه مرتبه از ناحيه پا مجروح شد، و پايش را گچ گرفته بودند و هنوز
بايد تحت درمان مي بود، اما به محض اينکه مطلع مي شد زمان عمليات فرا رسيده
است، خودش گچ پايش را باز مي کرد و با همان پاي مجروح در عمليات حضور مي
يافت و مثل هميشه فعاليت مي کرد و چنان مصمم و با روحيه بود که بچه ها با
دلگرمي و قوت قلب بيشتري به عمليات مي پرداخت.
بعد از اتمام دوره، به اتفاق آقاي قوچاني در گردان مسلم به فرماندهي احمد
فروغي به دهگلان کردستان رفتيم. در آنجا زير نظر تکاوران ارتش يک دوره
تکاوري بسيار سختي ديديم. هدف از آن آموزش اين بود که نيروهاي زبده اي
تربيت شوند تا براي نفوذ در دل دشمن از آنها توانستند، هر کدام از آن
نيروها چنان کار آمد شدند که توانستند مسئوليت هاي کليدي را به دست
گيرند.
پس از مدتي عازم خط شيردار خوئين شديم. قبل از ما آقاي خرازي با تعدادي به آنجا رفته بودند، ما نيز در قسمتي، مستقر شديم.
در آن طرف رود خانه کارون؛ خانه اي بود که از داخل آن عراقيها براي ما مشکل
ايجاد مي کردند. گروه آقاي خرازي مأموريت يافت تا آنجا را مورد حمله قرار
دهند. به ياد دارم که از گردان مسلم، کسي حضور نداشت. در اين حمله آقاي
قوچاني از اين موضوع خيلي ناراحت شده بود، به سراغ آقاي خرازي مي رود و
تقاضاي حضور در عمليات مي کند، اما موافقت نمي شود. آقاي قوچاني گفته بود:
اگر مرا در گروهان راه ندهيد تنهايي مي آيم و بالاخره با اصرار زياد
موافقت آقاي خرازي را گرفته بود.
عمليات با موفقيت به پايان مي رسد و در آنجا آقاي محسن موهبت شهيد مي شود، نام آن محل، به خانه موهبت معروف شد.
بعد از عمليات از آقاي خرازي شنيدم که گفت: من در اين عمليات آقاي قوچاني
را کشف کردم و به شجاعت و خوش فکري او پي بردم. بر اساس اين موضوع بود که
اين دو خيلي به هم نزديک شدند و آقاي خرازي مسئوليت هاي بالايي بر عهده او
گذاشت.
من با آقاي قوچاني از همان اوايل انقلاب در بسيج محل، کار مي کردم و او را مي شناختم؛ با وجودي که از نظر سني بزرگتر از او بودم ولي هميشه او را معلم و استاد خودم مي دانستم و از محضرش ايتفاده مي کردم. آقاي قوچاني خيلي کم حرف مي زد، وقتي هم حرف مي زد؛ خيلي پر مغز و سنجيده بود. هميشه دوست داشتم بدانم چطور شده که او توانسته است به آن مدارج برسد و خصلتهاي خوب را د ر وجودش متجلي نمايد، يک بار در همين مورد از او سوال کردم و جوابي نشنيدم، خيلي اصرار کردم يادم هست براي اينکه جوابي به من داده باشد، گفت: من حلاوت شهادت را حس مي کنم. يعني جوابي داد که من ديگر به سراغ سوال بعدي نروم جوابي که همه سوالات مرا پاسخ مي داد.
حسين شفيع زاده:
آقاي عرب و قوچاني شيفته هم بودند. خيلي همديگر را دوست مي داشتند. آقاي
قوچاني جدي تر از آقاي عرب بود و زياد شوخي نمي کرد ولي به همديگر که مي
رسيدند، با هم شوخي مي کردند. آقاي عرب مکرر ديده مي شد که در غياب آقاي
قوچاني شروع بله تعريف و تمجيد از او مي کرد ولي در حضورش اين کار را نمي
کرد چون مي دانست ناراحت مي شود.
يادم مي آيد وقتي آقاي عرب شهيد شد، آقاي قوچاني در اصفهان بود و از شهادت او خبر نداشت.
خودش تعريف مي کرد: با دوچرخه در خيابان، مي رفتم که از دور مشاهده کردم يک
شهيد روي دست مردم تشييع مي شود نزديک که شدم به عکس روي تابوت خيره شدم،
باورم نشد عکس آقاي عرب بود.
نمي دانم در آن لحظه به آقاي قوچاني چه گذشت.
از خصوصيات بارز آقاي قوچاني کار و تلاش
مستمر او بود. خواب زيادي نداشت و در حقيقت مي توان گفت: کم مي شد ايشان را
در حال خواب ديد، حتي نيمه هاي شب او را در حال فعاليت يا راز و نياز با
خدا مي ديديم.
براي عمليات بدر نيروها، مسيري طولاني در آبهاي هور را با بلم و طراده طي
مي کنند و خسته و کوفته نزديک دشمن، در لابه لاي نيزار ها پنهان مي شد ند
تا شب فرا رسيده و حمله آغاز شود. در طول اين مدت تمام امورشان مثل عبادت،
غذا و حتي خواب را در همين بلمها انجام مي دهد.
قبل از شروع عمليات، آقاي قوچاني با يافتن فرصت کوتاهي به خواب مي رود.
شايد اين موضوع براي بعضي جزيي و بي اهميت جلوه کند ولي افرادي که در
عمليات شرکت کرده اند مي دانند، در آن لحظات اغلب اضطراب دارند که حالا چه
مي شود؟ آيا عمليات موفق خواهد شد؟ آيا دشمن متوجه شده است؟ ولي آقاي
قوچاني مطمئن بود و بر اساس همين روحيه، خيلي راحت و با خيالي آسوده به
خواب مي رود و اين نشان دهنده آرامش و اطمينان قلبي او مي باشد.
منبع: پایگاه اطلاع رسانی جامع دفاع مقدس (ساجد)
باسلام وصلوات برمحمدوآل محمد(ص)