علي نيلچيان

نفس عميقي کشيد. دستش را با لا برد و انگشتش را روي زنگ فشار داد. در صدايي کرد و باز شد. منتظر ماند. فاطمه به استقبالش آمد. يا ا? ي گفت و وارد شد. چشمش به عکس علي افتاد، روي طاقچه. فاطمه تعارفش کرد که بنشيند. و خود رفت به آشپزخانه. نشست و چند برگه کاغذ در آورد. نگاهي به سوالات انداخت. زير چند تا از آنها خط قرمز کشيده بود. آنها را دوباره خواند. ضبط صوتش را روي ميز گذاشت. منتظر بود فاطمه بر گردد. دور و برش را نگاه کرد. باز هم نگاهش روي عکس علي متوقف شد. فکر کرد. اينجا که همه علي نيلچيان را مي شناسند، پس چرا تا حالا کسي با فاطمه مصاحبه نکرده؟ چرا کسي داستان زندگي آنها را ننوشته؟
فاطمه بر گشت. سيني شربت دستش بود. شربت ها را روي ميز گذاشت. همان طور که مي نشست، سوال نپرسيده اش را جواب داد. از خدا که پنهان نيست از شما چه پنهان، خيلي ها براي مصاحبه آمده اند اينجا اما بنا به دلايلي جواب هيچکدام را ندادم. شما هم که زنگ زديد، خواستم بگويم نه، اما نمي دانم چه شد که گفتم قدمتان روي چشم.
يادش آمد که همسران شهداي قبلي همگي دست رد به سينه شان زده بودند. يادش آمد که هيچ کدام وقت نداشتند و مهم تر از آن، دلي که بتواند آن خاطرات را باز گو کند. به ياد آورد سرگرداني شان را و اين که چطور سه روز قبل از تماس با فاطمه دست به دامان امام رضا (ع) شده بودند. قاصد فرستاده بودند که برود؛ رو به روي گنبد بنشيند، ، چشم به گنبد بدوزد و پيغامشان را برساند. بغض آلود گفته بودند: آقا ما که هواي شهدا به سرمان نبود! خودتان هوايي مان کرديد، حالا هم خودتان درستش کنيد.
فاطمه ادامه داد: خواستم حرفم را پس بگيرم و بگويم نياييد اما وقتي گفتيد کليد کربلاي شما اين مصاحبه است، به ياد وصيت نامه علي افتادم. هميشه آرزوي کربلا داشت. فکر کردم تا بود که کربلا نرفت. لااقل حالا واسطه ي کربلا چند جوان ديگر شود.
بر دلش گذشت: نام حسين ببين چه ها مي کند! ليوان شربش را بر داشت و جرعه اي نوشيد. خنک بود. زير لب زمزمه کرد يا حسين. ورقه ها را جلويش مرتب کرد. انگشتش را روي دکمه ي ضبط گذاشت و پرسيد: اجازه هست؟ فاطمه خنديد و گفت: اجازه ي ما هم دست شماست. دکمه ي ضبط را فشار داد. نوار شروع به چرخيدن کرد.
انتظار سخت است؛ اين را ديگر هر دوي مان مي دانيم. و من سعي مي کردم منتظرت نگذارم. اما گاهي نمي شد. ديگر آن روز هم نشده بود زود بيايم. تو منتظر مانده بودي و من نگران بودم نکند زيادي دير شده باشد و تو رفته باشي.
دير کرده بودم. مرتب ساعت را نگاه مي کردم و به طرف خانه مي دويدم. مي ترسيدم رفته باشد. به خودم اميدواري مي دادم که نه! علي بدون خداحافظي نمي رود. اما باز هم دلم شور مي زد. صدايي تو گوشم مي گفت: فاطمه! بدو! شايد ديگر نديديش ها! بالاخره رسيدم. نفس نفس مي زدم. اما مهم نبود. به طرفش رفتم. نفس عميقي کشيدم و گفتم: مي دانستم بدون خداحافظي نمي روي. جوابم فقط يک لبخند نصفه و نيمه بود. فقط همين. لباسش را پوشيده بود و توي حياط قدم مي زد. کيفش روي دوشش تاب مي خورد. خيلي مضطرب به نظر مي رسيد. نمي دانم به خاطر دير کردن من بود يا چيز ديگري. به هر حال، مثل هميشه نبود. نمي رفت! همانطور ايستاده بود و نگاهم مي کرد. نمي دانستم چه بايد بکنم؟ چه بايد بگويم؟ آشفته بودم. به چشم هايش نگاه کردم. برق عجيبي داشتند، شايد، ، شايد اشک بود، شايد هم نه.
سکوت عذابم مي داد. هر چه سعي کردم آنرا بکشم، نشد. علي با سکوتش خيلي حرف ها زد. به اندازه ي يک دنيا. به اندازه ي يک وداع! بالاخره قصد رفتن کرد. يک قدم، برگشت. آهسته گفت: کاري نداري؟ آهسته تر گفتم: به خدا مي سپارمت.
دوباره رفت و باز گشت. اين پا و آن پا شد. گفت: خيلي نگراني؟ ... مي ترسي؟ ... مشکلي داري؟ ... از صدايم فهميده بود. سعي کردم اين بار محکم جواب بدهم. گفتم: نه، مشکلي نيست. دل رفتن نداشت. فهميده بودم. او هم مي دانست که من دل کندن ندارم. تا سر کوچه بدرقه اش کردم. باز ايستاد. نگاهم کرد فقط. دلم آشوب شد. ديگر طاقت نداشتم. اگر باز هم مي ماند. و همان طور. نگاهم مي کرد، خدا مي داند چه مي شد نمي خواستم فرياد بزنم! خواستم بگويم برو ديگر! اما نگفتم. همان صدا دوباره در گوشم گفت: خوب تماشايش کن. علي رفتنيه! و براي همين لبم را گزيدم و ايستادم. استوار استوار! ايستادم و تماشايش کردم. همه حرکاتش را به خاطر سپردم. پلک زدنش را. آن قدر نگاهش کردم تا از پيچ کوچه گذشت و در خيابان گم شد. ياد وداع آخر امام حسين (ع) و حضرت زينب (س) افتادم. زير لب زمزمه کردم: مهلا مهلا! علي، حالا نه! تازه اول راهيم! ...
چه محکم قدم بر مي داشتي اون روز! چه استوار پا روي خاک مي گذاشتي! اين خاک چه به خودش مي باليد که تو و امثال تو را روي خودش جا داده، اوبه ابهت ديگه روي خاک نيست؟ خاک حتماً چه افتخاري مي کند که تو را در آغوش کشيده است!
عاشق خاک بود. گاهي اوقات با خودم فکر مي کردم که بايد او را هم ابو تراب لقب مي دادند. از آن جدا نمي شد و اگر کسي يا چيزي مي خواست اين دو محبوب را جدا کند، مادرم مي خواست سنگ تمام بگذارد. مي خواست آبرو داري کند و جهيزيه کامل؛ دهد. مي گفت: تا اينجا به ميل شما بوده، هر کاري خواستيد بر گرديد. هر کاري هم که کرديد، من هيچي نگفتم، اين يکي ديگه به دل من.
چه مي گفتم: به مادرم؟ فهرست عريض و طويلي تهيه کرده بود و هر روز که مي گذشت چند قلم جنس به آن اضافه مي شد. امروز تخت و سرويس خواب، فردا مبل و ميز ناهار خوري و پس فردا خدا مي دانست چه؟ هر چه کردم نتوانستم منصرفش کنم، مادر بود ديگر. حق هم داشت. هر دو پا را در يک کفش کرده بود که دخترم را دارم مي فرستم خونه شوهر. سرباز خونه که نمي ره! بالاخره دست به دامان علي شدم. او هم آمد و خطبه اي خواند قرا! به زمين اشاره کرد و گفت: مادر جان! مگه قرار نيست يه روزي بريم اون زير. مادرم لبش را گزيد. خدا مرگم بده! اول زندگي به اون زير چکار داري علي آقا! علي خنديد. اول و آخر نداره مادر جان! آخر سر از اون زير در مي آريم. گفت: بذاريد روي خاک باشيم. بذاريد همين يکي دو وجب فاصله را هم کم کنيم. اون زير رفتن مون سخت مي شه ها! ! مادرم خلع سلاح شد. خيلي چيزها را از ليست خريد حذف کرديم. نه مبل خريدم و نه تخت. دو تا پتو داشتيم که جاي خالي هر دو را براي مان پر مي کرد.
علي اين طوري بود. سادگي را مي پسنديد. قناعت از سر و روي زندگي اش مي باريد. روزي که براي اولين بار ديدمش، يعني همان روزي که براي خواستگاري آمده بود، سر و وضعش خيلي معمولي بود. شايد بتوان گفت: بيش از اندازه معمولي. آن زمان بچه هاي مذهبي را از چهره و قيافه شان مي شد شناخت. علي هم همين طور بود. قيافه اش خوب بود، توي ذقم نزد؛ بر عکس لباسش! نه اينکه بگويم بد بود نه! براي من عجيب بود. فکر مي کردم که هر چيزي، رسم و رسومي دارد. براي خواستگاري همه مي رفتند کت مي خريدند، لباس نو مي پوشيدند؛ به سر و وضع شان مي رسيدند. اما علي همان لباس ساده اي که مي رفت دانشگاه با همان لباسي که مي رفت جلسه، آمده بود خواستگاري. آن هم براي خواستگاري من، که همه ي خواستگاري هايم را به دليلي رد کرده بودم. از سادگي خوشم مي آمد اما نه به اين حد! ته دلم خالي شد. اما جلسات بعد که آمد و بيشتر با او آشنا شدم، با خودم گفتم: حالا قبول مي کنم، مي گم باشه. بايد تحمل کرد، بعداً سر فرصت درستش مي کنم. همين بود که وقتي گفت پتو ها کم اند، فکر کردم يعني درست مي شه؟ همان اوايل عروسي مان بود. آمد و گفت: بين خلق خدا تبعيض مي گذاري. جا خوردم. گفتم: به خدا نمي گذارم. گفت: قسم نخور. چهره ي مبهوتم نشان مي داد که منظور او را نفهميده ام. روي يکي از پتو ها نشست. به سمت چپ و راستش اشاره کرد و پرسيد: مگه روي دو تا پتو چند نفر آدم مي توانند بنشينند؟ فقط نگاهش کردم. گفت: مي خواهي بگم چي کار کنيم؟ يا همه شو جمع کن يا دو سه تا ديگه هم بخر. نا خود آگاه لبخند زدم. مطمئن بودم که به جمع کردن شان راضي نمي شود. مهمان حبيب خداست.
اين طوري شد که پتو هايمان زياد شدند. البته خدا بيامرزدشان! عمرشال به حال خانه ما نبود. جمع شان کرديم. همان موقع که جنگ شروع شد. آن موقعي که علي رقفت جبهه. از آن روز، رنگ پتو و تشک و متکا را نديديم. روي زمين سفت مي خوابيديم. براي همدردي با علي، با رزمنده ها، با اسراء آنها نداشتند چرا ما داشته باشيم؟
نه فقط پتو و نه فقط رزمنده ها، هر چه را که هر که نداشت، ما هم نبايد مي داشتيم. اين تصميمي بود که هر دوي مان اول ازدواج گرفتيم. زماني که علي دانشجو بود؛ دو تا از برادر هايش در آمريکا بودند. بگذريم که علي چقدر نگران شان بود و هميشه در نامه هايش به آنها مي نوشت: دعا کنيد خدا ما را براي طرفه العيني به خود وامگذارد. مي خواهم اين را بگويم که يکي از آنها براي او يک کاپشن سوغاتي آورد. علي مهندس معدن بود. مدرکش را در دانشگاه تهران گرفته بود و مدير معدن بود. معدن هم توي منطقه سرد سير قرار داشت. آورده بود تا علي زمستان ها بپوشد. علي هم تشکر کرد و کاپشن را گرفت. اما يکي دو سال گذشت و به آن دست هم نزد. اگر روکش پلاستيکي نداشت، شايد دو بند انگشت خاک روي آن مي نشست! برادرش دلگير شد. اعتراض کرد که آدم وقتي براي کسي سوغاتي آورد، دلش مي خواد از اون استفاده بشه. پس چرا نمي پوشي؟ جواب شنيد: مگه همه از اينها دارند؟ اگر من بپوشم و بروم سر کار، از بقيه کارگر ها متمايز مي شم. هر وقت همه شون داشتند، هر وقت همه پوشيدند، من نفر آخري خواهم بود که بپوشم.
منظورت چه بود که گفتي تا جورابت پاره نشود جوراب نو نمي خري؟ مي خواستي بگي خسيسي؟ آخر بخل و خساست را شب عروسي به رخ عروس نمي کشند که! نه، نه، بهت نمي آيد که خسيس باشي. به چهره ساده تو، قناعت بيشتر مي آيد!
دوست علي از او پرسيده بود:
چرا زن نمي گيري؟ 29 سالته! پير شدي رفت.
شرايط فراهم نشده.
دا دم برات از قالب در بيارن!
کار من از قالب گذشته.
مگه تو چي مي خواهي؟ ايراد بني اسرائيلي بگيري بهت زن نمي دن ها!
علي با خنده گفته بود: نه! من کم توقع ام. فقط مي خوام مذهبي باشه، فعال باشه؛ اهل دنيا نباشه، به زندگي ساده قانع باشه. يه کلام. بتونه با من کنار بياد.
در ضمن قد بلند هم باشه.
خانمش که دوستم بود. با من مطرح کرد. گفتم: بايد فکر کنم. گفت: از دستت مي ره ها! فکر کردم خوب از دست بره اين هم مثل بقيه. آش دهن سوزي که نيست. خواستگاري هاي ديگه هم خيلي هاشون مذهبي بودند. تحصيل مرده. در موردش تحقيق کردم. همه گفتند نه نگو. گفتند که درس خونه، زبله، کارنامه اش بيست بيسته. البته کارنامه ي دنيايي اش را نمي گيم ها. طرف دنيا نمي ره، اهل اون طرفه. گفتم ضرر که نداره. بگين بياد.آمد. تنها آمد کمي دل دل کردم. وارد اتاق شدم؛ ديدم همچنان ايستاده. دوستم گفته بود که قدش چندان بلند نيست، اما او مي خواست نشانم بدهد. مي خواست مطمئن شود. صداقتش به دلم نشست و همچنين آينده نگري اش. آخر گفته بود: زن قد بلند مي خواهم. تازه فهميدم چرا؟ مي خواست بچه هايش قد کوتاه نشوند. گفتم بفرماييد. نشست. مدتي سکوت کرديم. بالاخره ليست بلند بالايي از جيبش در آورد. همه اش سوال بود. هول کردم که نکند سخت باشد؟ ! اگر بلد نباشم که آبرويم مي ره! چي جوابش را بدم؟
رويم را سفت گرفته بودم تا عرقي که روي پيشاني ام نشسته نبيند. نمي دانم در اين دو جلسه مرا اصلاً ديد يا نه. شايد همان موقعي که هر دويمان ايستاده بوديم؛ زير چشمي نگاهم کرده باشد. هميشه نگاهش يا روي گل قالي يا روي بر گه سوالاتش بود. بعد از دو جلسه به دوستش گفت ک از نظر من بلامانع است. نظر عروس خانم را بپرسيد. خيالم کمي راحت شد. دست کم فهميدم که موقع جواب دادن به سوالاتش، خيلي آبروريزي نکرده ام. بعد از آن با پدر و مادرش آمد. و جلسه خواستگاري رسمي بر گزار شد. روابط خانواده هاي مان سر شار از احترام بود. خواهر هاي علي از صميمي ترين دوستان من بودند. از دعواهاي عروس و مادر شوهر هم اصلاً خبري نبود.
مادرش مثل مادرم خودم بود. گفتم قبول. گفت قبول. گفتند خوشبخت شويد.
هيچ وقت آن اطمينانت را فراموش نمي کنم. وقتي گفتي قبول! من سوال زيادي از تو نداشتم. پرسيدم حيطه ي فعاليت زن چقدر است؟ او گفت: هيچ! و تو گفتي زن و مرد ندارد. شايد بهت نگفته باشم اما همين جواب باعث شد که تو را انتخاب کنم.
پاي حرفش ايستاد. نه تنها مانع فعاليتم نشد، بلکه مشوق من هم بود. تا قبل از انقلاب، فعاليتهاي سياسي مان حد و اندازه نداشت و آن قدر که در طول مدت عقد، حسرت به دل ماند که يک بار با هم برويم پارک، برويم کنار رودخانه؛ اصلاً برويم تا سر کوچه و مثل زن و شوهر ها دو کلمه با هم صحبت کنيم. علي هر پانزده روز يک بار مي آمد اصفهان. وقتي هم که مي آمد، يا مي رفتيم جلسات مذهبي و يا ديدن دوستان و آشنايان. اگر هم خلوتي مي کرديم و صحبتي رد و بدل مي شد، در مورد امام بود و انقلاب و مشکلات و مسائل جامعه و فعاليت هاي سياسي، ماه عسل مان هم جالب بود! از بين عروس و داماد هايي که من مي شناختم، يکي مي رفت شمال يکي مي رفت مشهد، يکي مي رفت قم، من و علي هم رفتيم بيرون شهر! البته به يک جلسه مذهبي که از ترس مامورين ساواک بيرون شهر تشکيل مي شد. هيچ کارمان شبيه عروس و داماد ها نبود. با اين حال، اين روزها ، از شيرين ترين روزهاي زندگي مان محسوب مي شد. لذتي که از پخش اعلاميه به ما دست مي داد؛ کنار هيچ زاينده رودي پيدا نمي شد. کمک هاي اوليه اي را که در اين جلسات به ما آموزش داده مي شد نه در جنگل هاي شمال مي توانستيم ياد بگيريم. و نه در باغ نادر مشهد. درست کردن کوکتل مولوتوف و تمرين کار با ژ 3 و بعد از تصرف پايگاه ها و اسلحه هاي ساواک، يوزي را هم به هيچ گفتگويي روزمره اي عوض نمي کرديم. هر دوي مان فعال بوديم. در در دانشگاه، ادبيات خوانده بودم و علوم اجتماعي تدريس مي کردم موقع درس دادن؛ سوالاتي را در ذهن دانش آموزان ايجاد کنم و پاسخ دادن آنها؛ تحولاتي را در نگرش شان بوجو.د بياورم. فعاليت علي مثل من پشت پرده نبود. علني و آشکارا مبارزه مي کرد. در همه کارها سر رشته داشت. فقط کافي بود آن کار، رنگ و بوي مخالفت با رژيم و اطاعت از امام داشته باشد؛ فرو گذار نمي کرد. البته من از فعاليت هاي سياسي اش زياد اطلاع نداشتم. به پدر و مادرمان هم که اصلاً حرفي نزده بوديم.. ولي مي دانستيم که هميشه دنبال کتاب هاي ممنوعه بود. مثل کتاب هاي دکتر شريعتي و يا سخنراني هايي که در حسينيه ارشاد انجام مي شد. يک بار هم به من گفت: مي رم تهران. نگران نشو! فرداي آن روز، روز هفدهم شهريور بود. و طبق معمول علي جلوي همه بود! در تظاهرات شرکت کرده بود، رسيدگي به مجروحين را به عهده گرفته بود. و خلاصه هر کاري که از دستش ساخته بود را انجام داده بود. مي خواست به من نگويد کجا مي رود و چه مي کند که نگران نشوم. هميشه همين طور بود. مي گفت: من رفتم، خداحافظ. اما خبر نداشت که تا بر گردد من هزار بار مي ميرم و زنده مي شوم. نه تلفني، نه نامه ايَ، هيچ! انگار گم مي شد تا بر مي گشت. اگر مي دانستم کجاست و چه مي کند خيالم راحت تر بود. لااقل مي دانستم منتظر چه بايد باشم. اما اين طوري هميشه دل شوره داشتم. هر بار تلفن زنگ مي زد و با علي کار داشت، هر بار دم در خانه؛ علي را مي خواستند، فکر مي کردم نکند توطئه اي يه گروهک تروريستي باشد؟ نکند افراد ساواک باشند؟ هميشه منتظر بودم تا خبر دستگيري؛ اسارت؛ جراحت يا شهادت علي را برايم بياورند. ته دلم دوست داشتم يک بار هم که شده علي اين حال مرا حس کند، بلکه بفهمد نگراني چه مزه اي دارد و اين قدر بي خبرم نگذارد. خيلي طول نکشيد. بالاخره علي هم مزه ي دلشوره را چشيد. آن شب جلسه دير تمام شد. با بچه ها از خانه خارج شديم. چهار نفر بوديم. مي آمديم و در راه صحبت مي کرديم. همه چيز عادي بود تا اينکه يکي از بچه ها گفت: فکر کنم داريم تعقيب مي شويم. به چهار راه که رسيديم از هم جدا شديم. دو نفر به چپ و دو نفر به راست همچنان که مي آمديم صداي کفش هاي پشت سرمان قطع نمي شد. به خانه ي يکي از دوستان رفتيم. چادر هايمان را عوض مرديم و يکي يکي از در پشتي خارج شديم. کمي آرامش پيدا کردم. به کوچه اي پيچيدم. صداي نفس زدني از پشت سرم مي آمد يکي فرياد زد: آبجي بدو! وحشت کردم. دويدم. ديوانه وار! از کوچه اي به کوچه ديگر واز خياباني به خيابان ديگر. فقط مي خواستم گمش کنم. تمام نيرويم را در پاهايم جمع کرده بودم. نمي خواستم خانه مان را پيدا کند.
در را چرا باز نمي کردي؟ آن چند لحظه اي که پشت در بودم، يک سال برايم طول کشيد. چرا اينقدر طولش دادي؟ اگر مي رسيدند و پيدايم مي کردند، اگر مي گرفتندم چه؟ اگر بسته هاي اعلاميه را که انداخته بودم ميان کوچه پيدا مي کردند؟ مطمئنم نمي دانستي شرايطم را، والا تو کسي نبودي که مرا در خطر تنها بگذاري فقط براي اين که من نفهمم چقدر نگرانم بودي و پشت در منتظر.
هول کرده بودم. از چشمانش فهميدم نگران بوده. به روي خودش نياورد. ولي مي دانستم که اين دو ساعت را که دير کرده بودم، دور خانه مي چرخيده. رنگم پريده بود. نفس نفس مي زدم. مرا به اتاق برد پذيرايي مختصري کرد. بعد آمد کنارم نشست. گفت: نه که بگم چرا مي ري، يا نرو نه ! فقط نمي دونستم اگه بر نگشتي کجا بايد دنبالت بگردم. سرش زير بود با انگشتانش بازي مي کرد. درست مثل شب خواستگاري. گفت: مي خواهي با هم حرف بزنيم؟ بغض کرده بودم. به نشانه تاييد سرم را تکان دادم. پرسيد: تو هميشه اين طور نگران من مي شي؟ جواب ندادم. مي توانستم نه بگويم، دلم هم رضا نمي داد بگويم آره. گفت: ازاين به بعد ديگه نه بايد نگران تو باشم و نه تو نگران من. با اين همه دلشوره؛ زندگي براي هر دوي مان تلخ مي شه. بدنم يخ بود. باورم نمي شد علي داشت وصيت مي کرد! حالم بد بود، بدتر شد. سعي مي کردم خودم را آرام کنم. فکر کردم: مگه نگفته بودي اهل دنيا نيستي؟ مگه قبول نکرده بودي که به اين دنيا تعلق نداري؟ خب، علي داره بهت ياد آوري مي کنه ديگه! اما دلم آرام نمي گرفت. نمي توانستم اول زندگي جدايي را بپذيرم. برايم قابل هضم نبود. کلي براي آينده ام برنامه داشتم. حرف هايش بدنم را لرزاند. نمي دانستم چه بايد بگويم! فقط نشستم و نگاهش کردم. بالاخره گفت: وصيت نامه ام را هم نوشته ام. هر وقت لازم شد مي تواني ازش استفاده کني. چه مي گفتم به علي! ؟
از همان لحظه فهميدم علي رفتني است. فهميدم دير يا زود خبر پريدنش را برايم مي آورند و آخر هم رفت. ولي تا وقتي بود؛ نگذاشت به ما بد بگذرد. شايد مي خواست دلم را به دسشت بياورد، شايد مي خواست راضي ام کند تا وقت رفتنش نه نگويم، يا شايد... شايد که نه، حتما مي خواست به وظيفه عمل کند.
کارهاي خانه را انجام مي داد،؛ هر کاري که از دستش بر مي آمد. مي گفت: بله گفتم تا آخرش هم پايش مي مانم! بدون من هيچ جا شام نمي خورد اگر خانه مادرش. آن هم به احترام مادر و آن قدر که مادر راضي شود. وقتي نيمه شب گرسنه به خانه مي آمد و من مي پرسيدم : پس چرا شام نخوردي؟ هميشه لبخندش جوابگو بود که قرار نيست بدون تو جايي شام بخورم! خريد خانه را هم خودش انجام مي داد. در آشپزخانه مي گشت، هر چيزري کم بود، خودش مي رفت و مي خريد، منتظر حرف من نمي ماند. علي زندگي مان را 50- 50 تقسيم کرده بود، غم ها را، شادي ها را، مسئوليت ها را و کارهاي خانه را.
مهمان ها که مي رفتند زود تر از من بر مي گشتي توي خانه. زود تر از من مي رفتي آشپزخانه و در را مي بستي. من مي ماندم پشت در تا وقتي که ظرف ها را مي شستي. ازت خواهش مي کردم که در را باز کني تا من هم کمکت کنم! براي همين بود که سختم بود مهمان دعوت کنم.
اجتماعي بود. در جمع بودن را دوست داشت، مخصوصاً اگر مهماني بود. برايش فرقي نمي کرد، چه مهماني مي داديم و چه مهماني مي رفتيم. در هر حال خوشحال مي شد. خيلي جاها مي رفتيم. منزل افراد غير مذهبي هم. گاهي شام هم مي مانديم. محمد را که حامله بودم، رفتيم خانه يکي از آشنايان. شام نگه مان داشتند. راستش را بخواهيد غذاي شان کمي شبهه ناک بود. دلم نمي آمد غذاي شبهه ناک به خورد بچه اي که در شکم داشتم بدهم. علي هم همين فکر را مي کرد. مي ترسيدم تاثير منفي روي بچه بگذارد. از آن به بعد در چنين شرايطي، که شکر خدا کم پيش مي آمد، من و علي سر سفره کنار هم مي نشستيم. علي برايم غذا مي کشيد و بعد هم براي خودش. البته به بهانه اينکه حال خوشي ندارم بشقابم نصفه پر مي شد. آخر سر هم بشقاب هر دويمان خالي مي شد، در حالي که من از آن غذا ها کم خورده بودم! علي از بشقاب خودش مي خورد و يک لقمه در ميان از بشقاب من. از آن جالب تر اينکه علي اينقدر با ظرافت اين کار را مي کرد که هيچ کدام از ميزبانان نمي فهميدند!
محمدم که به دنيا آمد علي کردستان بود. به او تلفن زديم. گفت مي آيم! اما نيامد. نتوانست باز زنگ زديم. گفت: مي آيم! باز نيامد. بار سوم گفت: ديگه هر طور شده خودم را مي رسانم. اين بار بد قولي نکرد. آمد. نيم نگاهي به محمد کرد. مي دانستم براي ديدن فرزندش دلش پر پر مي زند، اما با اين حال اول آمد سراغ من. احوالم را پرسيد و عذر خواهي کرد به خاطر نبودنش. بعد رفت پيش محمد. گوش هايم را تيز کردم ببينم چه مي گويد. محمد را در آغوش گرفت و در گوشش زمزمه کرد: خوش آمدي بابا! ...
کلمه ي بابا خيلي برايم شيرين بود. به دلم نشست. اما براي زينبم نبود. زينب روز بعد از چهلم علي به دنيا آمد. تلفن زدن فايده نداشت. هر کاري هم که کرديم، علي نيامد. زينب را بردم پيش علي. بردم گلستان شهدا. قنداقه ي بچه را گذاشتم درست مقابل عکس علي. مي خواستم خوب ببيندش. گفتم: آقا، چشم تان روشن. قدم نو رسيده مبارک! زينب را روي زمين گذاشته بودم. اما با اين حال مي خنديد. انگار مي دانست آنجا بهشت است! محمد هم تا وقتي پيش پدرش بود. هميشه مي خنديد. علي خيلي هواي محمد را داشت. همان طور که مراقب دو دخترديگرم بود. عمرشان به دنيا نبود. هر دو ناراحتي قلبي داشتند. مدتي بعد از تولد، من و علي را تنها گذاشتند و رفتند. آن موقع که کنارمان بودند، علي شب ها بيدار مي ماند و مرا مي فرستاد بخوابم و اگر گريه مي کردند علي آرام شان مي کرد. نه فقط آن دو، محمد را هم همين طور. اگر لباسي که به تنش مي کردم کش داشت، علي مهمترين کارهاي عالم را هم رها مي کرد! مي نشست لباس را به آرامي از تنشان در مي آورد، قيچي دست مي گرفت و با ظرافت يک خياط، تمام کش ها را مي شکافت ومي گفت: از کجا مي داني که اين کش ها ازيتشون نمي کنه؟ حرف که نمي تونن بزنن. گناه دارن. محمد که بزرگ شد، علي خم مي شد تا محمد سوارش شود. اجازه نمي داد آب در دلش تکان بخورد. اما اين روزها خيلي دوام نياوردند. جنگ پدر را از محمد گرفت.
اخبار جنگ را که شنيدي بي قرار شدي. جنگ شروع شده بود و غيرتت قبول نمي کرد خانه بماني! صدام چشم نداشت ببيند مردم ما دو روز آرام بخوابند. بالاخره کار خودش را کرد. فکر مي کني مادرش مي دونسته بچه اش چي از آب در مياد؟ حتماً مي دونسته! اگه مي دونست اسمش را مي گذاشت صدام يزيد! ...
موقعي که خبر جنگ را شنيد معطل نکرد. ساکش را برداشت و رفت. ديگر از او خبر نداشتيم. درست مثل زمان هايي که مي رفت کردستان. يک گو.سفند نذر کردم که برود و سالم بر گردد. وقتي بر گشت سالم بود. گفتم که براي سلامتي ات گوسفند نذر کرده ام. خنديد و گفت: پس کار تو بود. ديدم هر چي تير و ترکشه از بغل گوشم رد مي شه. نگو شما با خدا بده بستون داشتين. باشه، گوسفند را مي خرم، اما بعد از اين مصلحت خدا را به تاخير نينداز. به رضاي خدا راضي باش. چقدر خام بودم. اصلاً منظورش را نفهميدم. با اين حال ديگر نذر نکردم. به دعا اکتفا کردم. در دل خدا خدا مي کردم که سالم بر گردد. وقتي بر مي گشت دنيا را به من مي دادند و عالمي غصه و ماتم به او. در دل من از خوشحالي قند آب مي شد، اما علي دل و دماغ نداشت. با خدايش حرف مي زد. چرا نصيبم نمي کني؟ يعني لياقت ندارم؟ مي دوني که از دنيا دل کنده ام. تشنه ام. يک قلپ از اون مي ناب بهم بده فقط يک جرعه! از اون جرعه جرعه ها خيلي گرفت. چندين بار مجروح شد.
البته بين خودمان باشد، ته دلم خوشحال مي شدم. هم از برگشتن و هم از اينکه چند صباحي مهمان خودم است. اما ماتم او دو برابر مي شد. چند بار مجروح شد اما همه را، جز يک بار، مهمان تخت بيمارستان بود. در تمام اين مدتي حتي نگذاشت به ملاقاتش برويم. مي گفت: از روي بسيجي ها شرمنده مي شوم. من که مجروح نشده ام! چرا اينقدر قضيه را بزرگ مي کنيد؟ يک زخم کوچک که اين همه نگراني ندارد! همين زخم کوچک گاهي ترکش خمپاره اي بود که از يک طرف بدنش وارد و از طرف ديگر بدنش خارج مي شد. اين زخم کوچک دستم علي را از کار انداخت. اين زخم کوچک عرق شرم را بر چهره ي علي من نشاند. شرم از من! ماه رمضان بود. سر سفره ي افطار نشسته بوديم. تلفن زنگ زد. جواب دادم. صدايي آن طرف خط گفت: خواهر ناراحت نشيد ها، علي آقا را منتقل کردند تهران. پرسيدم: چرا؟ راستش چيز مهمي نيست، اما علي آقا مجروح شده اند. رفتيم تهران. اول علي دعوايم کرد و گفت: ماه رمضان چه وقت مسافرت کردنه؟! مگه من هم ديدن دارم؟ گفتم: چون مي دونستم دعوام مي کني از قبل قصد ده روز کردم. حالا اجازه نمي ديدن بمونم؟ اين بار من يک قدم از او جلو تر بودم. خنديد. ماندم. خيلي ضعف داشت. آن قدر که بار اول که مرا ديد، نتوانست از جايش بلند شود. قرمز شد، خجالت کشيد، اما بعد از آن هميشه در محوطه ي بيمارستان به استقبالم مي آمد. با همان حال نزار. هيچ وقت ابراز ناراحتي نکرد. هيچ وقت از درد نناليد. حتي نگذاشت در کارهايش کمکش کنم. هميشه از من مي پرسيد: مشکلي داري؟ ... سخت نيست؟ او که اين طور درد خودش را پنهان مي کرد، او که هميشه رنج و سختي را براي خود مي خواست، چگونه انتظار داشت که من مشکلات بي او بودن را به او بگويم؟ من هم بايد سهم خودم را مي پرداختم. يک بار به او گفتم: مي دوني حضرت زهرا (س) چرا وصيت کرد شبانه غسلش بدهند؟ به نظر من مي خواست حضرت علي (ع) آثار رنج هايي را که کشيده بود را کمتر ببيند. حال علي منقلب شد. گفتم: الگوي من فاطمه الزهرا (س) است. او اين همه به فکر علي خودش بود ريال چطور من به دفکر علي ام نباشم. اين قدر نگران ما نباش. بالاخره خداي ما هم بزرگه. وظيفه تو رفتنه، وظيفه من موندنه. خيالت راحت باشه. من نه مي ترسم و نه مشکلي دارم. علي سرش را به سمت آسمان بلند کرد و گفت الحمد الله. همين زن را از خدا مي خواستم. مي خواستم چنين روحيه اي داشته باشه. زني که بتواند با من کنار بيايد! از آن به بعد خيلي راحت مي رفت. دلش آرام بود. وقتي که رفت و ديگر بر نگشت، جاي خالي اش را بيشتر حس کردم. پا به ماه بودم. نزديکي هاي چهلم علي بود. درد داشتم. اما شرم مي کردم به کسي بگويم. محرمي مي خواستم و علي نبود. خودم را در اتاقي حبس کردم. بغض کرده بودم. عقده هاي دلم را خالي کردم. دست خودم نبود. نا خود آگاه اشکم سرازير شد. با دلخوري گفتم: اين چه وقت رفتن بود علي؟! اما بعد يادم آمد که خودم رضايت به رفتانش داده بودم. قبل از اينکه برود از او پرسيده بودم: اگه نبودي و دردم گرفت چي؟ گفت توکل بر خدا! کرمان بوديم. آخر شهر غريب با تنهايي چه مي کرديم. گفتم توکل درست، اما ما که اينجا کسي را نداريم. به کي بگم؟ به غريبه ها که نمي شه گفت. جواب داد خدا را چه ديدي، شايد هم بر گشتي پيش خانواده ات. گفتم: شايد که نشد حرف! دلواپس شد، شايد هم دلخور. اين پا و آن پا کرد. از حرفم پشيمان شدن. گفتم. نگران نباش. هر کاري که بقيه کردند من هم مي کنم. علي مي دانست چه مي گويد. مطمئن بود. ما بر گشتيم اصفهان و خبر شهادتش را آن جا گرفتيم. 41 روز بعد از شهادتش، روز وفات حضرت زينب (س) بود. دردم گرفت. برادر شوهرم مرا رساند بيمارستان. بچه دختر بود. علي گفته بود: مراقب زينبم باش! ولي ذهن من آنقدر آشفته بود که اصلاً متوجه نشده بودم. اصلاً نفهميدم حرف هاي آن شبش بوي خداحافظي مي داد.
به فرض هم که مي فهميدم، چه مي کردم؟ علي آنقدر شيفته شهادت بود که نمي توانستم به جز اين راضي باشم. خنده دار است، ولي نبودنش را راحت تر مي توانستم تحمل کنم تا بودن و رنج کشيدنش را. ديدن سنگ مزار علي برايم آسان تر بود تا ديدن اشک هايش. علي را کم تر کسي ديده است. گاهي نيمه شب ها بيدار مي شدم و مي پرسيدم چرا بيداري؟ او فقط لبخند مي زد. اشک هاي علي قيمتي بودند. کالاي قيمتي را جلوي هر کسي نمايش نمي دهند! اما من مي ديدم. کنار مزار دوستش نشسته بود. از ته دل مي ناليد و شکوه مي کرد. مي گفت: خيلي بي معرفتي! مگه قرار نبود با هم باشيم؟ مگه نگفتي با هم مي ريم؟ پس چرا تنها رفتي؟
فکر کردم نکنه از دست من ناراحتي؟ آخه من هم بد قولي کردم. قرار بود شرايط همسر ايده آلت رو داشته باشم. ازما پس يکي، يا حد اقل يکي از اون ها بر يامدم. شرط کرده بودي که هر کجا بروي منم باهات بيام. و من قبول کردم، اما نتوانستم. تو رفتي و من موندم. پام بسته بود. به قولي که داده بودم وفا نکردم. وقتي رفتي، وقتي موندم، خواستم حلقه ازدواجم را، حلقه اي که برايم خريده بودي رو، به خودت پس بدم. بدم تا گفته باشم شرمنده! نتونستم اوني که مي خواستي باشم. اما ندادم. يه چيزي به دلم گفت: علي دوست داشت سبک بال و سبکبار بره، بيخودي بارش رو سنگين نکن. نگهش داشتم تا فقط تير و ترکش ها همراهيت نکنه. اون حلقه را نگه داشتم تا اون طوري که دوست داري به کارش بگيرم. دادم تا صرف مخارج دولتي اش کنند.
البته آن حلقه از نظر مادي ارزش زيادي نداشت. با علي رفتيم سر يک طلا فروشي و ارزان ترين حلقه اش را خريديم. آمديم خانه. مادرم جا خورد. پرسيد: پس آينه و شمعدان کو؟ با خنده گفتم: آينه و شمعدان مي خواهيم چکار؟ مادرم گفت: نه که برايم مهم باشد، اما رسمه. علي هم رفت و از سر کوچه يک آينه و يک جفت شمعدانم خريد و آمد فقط به خاطر آن که رسم بود، براي اين که دل مادرم را به دست بياورد. نه که بگويم خيلي حرف گوش کن بوديم و هر چه گفتند، گفتيم چشم! نه! تلافي اين خريد را جاي ديگر در آورديم. به جاي اين رسم که به آن عمل کرديم، شب عقد کلي سنت شکني کرديم! سفره نينداختيم. گفتند: بي سفره که نمي شود! گفتيم: به يک رسم عمل کرديم، کافيه! يک سجاده انداختيم رو به قبله و يک جلد کلام ا? هم مقابلش. همين! مهريه را هم بر خلاف آن زمان اصلاً سنگين نگرفتيم. بعد از کلي بحث با پدر و مادرم، به مهريه حضرت زهرا راضي شان کرديم. مراسم شلوغي بود. تقريباً همه ي فاميل و دوستان و آشنايان را دعوت کرده بوديم. نه براي ريخت و پاش. گفته بوديم بيايند تا همه ببينند که با سادگي هم مي شود زندگي کرد و خوشبخت هم بود. بر عکس عقد، مراسم عروسي مان اصلاً مراسم نبود! شب نيمه شعبان؛ خانواده علي آمدند خانه ما. شام را دور هم خورديم و بعد من و علي رفتيم خانه بخت اجاره اي.
هر دويمان خيلي اصرار داشتيم کسي بين ما و حضرت علي و حضرت فاطمه شباهتي قائل نشود. اما هميشه آنها را الگوي خود مي دانستيم و الحق ، علي شاگرد خوبي بود. براي همين روي مزارش نوشتيم: آنها که اين دعوت علي را پس از قرن ها ظلمت، از زبان علي گونه اي زمان خود شنيدند، بايد به شط خون شنا کنند تا اسلام را از دست غاصبان برهانند و هر کس علي است اين گونه بايد باشد و تو اي علي! که در يتيم نوازي و ميدان رزم، به مولاي خود اقتدا نمودي، شهادت ارزاني ات باد! آن کس که خدا را اراده کند، پس کوچ کند بسوي او.
توي کلاس يتيم نوازي مولاي علي (ع)؛ هميشه شاگرد اول بودي. مرتب اين تصوير در ذهنم رو مجسم مي کردم که بنشيني، انگشت اشاره ات رو با لا بگيري و با يکي از اون صداهاي جدي ات بگي. ا? ا?! في الايتام.... هميشه از اين فکر خنده ام مي گرفت! فکر کنم خيلي با نمک مي شدي!
آخر اين تصوير را به چشم ديدم. همين که علي بنشيند و بگويد. ا? ا? في الايتام. البته کاملاً منطبق با خيالاتم نبود. آن روز علي آرام خوابيده بود و سفارش ايتام را به زبان نوشتار تا از طريق کاغذي بنام وصيت نامه! برايم به جا گذاشته بود. نه فقط آنجا، که در نواري هم که براي محمد پر کرده بود ما را به يتيم نوازي تشويق و توصيه کرده است. فقط اينها نيست. من آن روز يتيم نوازي را فهميدم که متوجه شدم علي خانواده هايي را نشان کرده و هر ماه مقداري مواد غذايي براي آنها مي برد. بچه ها دوستش داشتند و او هم. در راه که به رويش باز مي کردند، وارد خانه هاي شان که مي شد، مي دويدند و بغلش مي کردند. از سر و کولش بالا مي رفتند، با او بازي مي کردند و از او بيسکويت مي خواستند. علي هم به آنها مي داد. بچه ها که مي خنديدند گل از گلش مي شکفت. انگار همه خوبي هاي دنيا را يک جا به او داده باشند. کيف مي کرد! لپ هايش گل مي انداخت و صورتش سرخ مي شد از خوشحالي.
يک بار هم از خجالت و ناراحتي. محتويات کيف را زير و رو مي کرد، پيشاني اش عرق کرده بود. دست هايش مي لرزيد. بالاخره با نا اميدي سرش را بلند کرد و با صداي گرفته اي گفت: شرمنده! يادم رفت بخرم. ناراحتي کودک را که ديد، انگار شکست. شايد بتوانم بگويم علي فقط يکبار شکست و آن هم آنجا بود. همکان شب به خانه که بر گشتيم، حالش را نمي فهميد. دور خودش مي چرخيد. با خودش حرف مي زد. گفتم: طوري که نشده، فردا برو برايش بيسکويت بخر. اما او خيلي پريشان بود. بالا خره يک گوشه نشست و انگار تازه صداي من را شنيده باشد، گفت: نه! به اين سادگي ها هم نيست دل بچه رو شکستم. آخه چطور يادم رفت؟ بعد نگاهم کرد و پرسيد: يعني منو مي بخشه...؟
مسئوليتش فقط به خاطر ايتام نبود! تمثال تمام نماي حديث( کُلُّکُم راع) بود. رعيت علي در درجه ي اول کارگر هاي معدن بودند. هر مساله اي که پيش مي آمد. خوب يا بد، علي به خدمت بود. روز تعطيل و غير تعطيل هم نمي شناخت. نمي گفت که روز جمعه است، مي خوام پيش خونواده ام بمونم. کتش را برداشت و مي گفت: من رفتم، زود بر مي گردم. من هم عادت کرده بود که نپرسم کجا! و مي دانستم که نگران نبايد بشوم. شب که مي آمد، معلوم مي شد ماشيني که قرار بوده کارگر ها را به خانه برساند، نيامده. او هم با ژيان خودمان، همه را به خانه شان رسانده. آن هم کجا؟ يکي اين ور شهر يکي آن ور. مي گفت: بايد مي رساندم، وظيفه ام بود.
آن زمان در کرمان، معاون يک مدرسه بودم. به پيشنهاد انجمن اسلامي قرار شد بچه ها را به بازديد از معدن ببريم. از طرف مدرسه به علي زنگ زده بودند که مي خواهيم چه کنيم و چه برنامه هايي داريم. علي مخالفت کرده بود. گفته بود: حالا نه! هر وقت معدن تعطيل شد، آن وقت بياييد. مسئولين هم اعتناء نکرده بودند. وقتي مي خواستند وارد معدن شوند، با مخالفت محکم علي رو به رو شدند و مرا واسطه کردند. از موضوع تلفن و مخالفت اوليه ي علي مطلع شدم. پرسيدم: چرا به من نگفتيد، گفته نه؟ من اخلاق شوهرم را مي شناسم. اگه گفته نه، يعني نه! دست آخر بچه ها را بردند جاي ديگر. به خانه که آمد به او گفتم. اين بنده هاي خدا اين همه زحمت کشيده بودند اين همه راه آمده بودند. مي خواستي اجازه بدي بيايند. گفت. گفت: اينها امانتند دوست و همکارانت، کارگر ها هم امانتند دست من چرا کاري کنيم ناجور، يک لبخند بي جا، يا هر چيز ديگه اي همه براي ما مسئوليت داره! الآن که کمتر کسي احساس مسئوليت مي کند. الآن که لبخند هاي بي جا عادي شده و نگاه هاي ناجور هم فراوانند. همه که نه، اکثر مردم اگر دنبال نان نباشند، دنبال اين مي دوند که بگويند: ما هم هستيم! که به يک جايي برسند. آن زمان از اين خبر ها نبود. آن کسي نمي خواست بگويد من هستم. مردم دنبال چيزهاي بالاتري مي رفتند. جهاد اکبر خيلي داوطلب داشت. از اعزام اجباري هم خبري نبود. همه بسيجي بودند! علي هم يکي از اين بسيجي هاي ميدان مبارزه با نفس!
اول فکر کردم صداي اين آقايي که مصاحبه مي کند چقدر شبيه صداي علي است؟ فکر کردم اگر علي است پس چرا خودش را کارگر ذوب آهن معرفي کرد. خوب گوش گوش کردم و مطمئن شدم خودت هستي. خيلي فکر مي کردم چرا معرفي نکردي خودت را گفتم شايد مي خواسته اي بگويي که از همه ي اقشار جامعه تو جبهه حضور دارند.
خيلي زور بود. با آن همه زحمت درس خوانده بود، آن هم توي دانشگاه تهران آن روزها! تازه مشکل سربازي هم داشت. حالات بعد از اين همه درد سر يک کلمه نگفت من مهندسم؟ مي دانيد در جوابم چه گفت؟ گفت: جهاد اکبر از جهاد اصغر واجب تره... ازاسم هاشون هم معلومه! اول بايد ابن القاب و دکتر و مهندس ها رو از خودمون دور کنيم. بعد کلاش دست بگيريم و ضامنش را آزاد کنيم. اول بايد من رو بکشيم، بعد مي تونيم به فکر شکست دشمن توي جبهه جنگ باشيم. اين حرفش خيلي به دلم نشست. همه ي حرف هايش همين طور بودند. يک جمله ديگر بود که آن را هم خيلي مي گفت. نمي دانم از که شنيده بود، از شهيد باهنر به گمانم که گفته بودند: آدم دوبار زندگي نمي کند تا يک بار خودش را اصلاح کند و بار دوم ديگران را. براي همين علي هم جهاد اکبر مي کرد و هم ديگران را به اين مبارزه تشويق مي کرد و به قول خودش کلاش دست مي گرفت و ضامنش را مي کشيد! توي ليست دشمنان علي، غيبت جزو دشمن هاي شماره يک محسوب مي شد و قتلش واجب! هر کس غيبت مي کرد يا در جلسه غيبت شرکت مي کرد، علي خيلي زود ياد آوري مي کرد. شوخي شوخي و جدي جدي به او تذکر مي داد. مي گفت: يه چيز ديگه بگو! يا کم پشت سر مردم حرف بزن! اگر نمي شد مي گفت: موضوع را عوض کنيد لطفا!
سخت گيري هايش فقط براي ديگران نبود. نوبت يه من هم که مي رسيد، سخت گيري هايش دو چندان مي شد. آن چنان تذکر مي داد، آن چنان شرمنده ام مي کرد که مطمئن باشد، ديگر تکرار نخواهم کرد. مثل آن روزي که پاشنه کفش هايم صدا مي کردند، وقتي که راه مي رفتم. کفش ديگري نداشتم و قناعت را از خودش ياد گرفته بودم. انگار به مهماني مي رفتيم که ديدم علي دارد به طرز خنده داري راه مي رود و پاهايش را خيلي محکم و پر سر و صدا به زمين مي کوبد. فهميدم به در مي گويد تا ديوار بشنود. گفتم: چشم! ديگه نمي پوشم شان. يا آن روز که به خانه يکي از همان دوستان شان که با علي رفته بوديم. صاحب خانه هر چه داشت را در طبق اخلاص گذاشت. سعي داشت. سنگ تمام بگذارد. آن موقع من حامله بودم. کم مي شد که چيزي بخورم. دست خودم نبود. يعني نخواستم همان طور نشستم و به حرف هاي صاحب خانه و علي گوش دادم. بعد هم خداحافظي کرديم و آمديم. همين که پايم به کوچه رسيد علي دعوايم کرد. گفت: دلش را شکستي. اين جور جاها فکر هيچ چيز ديگري نبايد باشي تعارف کردند بخور! توي ذوقم خورد. خواستم بگويم: تو که نمي دوني! نمي تونم. حالم بد مي شه، که علي پيش دستي کرد. لحنش عوض شد. نرم و مهربان حرف نگفته ام را جواب داد: ني دونم سخته! به خدا منم مي فهمم. اما به شاد کردن دل اين بندگان خدا مي ارزه، نمي ارزه؟
حالا هم بعضي وقت ها به دلم مي افتد که نمازم را دير تر بخونم تا ببينم باز هم. پيدايت مي شه و سر به سرم بگذاري براي اين کار؟ ولي وقتي يادم مي افته که همه ي آن کارها براي رسيدن به امروز بود که آنها را به عقب بيندازم. اما براي کارهاي تو تنگ شده!
دورم مي چرخيد و مي گفت: خوب شد مومن هاي قديمي رفتند و مومن هاي امروزي را نديدند! ... خدايا بزرگي ات را شکر! ... آبروي هر چي مومن بود رفت... کار داشتم و نمازم عقب افتاده بود. آين بار نتوانستم چيزي به او بگويم؛ حق با او بود. اما بعضي اوقات نمي توانستم به همه ي حرف هايش گوش دهم. به يک سري مسائل عادت کرده بودم. اخلاق هايي داشتم. بعضي هاشان را نمي توانستم ترک کنم. علي اما نمي دانست. از کجا بايد مي دانست؟ مسائل مهمي هم نبودند. بر فرض، نبايد توقع داشت که از همان اول بداند که با قرض و شربت بدم. از بچگي دشمن خوني بوديم. پايم را در مطب دکتر نمي گذاشتم. آن موقع هم که زور مادرم مي چربيد و کارم به قرص و دعوا مي کشيد، قرص ها اينکه در دهانم بيفتند، پشت سرم سر در نمي آوردند! نه اينکه فکر کنيد هدف گيري ام بد بود، نه! حاضر نبودم بخورم شان. يکي دو ماه بعد از عقدمان مريض شدم. علي هم بنده ي خدا چه مي دانست که من به اسم دکتر هم حساسيت دارم؟ او مي گفت: بيا برويم دکتر. من گفتم نمي آيم! او مي گفت پس لااقل دواهات رو بخور و من هم مي گفتم نمي خورم! خودم مريض شدم خودم هم خوب مي شوم. تو نگران نباش. يکي او مي گفت و دو تا من جواب مي دادم. علي کلافه شد. فکر کرد لجبازي مي کنم. براي اين که نشان دهد ناراحت شده دفعه ي بعد که از تهران آمد، نيامد خانه ي ما. بعد هم که آمد، گفتم: بهترم! پرسيد: دکتر رفتي؟ نه مي شد دروغ بگويم و نه مي خواستم بيشتر از اين دلخور شود. کمي من من کردم و گفتم: قرار نبود. ديگر خيلي ناراحت شد. شکايتم را به مادرم کرد. وقتي که فهميد قضيه از چه قرار است و. چقدر با دکتر و دوا مشکل دارم، فهميد که حرف هايم از سر لجبازي نبوده، کم کم از دلش در آمد.
اين طور ناراحتي ها کم پيش مي آمد، اما بالاخره بود. زندگي بدون نمک که نمي شود! مدتي بود که علي خيلي کار داشت. فشار کار آنقدر زياد بود که سر درد هاي بدي مي گرفت. نمي دانم سر چه بود، اما يک شب از دست من دلگير شد. براي اينکه دلش را دوباره به دست بياورم، ظهر فردايش غذاي مورد علاقه اش را پختم. اما او از راه که رسيد گرفت خوابيد. دلم شکست. کمي منتظر نشستم بلکه بلند شود و با هم غذا بخوريم اما خبري نبود. حوصله ام سر رفت. گفتم: اجازه مي دهي بروم خانه مادرم. گفت: برو! لباس پوشيدم، چادر را سر کردم و به طرف در رفتم. دم در که رسيدم، علي مثل فنر از جا پريد و خودش را به من رساند. دستم را گرفت و مرا آورد توي خانه. و شروع کرد به عذر خواهي: فاطمه حلالم کن! ببخشيد! ...
دوستم به خاطر يه بيماري فوت کرد... به خدا قصد بي اعتنايي نداشتم. دارم زير اين فشار ديونه مي شم... آخر کار بغض کرده بود. شرمنده شدم. فکر کردم که من ناراحتش کردم، او عذر خواهي مي کند! عجب دل بزرگي دارد اين علي! اگر باز هم حرف مي زد، اگر هيچ نمي گفتم، حتما اشکش سرازير مي شد. موضوع را عوض کردم و من هم به خاطر شب گذشته معذرت خواستم. او هم با خنده گفت: پس من هم معذرت، معذرت تا روز قيامت معذرت.
همه فهميده بودند که ناراحتي هيچ کس را نمي تواني ببيني! يعني دلش را نداشتي. دوست داشتي همه راضي باشند. مي خواستي توي دل هيچ کدام از خلق خدا غم نباشه. شده بودي کليد همه قفل ها! گرفتاري همه رو بر طرف مي کردي. تا اون جايي که از دستت بر مي آمد.
کافي بود بفهمد در جايي مشکلي هست. بفهمد کسي دغدغه اي دارد. صبر نمي کرد! آن شبل از شب هاي کمياب دوران عقدمان بود. با هم قدم مي زديم اما قرار نبود در جلسه اي شرکت کنيم. فکر کردم که بالاخره طلسم شکسته شد! واقعاً داشتم با علي قدم مي زدم. با همه ي وجودم داشتم از لحظه لحظه ي پياده روي لذت مي بردم. در کوچه ها راه مي رفتيم. و با هم حرف مي زديم. اصلاً به مسيري که طي مي شد توجهي نداشتم. فکر مي کردم بر حسب تصادف از کوچه ي ديگري مي رويم. اما فهميدم که علي از اين لحظات هم استفاده مي کند. تا متو.جه شدم، ديدم علي رفته در خانه اي را مي زند. فکر کردم که من رو باش. روي ديوار کي دارم يادگاري مي نويسم! توي ذقم خورده بود. فکر مي کردم براي تفريح به اينجا رفته ايم. اما انگار علي خيالات ديگري داشته! چند دقيقه بعد که حواسم را جمع کرده بودم، ديدم دارند مي خندند. بعد هم دست دادند و خداحافظي کردند. علي هم شاد و خندان به طرف من بر گشت. با تعجب پرسيدم: قضيه چي بود؟ جواب داد: کدام قضيه؟ قضيه اي نبود. نگاهش کردم. از همان نگاه ها که يعني دم خروس را مي بينم يا قسم حضرت عباس را؟ گفت اين آقا از دوستم يه پولي قرض گرفته بود، اون بنده خدا به پولش احتياج داشت. اما اين آقا بدهي اش را نمي داد. اومدم حق دوستم را بگيرم. ايشون هم تا ديد که انگار جدي، جدي طرف گرفتاره، کوتاه اومد همين! چنان گفت همين! که انگار واقعاً اتفاقي نيفتاده است. اغلبته به نظر علي اينها اتفاق نبود. اتفاق موقعي مي افتاد که در يک خانواده مشکل پيش آمده باشد. تا آن را بر طرف نمي کرد، آرام و قرار نداشت. اين را بارها به تجربه ديدم. روز جمعه بود به گمانم، شايد هم يک روز تعطيل ديگر، به هر حال مهمان داشتيم. بعد از ناهار هنوز سفره را جمع نکرده بوديم که در زدند. علي را مي خواستند. او هم رفت دم در و بعد بيرون. آن هم بدون خداحافظي. نگران شدم. يک ساعت گذشت، دو ساعت، سه ساعت، علي باز هم نيامد. مهمان ها رفتند. شب شد. وقتي ربر گشت فهميدم دوستش با خانمش حرفش شده. کار آن قدر بالا گرفته بود که قرار طلاق را هم گذاشته بودند. دوستان ديگرش تا ديده اند کاري از دست شان بر نمي آيد، دست به دامان علي شده بودند. و او هم با عجله رفته بود. آن قدر با عجله که حتي خداحافظي هم نکرده بود. براي اولين بار پرسيدم: حالا چطور شد؟
گفت آنقدر باهاشون حرف زديم تا آروم شدند. براي آيندخه شون هم برنامه ريزي کرديم. به قول خودشون جبران مافات. ان شا ا? پيگير شون هستيم ببينيم مشکلشون اساساً حل شده يا نه.... در دعواها دنبال مقصر نمي گشت. هر دو طرف را نصيحت مي کرد و وظايف شان را به آنها گوشزد مي کرد. تا آنجا که يادم مي آيد، تمام اين داوري ها به صلح مي انجاميد.
فقط ريش سفيد محله و فاميل نبود. همه او را به چشم يک دوست مي ديدند، يک برادر. مادر دوستش فوت کرد، پسرش خيلي بي تابي مي کرد. علي هم تمام آن دو سه روز آنجا بود. انگار زبانم لال مادر خودش فوت کرده باشد. فقط مي توانم بگويم ناراحتي در چهره اش موج مي زد. غم او سبک تر از غم دوست داغديده اش نبود.
همين کارها را کردي که همه دوستت داشتند ديگه! همين کارها را کردي که عالم و آدم عاشقت بودند. بي وفا! گذاشتي و رفتي؟ دل اين همه آدم را به دست آوردي که يه دفعه بزني بشکني شون؟ اين همه مريد جمع کردي که با رفتنت همه شون بيچاره شوند؟ نگو نکردم! نگو نشکستم. نگو که تو من رو خوب مي شناسي، من دلم به آزار مورچه هم راضي نمي شد. آره، من تو را خوب مي شناسم. دلت به آزار مورچه هم راضي نمي شد، درست! اما تا عاشق شدي، يادت رفت. خيلي ها عاشقتند!
شهيد که شد، هيچ کس باور نمي کرد رفته باشد. همه متحير مانده بوديم! مانده بودند که چطور او را از دست داده اند. چند روز بعد از شهادتش، خبر آوردند چند تا اتوبوس از کارگرهاي معدن قرار است بيايند خانه ما.
خوشحال شدم. علي عاشق کارگر هايش بود. مهمان هم که حبيب خداست؛ چه بهتر که مهمان هاي علي باشند! خانه را مرتب کردم. طوري که رنگ عزا نداشته باشد. طوري که وقتي مي آيند، به ياد علي بيفتند و. اما داغ دلشان تازه نشود. کارم که تمام شد هر چه منتظر ماندم نيامدند. از همسايه ها شنيدم که چند اتوبوسي مدتي است سر کوچه ايستاده اند. حدس زدم که چه خبر بايد باشد. رفتم سر کوچه. اما صحنه اي ديدم که هيچ وقت تصورش را هم نمي کردم! انگار ظهر عاشورا بود. باور نمي کردم. براي علي اين گونه گريه کنند. و سينه مي زدند و يکي هم مداحي مي کرد. با صدايش، با حرف هايش، با ناله هايش، ضجه بقيه را به آسمام بلند کرده بود. چند قدم جلو رفتم خواستم چيزي بگويم، صداي شان کنم، اما ناله هايشان امانم نمي داد. زانوهايم سست شده بود. هيچ وقت اين طوري نشده بودم، هيچ وقت. مگر آن يک دفعه که پشت سر علي نماز خواندم. هيچ وقت نمي گذاشت به او اقتدا کنم. آن يک بار همک آنقدر اسرار کردم تا راضي شد. ابهت نمازش وصف نشدني بود، نمي فهميدم چه مي کنم، چه مي گويم؟! در درياي نمازش غرق شده بودم. تمام بدنم شل شده بود.
ديگر خودم نبودم.
آن روز هم همين طور شدم. به سمت درختي رفتم. به آن تکيه دادم. چقدر سوزناک مي خواندند. نا خود آگاه اشکم سرازير شد. نمي دانم مداح روضه و وداع امام حسين (ع) و حضرت زينب (ع) را کي شروع کرد، فقط مي دانم که ولوله شد! سر ها به پنجره ها و بدنه اتوبوس مي خورد. ضجه ها گوش فلک را کر مي کرد. خواستم بروم حرفي بزنم، آرامشان کنم، اما پاهايم همراهي نکردند. نمي توانستم تکان بخورم. شورشان آدم را ديوانه مي کرد. دم گرفته بودند و هر رهگذري را سر جايش ميخکوب مي کردند. با فرياد امان از دل زينب شان، آتش گرفتم! اشک هاي بي صدايم به هق هق تبديل شد و. اشک مي ريختم و با علي حرف مي زدم. آنها مي خواندند: مهلا مهلا من مي گفتم: کجا علي؟ خيلي زود شال و کلاه کردي! چقدر زود رفتي! آنها العطش مي گفتند، من مي گفتم: هنوز خيلي مونده بود تا از بودنت سير بشيم ! کجا گذاشتي و رفتي؟ آنها از صبر حضرت زينب مي گفتند و من از بي صبري. آنها از حضرت زينب و بچه هاي امام حسين مي گفتند و من از خودم و دو بچه اي که بهانه ي پدر مي گيرند. حالا امروز نه، فردا، فردا نه، چند روز ديگر، بالاخره بچه اند! پدرشان را مي خواهند. درد دل مي کردم، تا بلکه سبک شوم. اما انگار کسي در گوشم زمزمه مي کرد: دل علي نازکه، با گريه هاي تا نشکنش فاطمه! اشک هايم را پاک کردم. تا قيام قيامت که نمي شد ماتم بگيرم! پاهايم سنگين بود. انگار چند سال طول کشيد تا آن چند متر را طي کردم و به جمعيت رسيدم. به آنها خوش آمد گفتم. پرسيدند: شما؟ گفتم: همسر شهيد نيلچيان.
اگر قبول نکرده بودم که شهيد زنده جاويده، اگه اعتقاد نداشتم که تو هميشه کنارم هستي، هيچ وقت، هيچ وقت لفظ شهيد، را به کار نمي بردم. چقدر سخته؟ ! علي سخته که اعتراف کنم تو ديگه بين ما نيستي. يعني جسم تو نيست! خيلي دلم مي خواد که شب منتظر اومدنت نباشم. اينکه به خودم بقبولانم که ديگه از در خونه نمي آيي تو. اينکه اعتراف کنم واقعاً تو رفته اي! آوردن لفظ شهيد قبل از اسم علي نيلچيان. خيلي طاقت مي خواست، بيشتر از اون، شنيدن ناله ها و ديدن اشک ها دلم را به درد مي آورد. اشک ها دلم را به درد مي آورد. اشک ها و ناله هايي که باور نمي کردند رفتنت را علي! چه با دل اين همه آدم کرده بودي؟
اولين بار بود که کلمه علي را مي چسباندم به علي. کمي که آرام شدند، دعوت شان کردم داخل خانه گفتند: فکر نمي کرديم که همسر شهيد، آن هم مهندس نيلچيان بتواند اين قدر صبور و باروحيه باشه! راستش رو بخواهيد، نمي دونستيم چطور با شما بر خورد کنيم. مي ترسيديم. اما وقتي روحيه شما را ديديم، آروم گرفتيم. گفتم: خودش يادم داده بود.
روحيه داشتن را مي گفتم. توي راه مشهد يادم داد. تنها سفري بود که با هم رفتيم. مسير را طوري انتخاب کرد که از جاده شمال بگذريم. خانه هاي آنجا را خيلي دوست داشت. مي خواست صفا و سادگي را يک جا نشانم دهد. توي يک روستا براي کاري از ماشين پياده شديم. پيرزني را ديديم که بيرون خانه نشسته. خيلي خوش رو بود.. از ما پذيرايي کرد و بعد سر درد دلش باز شد. با لهجه اي شيرين شمالي اش گفت: از دار دنيا اين خونه رو دارم و اين زمين خودش! درسخون، کاري و مسلمون! همين يکي برام مونده بود. فرستادمش جبهه. خيلي وقته که نيومده. خبري هم ازش نيست. نمي دانم چرا دلم گواهي مي داد که پسرش ديگر بر نمي گردد. علي هم همين فکر را مي کرد. از نگاهش فهميدم. پيرزن خيلي سعي کرد بغضش را برو بخورد. انا نشد. با گوشه ي روسري گلدار شمالي اش اشک هايش را پاک کرد. سرش را به سمت آسمان بلند کرد، گفت: خدايا شکرت! هم برا اون روز که دادي، هم برا امروز که مي گيري! حالمان منقلب شد. علي خيلي از پيرزن خوشش آمده بود. از آنجا که تا مشهد برايمان سخنراني کرد. مي گفت: اين مادران شهد ا پيش خدا خيلي اجر و مقام دارند. همسراشون هم همين طور. همه بايد مثل اين مادر صبور باشند و راضي به رضاي خدا. آن سفر براي علي عجيب سفري بود. مدام رو به روي سقاخانه مي چرخيد و آب مي خورد.
انگار آب زمزم مي خوردي اون روزها! آبي که هيچ وقت ننوشيدي اما عاشقش بودي. ورد زبانت شده بود: اغنيا مکه روند و فقرا سوي تو ايند، جان به قربان تو آقا که حج فقرايي.
علي، يک بار ديگر برايم مي خواني؟
هيچ گاه مستطيع نشد، اما هميشه آرزوي رفتن به بيت الله الحرام را داشت. ايام حج حالش عوض مي شد. مي گفت: دوست دارم طعم هجرت را بچشم. هجرت از خودم به خونه ي خدا، به خود خدا. مي گفت: يعني عمرم کفاف مي ده. که اين خونه را به چشم ببينم؟ کتاب حج دکتر شريعتي را که خواند، ديوانه شد. شيفته ي به تمام معنا. به قول خودش مي خواست دور يار گشتن را تمرين کند. مي خواست بفهمدفلسفه ي حج نيمه تمام امام حسين (ع) چيست؟ مي خواست از مکه برود کربلا! اگر چه نرفت، ولي اين آرزويش نصيب مادرم شد.
حجش چند بار عقب افتاد، اما سال 66 بود که بالاخره خدا مادرم را دعوت کرد. انگار دعوتش کرده بود براي رفتن به خانه اش و رسيدن به خودش!
هيچ کدام اين موضوع را نمي فهميديم جز خود مادرم. حتماً همين بود که با همه، حتي با همسايه هاي کودکي اش البته آنها که در دسترس بودند هم خداحافظي کرد و از آنها حلاليت طلبيد فکر مي کرديم مي رود و بر مي گردد، اما بر نگشت، درست مثل علي. برات از مشرکين بود و فرمان امام بايد اجرا مي شد. باب شهادت دوباره هر چند براي مدتي کوتاه باز شد تا آنجايي که جا مانده اند، خودشان را به قبلي ها برسانند. کساني مثل مادرم که خود را رساند به علي.
مادرم حقش بود. در طول جنگ هر وقت مجروحي مي ديد، هر وقت عملياتي مي شد، هر وقت شهيد مي آوردند، اشک مي ريخت. مي گفت: يعني ممکنه زني که توي آشپزخانه مي پزه و مي شوره هم شهيد بشه؟ دعا مي کرد: الهي اختمي بالشهاده. علي که شهيد شد، مادرم آنقدر گريه و بي تابي کرد که همه فکر کردند او مادر علي است! همه مي گويند، مادرم شهيد شد، چون عاشق اين طور رفتن بود. اما من مي گويم دليل ديگري هم داشت. کمک خالصانه و احترام او به مادرش. در مورد امور مادر بزرگم خيلي وسواس به خرج مي داد. اگر آبي که براي شان مي برديم ذره اي ناخالصي هم داشت؛ حتي اگر چه آب اصفهان بود، مي گفت: برويد عوضش کنيد.
آخر سر هم دعاي خير مادر بدرقه ي راهش شد و رفت آنجايي که بايد مي رفت.
اول خبر دادند که مادر بر اثر شلوغي و فشار جمعيت خفه شده؛ اما جسد را که ديديم و هفت گلوله اي که هنوز در بدنش باقي مانده بود ند، فهميديم قضيه طور ديگري بوده. برادرم همان طوري که گريه مي کرد فرياد مي زد: خدا را شکر که تير خوردي مادر! براي تو کم بود که زير دست و پا خفه شوي! همان لحظه که چشمم به جسد افتاد سرم گيج رفت. دو دخترم را که از دست دادم، علي تسلايم مي داد. علي که رفت، مادرم بود. ولي حالا داغ مادر مي ديدم. ديگر پشت و پناهي نداشتم. فکر مي کردم کاش علي نرفته بود. اگر علي اينجا بود، تحمل اين درد چقدر راحت تر مي شد. اما علي قبلاً رفته بود. سال 61، فروردين 61.
دو سه شب بعد از شهادت حضرت زهرا بود. زنگ خانه مان را زدند: منزل مهندس نيلچيان؟ برادرم رفت و در را باز کرد. کمي طول کشيد. انگار توي دلم رخت مي شستند! وقتي بر گشت روي دوشش يک کوه حس مي کردم. پرسيدم چه خبر بود؟ نگاهم کرد و گفت: آقاي نيلچيان نامي مجروح شده، خونه شون خيابون سروشه. اشتباهي اومده بود اينجا. آدرس خيابون را دادم بره به خانواده شون خبر بده. فهميدم همان لحظه اول فهميدم. نتوانستم بايستم نشستم. گريه ام گرفت سعي کردم خودم را گول بزنم، شايد هم برادرم را گفتم: آخي! ... بيچاره خانواده اش... چقدر سخته آدم اين روزهاي اول سال خبر مجروح شدن عزيزش را بشنوه! خدا صبرشون بده.
اين حرف را زدم، اما نه خودم به آن اعتقاد داشتم و نه هيچ کس ديگر. برادرم تا صبح نماز خواند و گريه کرد. باور نمي کردم تنها شده باشم. داشتم ديوانه مي شدم. همه چيز نشانه رفتن علي بود. حتي دلم! اما من نمي توانستم، يعني نمي خواستم بپذيرم. به خودم مي پيچيدم، بي تابي مي کردم، خودم را دلداري دادم، اما فايده نداشت. سر صبحانه برادرم گفت: فاطمه مي خوام يه چيزي بهت بگم! خودم را آماده کردم. به خودم قول دادم که صبور باشم. . گفت: علي آقا مجروح شده. صدايم در نمي آمد. خيلي سعي کردم تا توانستم بگويم: اولين بار که نيست؟! با استکان چايي اش بازي مي کرد. نفس عميقي کشيد و سرش را زير انداخت و گفت: آخه اين دفعه، پاش قطع شده. با انگشتان دستم پايم را فشار دادم. از لاي دندان هايم جواب دادم: خودم عصاي دستش مي شم. زير چشمي نگاهم کرد و با صداي آرامي گفت: دستش هم قطع شده. اين بار محکم گفتم: خوب جنگ همينه ديگه!
طوري نيست تا آخر عمر خودم کنيزش مي شم. از ته دل گفتم: برادرم هم فهميد. ديگر چيزي نگفت. چايش را سر کشيد و موضوع را عوض کرد: مي ريم بيمارستان پيدايش مي کنيم. اصرار کردم مرا هم ببرند؛ اما راضي نمي شدند. گفتند بمانم خانه را مرتب کنم تا آنها بياورندش. شايد يک لحظه اميد وار شدم که دوباره ببينمش، اما يادم آمد که از اين اميد ها نبايد داشته باشم. نمي دانم چقدر طول کشيد، اما هر چه بود خيلي زجر آور بود، تحمل سر در گمي. سر در گم نبودم، خودم را مي زدم به آن راه. اين طوري آرام تر مي شدم. بالاخره صداي در آمد. دويدم. پدرم بود و برادرم. به پدر نگاه کردم، نگاهش را دزديد. برادرم گريه اش گرفت. يقين کردم. ديگر راهي براي فرار از حقيقت نمانده بود. گفتم: حالا جنازه اش را شناسايي کرديد يا نه؟ بهت زده بودم. نمي فهميدم اين حرف ها يعني چه؟ يک دفعه به خودم آمدم. واقعاً علي شهيد شده بود! بغض کردم هق هق گريه ام بلند شد. براي اولين بار جلوي چشم همه گريه کردم. تا آن موقع حتي علي هم گريه ام را نديده بود. نمي فهميدم اطرافيانم چه مي گويند. جواب سوالم را مي دهند؟ دلداري ام مي دهند؟ برايم مهم نبود. مهم علي بود که رفت. خدا مي داند چقدر گريه کردم، اما آرام تر شدم، يادم آمد که همه سفارش علي را. بي تابي نکن! ... صبور باش! ... سياه نپوش! اشکم خشک شد. نه مي خواستم و نه مي توانستم گريه کنم. قولي داده بودم و بايد پايش مي ايستادم. اصرار کردم جنازه را نشانم بدهند. اول زير بار نمي رفتند اما بعد قبول کردند که با مادرش برويم. جنازه ها خيلي زياد بودند. علي هم بين آن همه بدن غرق به خون، در گوشه اي خوابيده بود. مادرش جلو رفت. پيشانيش را بوسيد بالاي سرش نشست و شروع کرد با حرف زدن با علي. من اما هنوز ايستاده بودم. تصور ديدن چنين صحنه اي را هم نمي کردم. خم شسدم دستم را گذاشتم روي سينه اش. خشکم زد! انگار خالي بود! بدن علي را با پنبه پر کرده بودند. ترکش خمپاره همه را برده بود. نشستم. يادم آمد اين پنج سال را. همه اش مثل يک فيلم از جلوي چشمانم گذشت. نه حرف زدم و نه گريه کردم. خيلي به خودم فشار آوردم تا توانستم بگويم. مي خواستم بگويم در نبودنت چه کشيدم! اما نمي توانستم. فقط نگاهش کردم. آن طوري که او هنگام وداع نگاهم کرده بود همان طور که آن شب که آمد دنبالم نگاهش کرده بودم. همان شبي که خانه يکي از اقوانم مهماني بود. من هم رفته بودم. صداي زنگ در آمد گفتند: فاطمه خانم با شما کار دارند. تعجب کردم. آخر کسي قرار نبود دنبالم بيايد. رفتم دم در. علي بود! دهانم از تعجب باز مانده بود. خنديد و گفت: عليک السلام. دستپاچه شدم. گفتم: ببخشيد! سلام. گفت: انگار خيلي هم از ديدنم خوشحال نشدي. گفتم اختيار داريد. آقا! ليلي مجنون را که مي ديد خوشحال نمي شد؟
خوشحالي ات مي ترساندم. به دلم افتاد نکند وقت رفتنت شده باشد؟ نکند خوابي ديده باشي يا تعبير کرده باشند که ديگر بر نمي گردي؟! چشمانت همه چيز را لو مي دادند. آن روز نفهميدم نور بالا زدن يعني چه؟
روز بعد از رفتنش زنگ زد. پرسيدم: کجايي؟ هنوز نرفته اي منطقه؟ گفت: اصفهان... کارم به يه مشکلي بر خورده بود، آمدم درستش کنم. گفتم: حالا کارت درست شده يا نه؟ تعجب کرد و پرسيد: از کجا مي دوني؟
خنديدم و گفتم: اظهر من الشمسه! کبکت خروس مي خونه! پرسيد: کاري نداري؟ دلم گرفت. گفتم: نه! به خدا مي سپارمت. همان موقع نذر کردم که اگر بر گردد، جلوي پاش يک گوسفند قرباني کنم. مي دانستم مخالف است. اين مخالفت را در وصيت نامه اش گوشزد کرده بود. دوست دارم همان جا که روح از بدنم مفارقت مي کند به خاک سپرده شوم. نمي خواهم حتي به اندازه انتقالي هم براي دولت خرج داشته باشم. علي بر گشت. اما نه با پاي خودش. روي دوش مردمک. من هم به نذرم وفا کردم. دم در مسجد جلوي جنازه ي علي يک گوسفند قرباني کرديم. از همان جا تا گلستان مراسم تشييع جنازه بود. من هم پاي پياده با جمعيت به راه افتنادم. وسط راه ياد حرف علي افتادم. هميشه مي گفت: بچه نمي تونه از حق خودش دفاع کنه. پياده روي براي بچه اي که در شکم داشتم، خوب نبود. بقيه راه را با ماشين رفتم.زود تر از جمعيت رسيدم. رفتم کنار گودالي که قرار بود علي مرا آنجا دفن کنند. علي را آوردند و در قبر گذاشتند. ديگر تاب نياوردم. آخر مي خواستند تمام عشق و زندگي، هستي مرا دفن کنند و رويش خاک بريزند. مي خواستم بمانم. بمانم و آن گونه که علي گفته بود؛ محکم و استوار بايستم و تماشا کنم. نگذاشتند. بلندم کردند. ناي مقاومت نداشتم و. بلند شدم و کنار رفتم. نديدم که علي را چطور در خاک کردند. در آخرين لحظه چشمم به پيراهنش افتاد. پيراهني که بعد از عقد برايش خريده بلودم. مي توانم بگويم تنها هديه رسمي ام بود. به علي. همان پيراهن را هنگام رفتن پوشيده بود. همان پيراهن هم شد کفنش!
جانم داشت به لب مي رسيد، ولي گريه نمي کردم. علي خواسته بود. کرمان که بوديم، هر از گاهي مي آمد و مي گفت که به ديدار فلان خانواده شهيد رفته، اصلاً گريه نمي کردند. نمي دانم مي رفت يا نه. فقط مي دانم که مي خواست من اين گونه باشم. بعد از رفتن علي هيچ کس اشکم را نديد. نه هنگام وداع، نه هنگام تشييع و نه وقت دفن کردنش. اشک هايم مال خودم شد، خدا و علي. هر وقت دلم مي گيرد، هر وقت احساس مي کنم که تحمل زندگي بدون علي برايم دشوار است، هر بار که احساس تنهايي مي کنم، سر ظهر، برق آفتاب که مي شود، مي روم پيش علي. گلستان شهدا آن موقع خلوت است. مي توانم با دل آرام با علي حرف بزنم. مي روم يکي دو ساعت مي نشينم، درد دل مي کنم، گريه مي کنم. آنقدر حرف مي زنم تا سبک شوم. بعد هم شاداب تر از قبل بلند مي شوم و مي روم سر خانه و زندگي ام. اين طوري بهتر است. هم براي من و هم براي بچه ها. آخرهر دوشان؛، خيلي حساس اند. طاقت خيلي چيزها را ندارند. نگذاشته ام جاي خالي پدرشان را احساس کنند. دست کم فکرمي کنم نگذاشته بلاشم. زينب که پدرش را نديده! اصلاً معني پدر را نمي دانست. اما در مورد محمد سخت تر بود. گر چه او هم خيلي از پدر ش خاطره ندارد. اما شيريني با او بودن را چشيده. سخت است که با چيز ديگري جبران نبودنش را بکند.
چه کار سختي ازم خواسته بودي علي! آخه بدون تو، چطوري اين دو تا دلبندت را بزرگ کنم؟! چه بايد مي کردم تا بنود پدري مثل تو را احساس نکنند؟ ! دل جفت شان کوچکه، عين خودت! مي دانستم که هستي و کمکم مي کني. اما باز هم مشکل بود، هنوز هم مشکله.
به محمد نگفتم پدرش شهيد شده. هر وقت بهانه پدر را مي گرفت، دستش را مي گرفتم و مي بردم در خيابان ها مي گرداندمش. خوب که خسته مي شد، خوابش مي برد. اين برنامه هميشگي ما بود. هيچ وقت او را به گلستان شهدا نبردم. آن قدر نبردم تا خودش رفت. راهنمايي بود که با دوستانش از طرف مدرسه رفته بودند شهدا. آنجا براي بار اول مزار پدرش را ديد. تا به حال از آن روز برايم حرفي نزده. نمي دانم چه حالي داشته و چه گفته؟! فقط مي دانم که از قبل در مورد شهادت چيزهايي مي دانسته. زينب هم همين طور. از همان کلاس اول مثل پدرش درسخوان و زرنگ بود. اما هيچ وقت دفتر هايش را خط کشي نمي کرد. يک بار معلمش ايستاده بود بالاي سرش؛ خط کش را داده بود به دستش. گفته بود: تو که اين قدر خوش خطي دفتر هايت را خط کشي کن ببين چقدر قشنگ مي شه! معلمش مي گفت ديدم هق هق گريه اش بلند شد خود کار آبي را برداشت و دفترش را خط کشي کرد. علتش را پرسيدم ، گريه اش شديد تر شد با چشمان اشک آلود نگاهم کرد و گفت: قرمز رنگ خون بابامه. نمي تونم رنگ خون بابام رو ببينم.
نمي دانم با اين دل هاي نازک و شکستني چطور توانسته اند هر روز عکس پدرشان را روي طاقچه ببينند. شايد به خاطر اين که هميشه به يادش باشند. با اين حال بعضي از من توقع دارند کس ديگري را در زندگي ام جايگزين علي کنم. من هم هر بار در جواب گفته ام: باشه! ... يه علي نيلچيان ديگه برام بيارين، به روي جفت چشمام. باهاش ازدواج مي کنم.
بچه هايت تحمل نداشتند لباس هاي تو را ببينند. حتي نمي دانستند قرآن و ساعت تو را لمس کنند، اون موقع من چطور يه مرد ديگه رو از در خونه بيارم تو، بگم اين جاي باباتونه؟ زخم زبان هاي همه را مي تونستم تحمل کنم، اما ناراحتي و غربت بچه هاي تو رو نه! مخصوصاً محمد رو. آخه اون تو را ديده. چطور حتي تصور کنم کسي ديگه اي جاي تو را براش بگيره.
محمد خيلي به پدرش وابسته شده بود. از لحظه لحظه زندگي و رفتار پدرش تو ذهنش فيلمبرداري کرده بود؛ تا حالا، امروز، خود آينه تمام نماي علي شود. مرد خانه مان است. 23 سالش بيشتر است اما به پدرش که مي رسد، پسر بچه ي سه ساله اي مي شود. خيلي مي ترسد که مبادا پدرش از او دلگير شود. يک بار که با هم رفته بوديم شهدا، گفتم: محمد بنشين مي خواهم به بابات يه چيزي بگويم. التماس مي کرد که نگو! اما من شروع کردم: علي آقا گوش بدين... که ديدم محمّد بغض کرد و رفت! اما من شروع کردم! نمي خواستم شکايتش را بکنم، فقط مي خواستم در حضور او با پدرش حرف بزنم. بگويم که نصيحتش کنيد وضع جامعه چطوره و چطور بايد باشه. اما محمّد طاقت نداشت. از بچگي همين طور بود. هيچ وقت يادم نمي رود آن روزي را که جيغ کشيد بابام شهيد شد! همان روز دوم فروردين بود. همگي پاي تلويزيون نشسته بوديم و براي رزمنده ها دعا مي کرديم. تلويزيون مارش حمله پخش مي کرد. يک دفعه جيغ محمد بلند شد. پاهاتيش را به زمين مي کوبيد و اشک مي ريخت به تلويزيون مشت مي زد و اشک مي ريخت: بابام! بابام را مي خوام! هر کارش مي کرديم، آرام نمي شد. عموهايش را که ديد بدتر شد. تنها راه آرام کردنش نواري بود که علي قبل از رفتن برايش پر کرده بود. خيلي دوستش داشت. جالب اينجاست که صداي علي خيلي شبيه آقاي خامنه اي رئيس جمهور وقت بود. هر بار که نوار را پخش مي کرديم مي گفتم: ببين اين پدرته؛ پدرت آقاي خامنه اي است. برات نوار هم پر کرده اند! محمد هم ذوق مي کرد. به کلمه محمد جان که مي رسيد خيلي کيف مي کرد. از همان موقع محبت خاصي نسبت به آقاي خامنه اي پيدا کرد. دلم آرام گرفت. مي دانستم که به دست پدر مهرباني سپردمشان. کم کم زندگي ام آرامش اوليه را پيدا کرد که دعوتم کردند به بيت الله الحرام رفتم مکه! براي علي هم نايب گرفتم. اما آنجا همه چيز از يادم رفته بود. حتي به ياد نمي آوردم که همسر شهيدم. در برگشت باز هم دلم گرفت. همه چيز مثل اول مي شد. تو دلم گفتم: کاشکي اينجا بودي علي! ... اما بعد با خودم فکر کردم که اگر علي بود چه مي گفت و چه مي کرد؟ سعي کردم همان گونه باشم. بعد از آن، چند سال بعد يک سفر رفتم مشهد. بچه ها را هم بردم. به ياد آن سفري که با علي رفته بودم. آنجا جاي خالي اش را بيشتر حس مي کردم. ثواب زيارت را به علي هديه کرديم. همگي! گر چه شهدا در امور خيرمان شريک اند، اما ما بايد ادب کنيم. شايد مصلحتي است، حکمتي است تا با ياد آوري خاطره هاي آنها، تحمل دوري و نبودن شان براي مان آسان تر شود.

خودت هم مي دوني، اما بگذار بگم. نبودنت سخته، اما اوني که آسونش مي کنه اميده. همانم طور که نبود آقا امام زمان رو به اميد ديدارشون تحمل مي کنيم، مي سوزيم و دم نمي زنيم، نبود تو رو هم تاب مي ياريم، به شوق اينکه توي قيامت ببينمت. به اين اميد که اون روز شرمنده ات نباشم.


منبع: پایگاه اطلاع رسانی جامع دفاع مقدس (ساجد)