حجت الاسلام مصطفي رداني پور (فرمانده قرارگاه فتح سپاه پاسداران انقلاب اسلامي)
رداني پور,حجت الاسلام مصطفي
سختكوشي و تلاش، با زندگي مصطفي عجين شده بود، به طوري كه در شش سالگي (قبل از آنكه به مدرسه راه يابد) به مغازهي كفاشي ميرفت و در ايام تحصيل نيز نيمي از روز را به كار مشغول بود.
او كه از بيت صالحي برخاسته بود و به لحاظ مذهبي، خانوادهاي مقيد ومتدين داشت، تحصيل در هنرستان را به دليل جو طاغوتي و فاسد آن زمان تحمل نكرد و از محيط آن كناره گرفت و با مشورت يكي از علما به تحصيل علوم ديني پرداخت.
شهيد ردانيپور سال اول طلبگي را در حوزهي علميهي اصفهان سپري كرد. پس از آن براي ادامهي تحصيل و بهرهمندي از محضر فضلا و بزرگان راهي شهر قم شد و در مدرسهي حقاني به درس خود ادامه داد. مدرسهي حقاني در آن زمان بنا به فرمودهي شهيد بهشتي (ره) پذيراي طلابي بود كه از جهت اخلاقي، ايماني و تلاش علمي نمونه بودند. او نيز كه از تدين، اخلاق حسنه، بينش و همت والايي برخوردار بود، به عنوان محصل در اين حوزه پذيرفته شد.
با سختكوشي و تحمل مشقتها آشنايي ديرينهاي داشت، حتي در ايام تعطيل از كار و كوشش غافل نبود.
ايشان حدود شش سال مشغول كسب علوم ديني بود. با نضج گرفتن انقلاب اسلامي با تمام وجود در جهت ارشاد و هدايت مردم وارد عمل شد و با استفاده از فرصتها براي تبليغ به مناطق محروم كهكيلويه و بويراحمد و ياسوج سفر كرد و در سازماندهي و هدايت حركت خروشان مردم مسلمان آن خطه، تلاش فراواني را از خود نشان داد.
پس از پيروزي انقلاب اسلامي وتشكيل سپاه، شهيد« ردانيپور» با عضويت در شوراي فرماندهي سپاه ياسوج، فعاليتهاي همه جانبهي خود را آغاز كرد. او با بهرهگيري از ارتباط با حوزهي علميهي قم در جهت ارايهي خدمات فرهنگي به آن منطقهي محروم، حداكثر تلاش خود را به كار بست و در مدت مسؤوليت يك سالهاش در سمت فرماندهي سپاه ياسوج، به سهم خود، اقدامات مؤثري را به انجام رساند. درگيري با خوانين منطقه و مبارزه با افرادي كه به كشت ترياك مبادرت ميورزيدند از جمله كارهاي اساسي بود كه نقش تعيين كنندهاي در سرنوشت آيندهي اين مردم مستضعف به جا گذاشت.
اين شهيد بزرگوار كه با درك شرايط حساس انقلاب اسلامي، دو سال از حوزه و درس جدا شده بود، با واگذاري مسؤوليت به يكي از برادران، به دامان حوزهي علميه بازگشت تا بر بنيهي علمي خود بيفزايد.
هنوز چند ماهي از بازگشت او به قم نگذشته بود كه حركتهي ضدانقلاب در كردستان و بعضي از مناطق كشور شروع شد. او كه از آگاهي و شناخت بالايي برخوردار بود و نميتوانست زمزمههاي شوم تجزيهطلبي مزدوران استكبار جهاني و جنايات آنان را در به شهادت رساندن و سر بريدن جهادگران مظلوم و پاسداران قهرمان تحمل نمايد ـ با وجود اينكه در دروس حوزوي به پيشرفتهاي چشمگيري نايل آمده بود ـ به منظور مقابله با جريانات منحرف و آگاهيبخشي به مردم و بازگرداندن امنيت و ثبات كردستان، به سوي اين خطه شتافت. يك سال تمام به همراه نيروهاي جان بر كف و رزمنده براي سركوبي اشرار و نابودي ضدانقلاب و برملا كردن چهرهي كثيف آنان تلاش و فعاليت كرد.
در جلسهاي كه به اتفاق نمايندهي حضرت امام (ره) و امام جمعهي اصفهان، خدمت حضرت امام (ره) مشرف شده بودند، ايشان از معظمله در مورد رفتن به كردستان كسب تكليف كردند. حضرت امام (ره) به شهيد ردانيپور امر فرمودند: «شما بايد به كردستان برويد وكار كنيد.»
در آنجا، هم به كار تبليغ و ترويج احكام اسلام مشغول بود و هم به عنوان مجاهد في سبيل الله در جنگ با ضدانقلاب شركت ميكرد. علاوه بر اين، در بالا بردن روحيهي رزمندگان اسلام در آن شرايط حساس و بحراني نقش به سزايي داشت و در شرايطي كه رزمندگان اسلام تمايل بيشتري به حضور در جبهههاي جنوب را داشتند، اين شهيد بزرگوار سهم زيادي در نگهداشتن برادران رزمنده در منطقه كردستان داشت و در ترويج اسلام زحمات طاقتفرسايي را متحمل گرديد.
با شروع جنگ تحميلي، به همراه عدهاي از همرزمان خود از« كردستان» وارد جنوب شد و با نيروهاي اعزامي از اصفهان (سپاه منطقهي 2) كه در نزديكي آبادان «جبههي دارخوين» مستقر بودند، شروع به فعاليت كرد. ايشان » معروف بود، عليه دشمن بعثي به مبارزه?با رزمندگان اسلام در خطي كه به «خط شير پرداخت و از مهمترين علل شش ماه مقاومت مستمر نيروها در اين خط، وجود اين روحاني عزيز و دلسوز بود كه به آنها روحيه ميداد، سخنراني ميكرد و يا مراسم دعا برگزار مينمود.
ايشان با تجربهاي كه از كار در جبهههاي كردستان داشت، سلاح بر دوش، به تبليغ و تقويت روحي رزمندگان ميپرداخت و با برگزاري جلسات دعا و مجالس وعظ و ارشاد، نقش مؤثري در افزايش سطح آگاهي و رشد معنوي رزمندگان ايفا مينمود و در واقع وي را ميتوان يكي از مناديان به حق و توجه به حالات معنوي در جبههها ناميد.
به دليل اخلاص و تعهدي كه داشت به تدريج مسؤوليت هاي خطيري را به عهده گرفت و در اولين عمليات بزرگي كه توسط سپاه اسلام انجام شد (عمليات فرمانده كل قوا)، نقش به سزايي داشت. در عمليات شكست محاصرهي آبادان و طريقالقدس ـ كه مناطق وسيعي از سرزمين اسلامي از چنگال غاصبان رهايي يافت ـ با سمت فرماندهي گردان فعالانه انجام وظيفه كرد و در هر دو عمليات ياد شده مجروح شد. اما پس از مداواي اوليه، بلافاصله در حالي كه هنوز بهبودي كامل نيافته بود به جبهه بازگشت.
خاطرهي جانفشاني او در كنار برادر همرزمش، فرماندهي دلاور جبهههاي نبرد، شهيد حسن باقري در «چزابه» در اذهان رزمندگان اسلام فراموش نشدني است و لحظه لحظهي ايثار و فداكاري او زبانزد خاص و عام است.
سردار رشيد اسلام شهيد ردانيپور همواره در عملياتها حضوري فعال داشت. صحنههاي فداكارانه نبرد «عينخوش» يادآور دلاوريهاي اين سرباز گمنام اسلام و همرزمانش در عمليات فتحالمبين است، كه در كنار شهيد خرازي ـ فرماندهي تيپ امام حسين (ع) ـ رزمندگان اسلام را هدايت و فرماندهي ميكردند. در همين عمليات برادر كوچكترش به درجهي رفيع شهادت نايل آمد و خود او نيز بشدت مجروح و در اثر همين جراحت نيز يك دستش معلول شد. او در همان حالي كه دستش مجروح و در گچ بود براي شركت در عمليات بيتالمقدس به جبهه شتافت. پس از آن در عمليات رمضان، فرماندهي قرارگاه فتح سپاه را به عهده داشت، كه چند يگان رزمي سپاه را اداره ميكرد، به طوري كه شگفتي فرماندهان نظامي ـ اعم از ارتش و سپاهي ـ را از اينكه يك روحاني فرماندهي سه لشكر را عهدهدار است و با لباس روحاني وارد جلسات نظامي ميشود و به طرح و توجيه نقشهها ميپردازد را برميانگيخت.
او در عمليات محرم، والفجر 1 و والفجر 2 شركت داشت و تا لحظهي شهادت هرگز جبهه را ترك نكرد و فرمان امام عظيمالشأن (ره) را در هر حال بر هر چيزي مقدم ميدانست.
ايشان در كمتر از 3 سال سطوح فرماندهي رزمي را تا سطح قرارگاه طي كرد، كه اين مهم، ناشي از همت، تلاش، پشتكار و اخلاص در عمل اين شهيد عزيز بود.
او كه تا اين مدت همسري اختيار نكرده بود، در اجراي سنت پيامبر گرامي اسلام (ص) پيمان زندگي مشترك خود را با همسر يكي از شهداي بزرگوار، پس از تشرف به محضر امام امت (ره) منعقد كرد و سه روز پس از ازدواج، به جبهه بازگشت.
مسلح به سلاح تقوي بود و در توصيه ي ديگران به تقوي و خصايل والاي اسلامي تلاش زيادي داشت. خصوصاً به كساني كه مسؤوليت داشتند همواره يادآوري ميكرد كه:
«كساني كه با خون شهدا و ايثار و استقامت و تلاش سربازان گمنام، عنواني پيدا كردهاند، مواظب خود باشند، اخلاق اسلامي را رعايت كنند و بدانند كه هر كه بامش بيش برفش بيشتر.»
او معتقد بود كه بايد در راه خدا نسبت به برادران رفتاري محبتآميز داشت و همانگونه كه از خدا انتظار بخشش ميرود، گذشت از ديگران نيز بايد در سرلوحهي برنامهها قرار گيرد.
ايشان با ياد امام زمان (عج) انس و الفتي خاص داشت، در مناجاتها و دعاها سوز و گدازش به خوبي مشهود بود، لذا همواره سفارش ميكرد:
«آقا امام زمان (عج) را فراموش نكنيد و دست از دامن امام و روحانيت نكشيد.»
از خصوصيات بارز آن شهيد در طول خدمتش، توجه به دعا و مناجات با خدا بود و كمتر وقتي پيش ميآمد كه از تعقيبات و نوافل نمازها غفلت كند.
او به قدري به دعا و زيارات اهميت ميداد كه حتي در وصيتنامهاش نيز سفارش ميكند كه به هنگام دفنم زيارت عاشورا و روضهي حضرت زهرا (س) را بخوانيد.
چشم به مقام و موقعيت و مال و منال دنيا ندوخت و براي احياي آيين پاك خداوندي و ياري و دستگيري مظلومان، سختيها را به جان خريد و در اين راه از جان عزيزش گذشت.
شهيد ردانيپور همواره نزديكان خود را در بعد تربيتي افراد خانواده مورد سفارش قرار ميداد و در وصيتنامهي خود براي تربيت فرزندانش تأكيد كرده است:
«همواره آنها را عليگونه و زهراگونه تربيت نماييد تا سعادت دنيا و آخرت را به همراه داشته باشند.»
او هميشه اعمال خود را ناچيز ميشمرد و بر اين مطلب تأكيد داشت كه ميخواهد رفتنش به جبههها و گام برداشتن در اين مسير، صرفاً براي خدا باشد. به لطف و كرم عميم خداوند اميدوار بود و هميشه دعا ميكرد تا مجاهدهاش كفاره گناهانش شود.
وي كه بارها در جبهههاي نبرد مجروح گرديده بود و اغلب تا سرحد شهادت نيز پيش رفته بود، در حقيقت شهيد زندهاي بود كه همواره به دنبال شهادت، عاشقانه تلاش ميكرد.
اين جمله از اولين وصيتنامهاش براي شاگردان و رهروانش به يادگار ماند:
«عمامهي من كفن من است.»
آيتالله جنتي:
«از آنجايي كه شهيد ردانيپور با دلسوزي و تمام وجود در جبههها كار ميكرد، مورد علاقهي من بود. در يك جامعهي الهي بايد امثال ردانيپور از برجستهترين عنصرها و چهرههاي جامعه باشند.»
سردار رحيم صفوي :
«اين شهيد بزرگوار و روحاني دلسوختهي اسلام و عاشق امام حسين (ع)، عارفي مجاهد و از مصاديق بارز فرمايش مولا علي (ع) به شمار ميآمد كه: زُهّاد بالَلّيل و اسد بالنّهار.
او نمونهي يك فرماندهي لشكر اسلام به معني واقعي بود.»
سردار غلامعلي رشيد:
«درست است كه او يكي از فرماندهان لشكر 14 امام حسين (ع) بود، اما ايشان علاوه بر نقش نظامياش در لشكر امام حسين (ع)، در نقش رهبري مجموعهي يگان خود نيز عمل ميكرد. نصايح و راهنماييهاي او براي يكايك فرماندهان از پايينترين تا بالاترين رده مؤثر و كارساز بود.
او واقعاً شخصيتي نظامي، عقيدتي و سياسي بود و در هر سه بعد، در حد اعلي رشد كرده بود. آنچه ميگفت عمل ميكرد.
اين شهيد عزيز و پرتلاش يكي از ستونهاي اصلي لشكر بود كه در اسنجام و وحدت و يكپارچگي آن نقش مهمي را ايفا ميكرد.»
برگرفته از خاطرات شفاهي خانواده ودوستان شهيد
تب کرده بود ، هذيان مي گفت. مي گفتند سرسام گرفته . دکتر ها جوابش کرده بودند . فقط دو سالش بود، پيچيده بودند گذاشته بودندش يک گوشه . هم سايه ها جمع شده بودند. مادر چند روز يک سر گريه وزاري مي کرد، آرام نمي شد، مي گفت « مرده ،مصطفي مرده که خوب نمي شه .» صبح زود ، درويش آمد دم در ؛ گفت « اين نامه را براي مصطفي گرفتم، برات عمرشه.»
3- هر روز که از دکان کفاشي بر مي گشتند، يک سنگ بر مي داشت مي داد دست علي که « پرتش کن توي حياط يارو.» سنگ را پرت کرد آن طرف ديوار توي حياط ،دوتايي تا نفس داشتند دويدند، سر پيچ که رسيدند، صداي باز شدن درآمد ، صاحب خانه بود. رنگ علي پريد، مصطفي دستش را محکم کشيد و گفت « زود باش برگرد.» برگشتند طرف صاحب خانه . دادش به هوا بود « نديدين از کدوم طرف رفت؟ مگه گيرش نيارم ...» شانه هايش را بالا انداخت. مثل اين که اولين بار است که از آن کوچه رد مي شود.
آقا مصطفي ! اول عبا وعمامه تون را در بيارن ،بعد مي شينيم با هم حرف مي زنيم! – آخه چرا ؟ - لباس سپاه که مي پوشيد، آدم حرف زدنش مي آد. با عبا و قبا که نمي شه حرف زد . بايد مؤدب بشينيم. سرمون رو هم بندازيم پايين. مصطفي خودش هم خنده اش گرفته بود ، امام خم هايش را کرد تو هم و گفت « خب بايد هم اين طور باشه.»
علي توي چشمهايش نگاه مي کرد. برايش تعريف مي کرد. خواب ديده بود حضرت زهرا با دو تا کوزه ي پر از گل آمده خانه شان.يکي از کوزه ها رابه مادر داده ، با يک نگاه عجيب ، مثل اين که بخواهد دل داريش بدهد.اشک هاي مصطفي مي ريخت روي صورتش. هر وقت اسم حضرت زهرا مي آمد همين طور گريه مي کرد. گفت دسته گلي که حضرت به مادر دادن، مال من بود ، اون يکي مال علي.من ديگه مال اين دنيا نيستم.»
مي خوام وصيت کنم. دست هايم را گذاشتم روي گوش هايم.گفتم « نميخوام بشنوم» آمد جلو پيشانيم را بوسيد و گفت«بيا امروزيه قولي به من بده. » صورتم را برگرداندم. گفتم « ول کن مصطفي . به من از اين حرف ها نزن. من قول بده نيستم. حال اين کارها رو هم ندارم. » قسمم داد. گريه کرد . گفت« اگه شهيد شدم، جنازه م رو جلوي در گلستان شهداي اصفهان دفن کنيد. دلممي خواد پدر و مادرها که مي آن زيارت بچه ها شون ، پاشون رو بذارن روي قبر من. شايد خدا از سر تقصيرات من هم بگذره.»
« بچه ها ي مردم تکه پاره شده ن ، افتاده ن گوشه و کنار بيابون ها ، اون وقت شما به من مي گيد همه ي کار هارو بذار ،بيا زن بگير! » شنيده بود امام گفته اند با هم سرهاي شهدا ازدواج کنيد ، مادر هم که دست بردار نبود و تو گوشش مي خواند که وقت زن گرفتنت است. مادر را با خواهرش فرستاد خانه ي يک شهيد ،خواستگاري . به شان هم نگفته بود که همسر شهيد است.
چند ماه زندگي مشترک کرده بودم . شش ماه هم هرچه خواستگار آمده بود ،رد کرده بودم. نمي خواستم قبول کنم . مصطفي را هم اول رد کردم. پيغام داده بود که « امام گفته ن با همسرهاي شهدا ازدواج کنيد. » قبول نکردم. گفتم«تا مراسم سال بايد صبر کنيد.»گفته بود« شما سيديد. مي خواهم داماد حضرت زهرا بشم.» ديگر حرفي نزدم.
تا آن روز امام را نديده بودم.دل توي دلم نبود. منتظر بوديم تا نوبتمان بشود. روي پا بند نمي شدم. در اتاق که با شد، هر دو از جا پريديم . نفهميدم چه طوري خودم را رساندم .گوشه ي چادرم را انداختم روي دست امام . بعد دست امام را سفت گرفتم.، مي بوسيدم، به سر و صورتم مي کشيدم. امام من را نگاه مي کرد. سرم را انداخته بودم پايين، ولي سنگيني نگاهش را حس مي کردم. خطبه ي عقد را که خواندند ،مصطفي گفت« آقا ما رو نصيحت کنين.» امام برگشت به من نگاه کرد و گفت « از خدا مي خوام که به ت صبر بده.»
اول عروسي علي، بعد عروسي ما. علي که جا به جا شد، ما هم عروسي مي گيريم. براي عروسي علي کارت سفارش داده بود. کارتها را که آورد، ديدم اسم خودش روي کارت ها است. مي خنديد. مي گفت « فکر کنم اشتباه شده.»
يک کارت براي امام رضا ،مشهد . يک کارت براي امام زمان، مسجد جمکران . يک کارت براي حضرت معصومه،قم .اين يکي را خودش برده بود انداخته بود توي ضريح . « چرا دعوت شما را رد کنيم؟ چرا به عروسي شما نياييم؟ کي بهتر از شما؟ ببين همه آمديم. شما عزيز ما هستي .» حضرت زهرا آمده بود به خوابش ، درست قبل از عروسي!
شب تا صبح نخوابيد. نماز مي خواند.دعا مي کرد. گريه مي کرد. مي گفت« من شهيد مي شم. » گفتم « مصطفي . اين حرف ها رو بگذار کنار . بگير بخواب نصفه شبي .» گفت « نه . به جان خودم شهيد مي شم. مي دونم وقتش رسيده .» ول کن نبود. چشم هايش سرخ شده بود . گريه اش بند نيم آمد. صبح موقع رفتن، گفت «چند وقت ديگه عروسيه . بايد قول بدي مي آي.» گفتم « اين همه گريه و زاري مي کني، مي گي مي خوام شهيد بشم. ديگه زن گرفتنت چيه؟» گفت« خانمم سيده . مي خواهم « به حضرت زهرا محرم باشم. شايد به صورتم نگاه کند.»
با لباس سپاه که نمي شه ؟ - چرا نمي شه ؟ مگه لباس سپاه چشه ؟ - طوريش نيست، ولي شب عروسي آدم بايد کت و شلوار دامادي بپوشه ! – من که مي گم نه! پول اضافي خرج کردنه. ولي اگر مادر اصرار داره. حرفي ندارم.
ظهر هم که گذشت . هنوز بر نگشته. اگر الان پيدايش نشه، ديگه نمي رسه حاضر بشه. همه منتظرش بودند. صبح زود با موتور آمده بودند دنبالش. رفته بود، تا حالا برنگشته بود. چشم هاي قرمز و ورم کرده ، سر و وضع خاکي ، رنگ و روي پريده،بي حال بي حال. تکيه داده بود به ديوار حياط!همه ريختند سرش «کجا بودي ؟همه رو نگران کردي! نا سلامتي امشب ، شب عروسيته ! بياد بري کت و شلوارت رو بگيري. حاضر شي . ص دتا کار ديگه داريم!» همين طور سرش را انداخته پايين و گوش مي داد. –يکي از بچه ها را آورده بودند. وصيت کرده بود من براش نماز بخونم و تو قبر بذارمش.
کت و شلوار را براي تو گرفته بودم،براي شب عروسيت . من که راضي نبودم! – مادر ! عروسي اون زود تر ازمن بود....- مگه چند بار قراره تو داماد بشي؟ خب من هم آرزو داشتم ه دادم برات کت و شلوار دوزند. هيچ کس حريفش نبود. بالاخره به اصرار مادر ، به هرزحمتي بود راضي شد که همان يک شب کت و شلوار را پس بگيرد. همان نصفه شب بعد از عروسي ،لباس را لاي يک بقچه پيچيد،داد دست علي که « همين الان ببر پسش بده.»
شب عروسي مصطفي بود. شب سال رسول هم. ننه مي گفت« لباس مشکي رو در نمي آرم.» «مادر ! امشب شب عروسي مصطفي هم هست. نمي شه که جلوي مهمون ها با ين لباس بيايي.» گريه ي مادر بند نمي آمد. مثل اين که ميدانست امشب،شب عروسي مصطفي هم نيست. مصطفي که خبردار شد،يک پيراهن خريد. مادر را بغل کرد. صورتش را بوسيد. گفت« بيا اين رو بپوش با هم عکس بندازيم.»
پايش را که از ماشين پايين گذاشت، چشمش افتاد به حجله ي رسول ،درست سر خياان . بغض کرد. صورتش داغ شد . انگار غم عالم يخت توي دلش. عروس را از ماشين پياده کرد. همه کف ميدند. کل مي شيدند. داد مي زد«مگه شما نمي دونيد؟ امشب شب سال رسوله.» گريه مي کرد. داد مي زد. تو حال خودش نبود. بلند گو را گرفت دستش .انگار شب قبل ازعمليات استو دارد براي بچه ها اتمام حجت ميکند. اشک همه را در آورد . مي گفت «امشب شب عروسي من نيست. عروسي من وقتيه که توي خونخودم غلت بزنم.»
اين خط هاي صاف را مي بيني اين طرف دستت؟ - از کي تا حالا کف بين هم شدي؟ - حالا بقيه ش و گوش کن. خط هاي صاف اين طرف مي گه من همين زودي ها شهيد مي شم. خط هاي اون ور ميگه تو با يکي بهتر از من ازدواج مي کني . دستم را از دستش کشيدم بيرون .عصباني شدم. بغض کردم. رويم را برگرداندم .خيره شده بود به صورت من.آخريننگاه هايش بود.
ماشين آمده بود دم در ،دنبالش .پوتين هايش راواکس زده بودم. ساکش رابستهبودم. تازهسه روز بودکه مرد زندگيم شده بود. تند تند اشک هاي صورتم راب پشت دست پاک مي کردم. مادر آمد . گريه مي کرد. – مادر حالا زود نبود بري؟ آخه تازه روز سومه. علي آقا گوشه ي حياط گريه مي کرد. خودش هم گريه ش گرفته بود. دستم راگذاشت توي دست مادر،نگاهش را دزديد. سرش راانداخت پاين و گفت « دلم مي خواد دختر خوبي براي مادرم باشي.»
دستم راکشيد، بردگوشه ي حياط . گفت «اين پاکت ها را به آدرس هايي که روشوننوشته م برسون.وقت نشد خودم برسونمشون زحمتش ميافته گردن تو.» پول هايي که براي کادوي عوسيش جمع شده بود، تقسيم کرده بود . هر پاکت براي يک خانواده ي شهيد.
گفت«من سه روز بعد عروسي بر ميگردم. تو هم اگر مي آي ، ياعلي.» گفتم «حالا چه خبريه به اينزود ي؟ توعروسيت رو راه بنداز تا ببينم چيمي شه.» گفت « باور کن جدي مي گم. عروسي که تموم شه،سه روز بعدش بر مي گردم. » بعد ازعروسي زنگ زد . گتف « دارم مي رم. مي آي بريم؟» گفتم «تو ديگه کي هستي؟ سه روز نشده خانمت رو کجا مي خواي بذاري بري؟» گفت « مي رم . اون وقتدلت ميسوزه ها.» باورمنشد.باخودم گفتم«امروز وفردا مي کنم. معطل مي کنم. اون هم بي خيال رفتن مي شه.» رفتم سراغش . رفته بود. همان روز سوم رفتهبود. ديگر نديدمش.
گوشه ي چادر را بالا زد ، آمد کنار علي نشست. گفت « من هم مي آم.» - با اجازه ي کي؟ - با اجازه خودم. علي دست هايش را بالا پايين مي برد. توضيح مي داد . مي گفت « الان من ديگه برادر کوچک شما نيستم. فرمان ده گردانم. اجازهنمي دم شما بياييد.» اخم هايش را کرد توي هم. يک نگاه به سر تا پايش انداخت. گفت« چه غلط ها!» - بالا خره من فرمان ده هستم يانيستم؟ خب اجازه نمي دم ديگه. سرش را پايين انداخت . چيزي نگفت. بلند شد؛ رفت. با چند نفر از رفقايش رفته بودند يک گردان ديگر ؛ جاييکه علي فرماندهشان نباشد.
روي يکتپه ي سنگي ، بالا يشيار،يک گوشه ي دنجي ، يک حال خوبي پيدا کردهتود. تننهاي تنها نشستهبود. قرآ« مي خواند. عمامه گذاشتهبود. معمولا تويخط عمامه نداشت. انگار نه انگار زيرآن همه آتش نشسته . آرام و ساکت بود. مثل اين که توي مسجد قرآن مي خواند. شب بعد ،بدون عمامه ،بدون سمت ،مثل يک بسيجي ، اول ستون مي رفت عمليات.
کيه اون جلو سرش را انداخته پايي دارهمي ره؟ آهاي اخوي! برو تو ستون. به روي خود نيمآورد.دويدم تا اول ستون دستش را از پشت کشيدم «مگه با تو نيستم؟ بيا برو تو ستون.» برگشت . يکنگاه به مسر تا پايم انداخت. چيزي نگفت. – ببخشيد آقا مصطفي . شرمنده نشناختمتون. شما اين جا چي کار مي کنيد؟ دخت و لباس دامادي رو درنياورده، کجا بلند شده يد اومده يد ؟ اين دفعه رو ديگ نميذارم بياييد. حرف هايم را نيم شنيد. فقط مي گفت« من بايد امشب بيام.» ژ – سه را برداشتم . ضامنش را کشيدم . پايش رانشانه رفتم. بي سيم چي صدايم زد. قسمت نبود برگردد انگار.
از هر طر ف محاصره شده بوديم. ما پايين تپه ،آن ها بالا ي تپه . بسته بودندمان به رگبار. چند تا بي سيم چي اينطرف تپه ؛ مصطفي و سه نفر ديگر هم آن طرف. ديگر کسي سر پا نبود. سپيده زده ود .ديد خوبي پيدا کردند. يک تيربارچي از بالاي تپه بستمان به رگبار . گوشم راگذاشتم روي قلبش .صدايي نمي آمد.
رويش را کرده بود طرف تپه ي برهاني. همان جايي که مصطفي شهيد شده بود. چشم بر نمي داشت . خيره خيره اشک مي ريخت . زيارت عاشورا ميخواند . با صد تا لعن و صدتا سلامش . گريه مي کرد. حجره ي قم يادش افتاده بود؛ درس خواندنشان،شب زنده داريشان،اعلاميه پخش کردن هايشان. نفسش بالا نيم آمد . از تپه پايين آ+مد،وضو گرفت براي نماز ظهر . همان جا يک خمپاره خورد کنارش . بچه مي گفتند « رحمت دوري مصطفي را نديد.»
دستش را انداخته بود دور گردنم . سرش راگذاشته بود روي شانه ام. هق هق گريه ميکرد. نفسش بالا نمي امد. انگار منتظر بود يکي بيايد بنشيند؛ باهم گريه کنند . تا آن روز حاج حسين را آنطور نديده بودم .آن شب همه گريه مي کدند. بچه ها ياد شب هاي افتاده بودند که مصطفي برايشان دعا مي خواند . هکي يک گوشه اي را گير آورده بود،برايش زيارت عاشورا مي خواند . دعاي توسل مي خواند.
بعداز نماز استخاره کرديم و زديم به تپه ي برهاني . حاج حسين بچه ها را فرستاد بروند جنازه ها را بياورند . سري اول صد و پانزده شهيد آورديم.مصطفي نبود . فردا صبح بيست و پنج شيهد ديگر آورديم. باز هم نبود . منطقه دست عراقي ها بود. چند بار ديگر هم عمليات شد،ولي مصطفي برنگشت که برنگشت. جنگ که تمام شد ، رفتيم دنبالشان روي تپه ي برهاني؛ توي همان شيار. همه جاي تپه را گشتيم.؛ نبود ! سه نفر همراهش پيدا شدند، ولي از خودش خبري نشد.
منبع: پایگاه اطلاع رسانی جامع دفاع مقدس (ساجد)
رسول هلالي اصفهاني (فرمانده پيشمرگان مسلمان کرد واحد سنندج)
تير ماه سال 1336 ه ش د ر بخش 3 اصفهان
,محله پا گلدسته در خانواده اي مذهبي ديده به جهان گشود. از همان اوان
کودکي علاقه وافري به مسائل مذهبي داشت و علي رغم کار و فعاليت و مطالعه
کتب مذهبي از شاگردان ممتاز مدرسه بود. پس از اخذ ديپلم از هنرستان فني،
موفق به اخذ فوق ديپلم در رشته نساجي شد. به دليل علاقه به ادبيات، ديپلم
ادبي نيز اخذ کرد. سپس به خدمت نظام رفت. با فرمان حضرت امام از سربازخانه
فرار کرد و بقيه خدمت را پس از انقلاب به اتمام رسانيد. بعد از آن به خيل
خدمتگذاران به انقلاب در کميته دفاع شهري پيوست. پس از مدتي با توجه به
علاقمندي وافر به صورت طلبه تمام وقت در مدرسه امام صادق (ص) مشغول تحصيل
علوم اسلامي گرديد. با شورش ضد انقلاب در کردستان و ضرورت دفاع از کيان
اسلام تصميم به حضور در کردستان گرفت و مشتاقانه به سوي آن منطقه شتافت.
به دليل توان علمي و فضائل اخلاقيش مسئوليت روابط عمو.مي سپاه در سنندج را
بر عهده وي گذاردند. پس از مدتي به کارآيي و توانمندي، او به عنوان قائم
مقام سازمان پيشمرگ هاي مسلمان کرد معرفي و مشغول به کار شد. علي رغم
مسئوليتي که داشت، براي خود هيچ امتيازي نسبت به ديگران قائل نبود. در
حفظ ارزشهاي انقلاب لحظه اي آرام نداشت و دمادم خود را در معرض شعله هاي
خطر قرار مي داد. رسول با حسن خلق، اخلاص و صميميت فوق العاده محوريتي
بود براي جذب و هدايت پيشمرگ هاي مسلمان کرد و مردم آن منطقه. پس از
بازگشتت پانزده سال که از شهادت ايشان مي گذ رد، هنوز ياد خاطرات شيرين
او بذر ايمان را در دل مومنان آبياري مي کند.
اين عاشق دلسوخته، معلم مهذب و سردار رشيد د ر پنجم خرداد ماه سال 1361
در جريان يک درگيري مورد اصابت تير خصم قرار مي گيرد و شربت شهادت مي نوشد و
در قرب حق منزل مي گزيند.
منبع:پرونده شهيد در بنياد شهيد وامور ايثار گران اصفهان ومصاحبه با خانواده ودوستان شهيد
وصيت نامه
...اي مردم، قيام و تلاش صلاة و زکاة، پيام و سکوت، حيات و ممات، بايد
براي رضاي پروردگار عالم باشد و گرنه از زيانکاران هستيم. با چنگ زدن به
ايمان الهي و با پيروري از رهبران بر گزيده که مخالف هواي نفساني و عالم در
دين و سياست و پرهيزکار و قاطع و مد بر هستند، سر نوشت خود را به دست
گيرند.
من به عنوان يک مسلمان که در بين اقشار مختلف اعم از روحاني، کارگر دانش
آموز، بازاري، اداري و نظامي زندگي کرده ام به شما مي گويم که دلسوز تر
از روحانيت براي اسلام و بشريت وجود ندارد. آنها همه هستي خود را در راه
اسلام ايثار نموده و همه هستي خود را در راه اسلام گذاشته و عمر و جواني
خود را در راه اسلام فنا کرده و مي کنند و هيچ دستمزدي هم از مردم
نمي خواهند و تنها به خداوند متعال توکل دارند.
در بخش ديگري خطاب به نمايندگان ملت و دولتمردان مي گويد:
اين را بدانيد هر چه به شما رسيده از ملت بود و ملت مي تواند آن را پس
بگيرد و عزت و قدرت شما از انقلاب و همت والاي مردم بود. پس در هر حال يار و
غمخوار آنها باشيد و مبادا مغرور شويد. بدانيد اگر سياستها براي خدا نباشد
بجز ملامت و ندامت و عذاب روز قيامت چيزي نخواهد داشت. پس با در نظر گرفتن
معيارهاي اصيل مکتبي مسائل را حل کنيد.
در بخش ديگري خطاب به زنان مسلمان مي گويد: شما ثابت کرديد قهرمان واقعي
صحنه هاي انقلاب هستيد. پرورش افراد مومن و انقلابي بر عهده شما بوده و
هست. پس شما با پوشاندن زيبايي هاي خود و حفظ حجاب، شياطين را مأيوس کنيد
تا جامعه از خطرات جدي حفظ شود. رسول هلالي اصفهاني
خاطرات
زهرا هلالي ,خواهر شهيد:
فرزند کوچکي داشتم که به او علاقه زيادي نشان مي دادم. يک روز که نسبت به
فرزندم به طور مفرط اظهار علاقه نمودم، رسول گفت: در ا ظهار محبت نسبت
به بچه ها افراط نکنيد، آنها را لوس بار نياوريد. اين ها امانت هاي خدا
هستند. آنها را خدايي بار بياوريد و امانت را به صاحب آن بر گردانيد!
متوجه شدم با وجود اينکه هنوز ازد واج نکرده بود ولي نگرش عميقي نسبت به
تربيت اسلامي داشت.
شبها معمولاً رختخواب نمي انداخت. اکثر مواقع روي کتابها خوابش مي برد.
مي گفت: شما سراغ خواب نرويد. آنقدر کار و مطالعه کنيد تا خسته شويد و خواب به سراغ شما بيايد.
پدر شهيد:
انقلاب در حال اوجگيري بود. او خدمت سربازي خود را د ر شهر تبريز مي گذ
راند. به خاطر نفرتي که از جنايت رژيم داشت از پادگان فرار کرد و به اصفهان
آمد. با يکي از علماي اصفهان راجع به فرار ايشان صحبت نموديم. ايشان گفت:
چون هنوز دستوري از حضرت امام در اين رابطه نيامده، نبايد فرار کرد. او
نظر آن عالم را بر نظر خود ترجيح داد و دوباره به پادگان تبريز بر گشت.
وقتي وارد پادگان شد، مورد تنبيه قرار گرفت و يک سيلي محکم از فرمانده
پادگان خورد. پس از چندي، دستور حضرت امام مبني بر فرار سربازان از پادگان
ها رسيد. اين بار او اتوبوسي تهيه کرد و عده اي از سربازان اصفهاني را نيز
به همراه خود از پادگان فراري داد.
پس از پيروزي انقلاب، به امر حضرت امام مجدداً به پادگان مراجعه کرد. با
همان فرمانده که به خا طر فرار از او سيلي خورده بود، روبوسي کرد و خدمت
سربازي خود را در سايه انقلاب به پايان برد.
علي هلالي ,برادر شهيد:
شهيد هلالي هميشه فکر مي کرد وظيفه شرعي و الهي اش در هر مقطع چيست و به آن
عمل مي کرد. او بعد از پيروزي انقلاب وارد حوزه علميه امام صادق (ع) در
اصفهان شد. و به کسب دروس علوم ديني همت گماشت. پس از مدتي تحصيل، خودش
را براي رفتن به کردستان آماده کرد. از او پرسيدم: پس تکليف درس خواندنت
چه مي شود؟ گفت اکنون وظيفه شرعي من اقتضا مي کند به کردستان عزيمت کنم و
در آنجا به امر دفاع و جهاد في سبيل ا? همت گمارم. اگر از اين سفر باز
آمدم، دوباره فرصت پرداختن به درس و بحث هست!
پدر شهيد :
اوايل پيروزي انقلاب در مدرسه علميه امام صادق (ع) اصفهان مشغول تحصيل شد.
عصر ها به منزل يکي از دوستان روحاني خود مي رفت و تا ساعت 11 شب دروس
حوزوي مي خواند. شبها نيز گاهي تا نيمه هاي شب به مطالعه مي پرداخت.
من هر گاه از خواب بيدار مي شدم، مي ديدم او به د رس خواندن مشغول است. در
آن سرماي زمستان، بخاري را خاموش کرده بود. وقتي به او مي گفتم، چرا به
استراحت نمي پردازي؟ مي گفت: ما بايد خودمان را بسازيم و ورزيده شويم. ما
تا پيروزي کامل و نهايي هنوز راهي دشوار و طولاني در پيش داريم. بايد خود
را کاملاً بسازيم و از هر نظر آماده باشيم. او از لحظات خود استفاده مي
کرد.
اوايل پيروزي انقلاب، مدتي را به عنوان پاسدار و محافظ اولين استاندار اصفهان مشغول انجام وظيفه شد. پس از سه ماه تصميم گرفت براي ادامه تحصيل وارد حوزه علميه اصفهان شود. استاندار اصفهان يک فقره چک به عنوان حق الزحمه و پاداش به او تقديم کرد. او از پذيرفتن خود داري کرد و گفت: آن را به يک خانواده نيازمند بدهيد. من نذر کرده بودم پس از پيروزي انقلاب اسلامي سه ماه د ر خدمت اولين استاندار انقلاب د ر استان اصفهان باشم. اکنون به نذرم وفا نموده ام. مي خواهم به تحصيل علوم ديني در مدرسه امام صادق (ع) بپردازم...
در انجام وظيفه و خدمت، از ريا و خود نمايي نفرت داشت. از شهرت و معروفيت فراري بود. مي ترسيد اينها آقايي براي اخلاص شوند. با توجه به مسئوليت بالايي که د ر سازمان پيشمرگان مسلمان کرد در کردستان داشت هيچ گاه از مسئوليت هاي خود سخن به ميان نمي آورد من که پد ر او بودم گاه از او راجع به سمتش در کردستان مي پرسيدم، او چه بايد مي گفت؟ از طرفي نمي خواست د ر بين فاميل و اهل محل شناخته و معروف شود، از طرفي هم نمي توانست دروغ بگويد، از اين جهت او تقيّه مي کرد. مي گفت: من در کردستان پيک هستم. نامه رسان هستم. راستي هم که پيک بود پيک حضرت حق به مردم محروم کرد. او مبلغ پيام وحدت و برادري در ميان مردم کردستان بود. تنها پس از شهاد تش وقتي پيشمرگان مسلمان کرد براي عزاداري و اعلام تسليت به اصفهان آمدند، من تازه فهميدم که او چه مسئوليت بالايي در کردستان داشته است!...
عباسي :
پاس بخش بيدارم کرد و گفت: نوبت نگهباني توست بلندشو! پوتينها راپوشيدم.
اسلحه را بر داشته و به راه افتادم. بيرون ساختمان سکوت بود و سکوت. ناگهان
صدايي شنيدم. خوب گوش هايم را تيز کردم. اشتباه نمي کردم. صداي گفت و گو
يي از پشت بام مي آمد. آرام آرام خودم را به آنجا رساندم. براي هر
گونه عکس العملي آماده بودم. خداي من! اين آقا رسول بود که سر بر مهر داشت و
در سجده خويش از خوف خدا ضجه مي زد.
پدر شهيد :
بعد از مدتي حضور د ر کردستان، يک بار به عنوان مرخصي به اصفهان آمد. از
من کسب اجازه نمود که تعدادي از دوستانش را براي شام به خانه دعوت کند. من
هم پذيرفتم و مقدمات پذيرايي فراهم شد. شب گروهي از بچه هاي حزب اللهي
آمدند. وقت نماز مغرب و عشاء بود. يکي يکي وضو گرفتند و د ر صفوف منظم
نشستند. از آقا رسول خواستند که جلو بايستد و همه نماز را به او اقتدا کرد
ند. تازه فهميدم که دوستانش چقدر او را قبول دارند. بعد از نماز براي
دوستان سخنراني کرد و از اوضاع و احوال کردستان برايشان سخن گفت. آنها را
به حضور در جبهه هاي غرب کشور و مبارزه با کفار ضد انقلاب دعوت نمود. به
ياد آيه ( يا ايها النبي حرض المومنين علي القتال ) يعني اي رسول، مومنان
را براي جنگ تشويق کن. افتادم و پسرم را عامل به آيات الهي ديدم.
محمدي :
يک روز رسول را براي ناهار دعوت کردم. خانواده ام از اينکه او دعوت را
پذيرفت خوشحال بود ند. ظهر نماز خوانديم و براي ناهار آماده شديم. سفره
انداخته شد. برنج و دو نوع خورشت حاضر شده بود. چهره رسول کمي ناراحت به
نظر مي رسيد. بعد از ناهار گفت: فلاني اگر مي خواهي با هم رفت و آمد داشته
باشيم، بايد تشريفات را کنار بگذاري. در سفره وجود يک نوع خورشت کافي است!
ضد انقلاب براي انتقام از مردم مسلمان و علاقمند به نظام اسلامي وترد يک روستا شده و تمام وسايل زندگي مردم را به غارت برد. شهيد هلالي به ميان مردم محروم آن روستا رفت و قول داد تا وسايل زندگي براي آنان تأمين کند. بعد از يک هفته، يک تريلي لوازم خانگي وارد آن روستا شد. شهيد هلالي خودش فرش و موکت را داخل خانه ها پهن مي کرد و اثاثيه را به خانه هاي آن روستا مي برد و تحويل مي داد. يک ماه بعد نيز به آن خانه ها سر زد. همه از او تشکر مي کردند. او عکسي از حضرت امام (ره) به آنها هديه مي داد و مي گفت: ايشان تشکر کنيد. اين کمکها را ايشان به شما کرده است، نه من. و اين گونه بود که بذ ر عشق به امام (ره) را د ر دلها مي نشاند.
امير اصفهاني :
يک روز به همراه سرهنگ شهرام فر و حاج اکبر آقابابايي و آقاي داد بين براي
بررسي يک عمليات روي ارتفاعات کرسي، به حسن آباد رفته بوديم. بعد از مدتي
من پايين آمدم. آقا رسول با يک موتور ايژ آمد و گفت: بيا برويم گشتي بزنيم.
رفتيم تا ابتداي روستا، در حالي که فقط يک کلاشينکف و يک ژ- 3 و يک عدد
کلت بيشتر نداشتيم شب قبل، ضد انقلاب به آن روستا حمله کرده بود و احتمال
حضور آنان در روستا بسيار زياد بود. وقتي به روستا رسيد يم از اهالي در
مورد ضد انقلاب پرسيديم. گفتند: ديشب آمد ند و رفتند. همان ابتداي ده يک
گشتي زد يم و بر گشتيم.
در راه بر گشتن يک لندرور به طرف ما آمد دو نفر از برادران ارتش و يک نفر از براد ران سپاه در آن بود ند.
يکي از آنها پياده شد و با لحن شديدي نسبت به اين حرکت ما اعتراض کرد و
گفت: چرا شما د و نفر با يک کلت و يک ژ- 3 رفتيد داخل روستايي که ضد
انقلاب در آن هست؟ برادر رسول خيلي آرام گوش مي کرد و چيزي نمي گفت. من
گفتم: ما بايد اين طور عمل مي کرديم و بعد هم همين طور عمل مي کنيم.
رسول گفت: زياد جوش نخوريد. ما اگر اين کار را نکنيم، ضد انقلاب احساس
امنيت مي کند. رسول چنين روحياتي داشت. اگر من هم نبودم تنها مي رفت.
بد ون هيچ رعب و هراسي داشته باشد او آسايش را از ضد انقلاب سلب کرده بود.
محمود طاهريان:
شهيد هلالي به مسأله سلسله مراتب و رعايت آن اهميت خاصي مي داد در تمام
موارد، پس از ارائه نظرات خود تصميم گيري را به عهده شهيد طياره، که سمت
فرماندهي داشت، را مي نهاد. به او مي گفت: هر چه شما به عنوان فرمانده
صلاح بدانيد همان ملاک عمل است. هميشه موقعيت فرماندهي را، چه حضور و چه
غياب ايشان نحکيم مي نمود. البته اين دو شهيد بزرگوار؛ رابطه ماد ون و
مافوق. صرف نظر از سمت که سمت فرمانده بود وديگري وديگري جانشين؛ هر کدام،
ديگري را اصلح براي تصميم گيري مي دانست.
حيدري :
بعد از پاکسازي کردستان از لوث وجود ضد انقلاب و حاکميت نيروهاي خط امام و
حزب الهي؛ عده اي مغرض سعي د ر نفوذ ميان نيروهاي رزمنده کردستان را
داشتند. از جمله آنها جريان وابسته به بني صد ر بود که سعي داشت مبارزه در
کردستان را از مسير اسلامي اصيل آن منحرف نمايد. از افراد نفوذي، شخصي به
نام کالک احمد بود.
در يک درگيري در سنندج عده اي زخمي شدند. از طرف برادر بروجردي براد ر
هلالي مامور رسيدگي به اين جريان شد. هلالي با زيرکي و پختگي تمام به جريان
رسيدگي مي کرد و جريان انحرافي کالک احمد را شناسايي نمود. از خانه
کالک احمد صورت جلسات متعددي به دست آمد که تکيه بر سازش و سوق دادن به سوي
بني صدر بود. با درايت برادرهلالي اين جريان انحراف کشف شد و از بسياري از
حوادث و در گيري ها که بنا بود ايجاد شود، جلو گيري به عمل آمد. آري، شهيد
حلالي در مسائل سياسي بسيار تيز بين و دقيق بود.
ضد انقلاب قصد نفوذ به يکي از روستاهاي کردستان را داشت. آنها در اين روستا توانسته بود ند اذهان ساده لوحان را با تبليغات دروغين به سوي خود جلب نمايند. به فرماندهي شهيد هلالي و گروهي از رزمندگان وارد آن روستا شديم. عده اي از روي پشت بامها به ما سنگ مي زدند و فحاشي مي کردند. شهيد هلالي دستور داد که هيچ گونه عکس العملي نشان ندهيد. موقع نماز ظهر وارد مسجد شديم و نماز را دسته جمعي به پيشنماز اهل سنت آن روستا اقتدا نموديم. شهيد هلالي پس از اتمام نماز براي اهالي آن روستا صحبت کرد و با استفاده از آيادت قرآن و ترجمه و تفسير آن، پيام انقلاب و رزمندگان اسلام در کردستان را به گوش اهالي آن روستا رساند. پس از اتمام سخنراني از مسجد خارج شديم. ناگهان شور و غلغله اي به وجود آمد. مردم روستا آمدند و بر چهره ما بوسه زد ند. واقعاً عجيب بود. مردم آن روستا با سخنراني شهيد هلالي کاملا متحوّل شده بود ند. در آن روز راز اين فرمايش خداوند را فهميديم که: ادفع بالتي هي احسن السيئه... فاذا الذي بينک و بينه عدوپاوه کانه ولي حميم يعني با خوبيها، بديها را دفع کن.... اگر چنين عمل کني خواهي ديد که آن کس که ميان تو و او دشمني حاکم است مانند دوست و حامي وفادار تو خواهد بود.
در مواقعي که با شهيد هلالي به عمليات مي رفتيم در بين راه و مواقعي که براي استراحت توقف مي کرديم، ايشان قران را از جيب خود بيرون مي آورد و تلاوت مي نمود. در عمليات مسائل نيروها را به خوبي زير نظر داشت. به آنها روحيه مي داد و نمي گذاشت روحيه آنها کسل شود. خودش از قرآن الهام مي گرفت و ديگران را نيز از اين منبع لايزال الهي سيراب مي نمود.
کاک ميکائيل:
برادر رسول هلالي به موقعيت منطقه آگاهي کامل داشت و تمام مناطق، قله ها و
جنگلهاي اطراف را به خوبي مي شناخت. هميشه قبل از عمليات پاکسازي روستا ها
از وجود ضد انقلاب، ماکت کوچکي از مناطق و روستاهايي که قرار بود
پاکسازي شود، با شن و ماسه و خرده سنگ درست مي کرد. سپس نيروها را با ساده
ترين صورت نسبت به مناطق عملياتي توجيه مي نمود. نيروها با توجيه و شناخت
کامل عمليات خود را آغاز مي کردند و با به کار گيري اين شيوه اکثر
عمليات ها با موفقيت رو به رو مي شد.
سردار هدايت:
اولين بار براد ر هلالي را با برادر بروجردي د يدم. او برادر هلالي را به
من معرفي کرد و گفت: فردي با حال و با معرفت است. با او صحبت کن و از
روحيات او استفاده کن.
شهيد هلالي تسلط و انس خاصي با قرآن داشت. راجع به موضوعاتي که پيش مي آمد
بحث مي کرد و شاهد قرآني مي آورد. در عين حال اهل افراط و تفريط نبود.
مواضعي که از سوي امام مطرح مي شد سعي مي کرد دقيق به آن عمل کند.
من به برادر بروجردي به صورت شوخي گفتم: تو هم خوب مي گردي و هر چه نيروهاي خوب است ا طراف خودت جمع مي کني!
براي من جالب بود که اين بزرگواران (شهيد هلالي و شهيد بروجري ) چگونه جذب
يکديگر شده اند. وقتي هلالي شهيد شد، يک حالت غمزدگي در چهره شهيد بروجردي
احساس مي شد. با اينکه در شهادت ساير شهدا سعي مي کرد حالت غم و اندوه به
خود نگيرد و با سعه صدر برخورد نمايد.
شهيد بروجردي از معارف قرآن و گفته هاي شهيد خيلي استفاده مي کرد و اين
گونه بود که توانست در آن غوغاي کردستان دوام بياورد و منشاء اثر باشد.
سردار شهيدحاج اکبر آقابابايي :
شهيد هلالي بسيار متهور و بي باک بود. هميشه و در همه صحنه ها، پيشاپيش
نيروها حرکت مي کرد. مدتها ذهن مرا اين فکر پر کرده بود که نکند او در قضيه
شهادتش، بي احتياطي کرده و مي توانسته با مراقبت بيشتر از کشته شدت
خود جلو گيري کند. يک شب شهيد هلالي را در عالم رويا ديدم. از او راجع به
منطقه عملياتي و نحوه عملکردش در عمليات و چگونگي شهادتش سوال کردم. او با
استدلال هاي نظامي و عاقلانه براي من توضيح داد که بهترين تاکتيک را به کار
گرفته و به بهترين شکلي که بوده وارد عمل شده است و خواست خدا بود، که او
شهيد شود! همه استدلال هايش برايم کاملاً منطقي و قابل قبول بود. از خواب
بيدار شدم. خدا را شکر کردم که از شبهه ذهني که راجع به آن شهيد داشتم،
خلاص شده ام. هر چه به ذهنم فشار آوردم که استدلال هاي او را در بيداري به
ياد بياورم چيزي يادم نيامد. بعد از مدتي تفکر به اين نتيجه رسيدم که
عملکرد، تصميم گيري. استدلال هاي امثال او از افقي ماوراي عقل و حس است.
راز و رمزي است ميان خودشان و خدايشان که با ذهن و هوش ما محبوسان در عالم
ماده، تناسبي ندارد.
حجه الاسلام موسوي :
يک هفته قبل از شهادت رسول هلالي، در عالم رويا ديدم که ملائکه به زمين
آمدند و رسول را با خود به آسمان برد ند. آنجا چهارده خيمه نوراني زده بود
ند که در هر کدام يکي از چهارده معصوم حضور داشتند. رسول را ديدم که وارد
خيمه ها شد و د ست چهار ده معصوم را و از جمله دست حضرت زهرا (س) را بوسيد.
(مادر شهيد هلالي سيده هستند ) ناگهان از خواب پريسدم. يک هفته بعد رسول
به ملکوت اعلي شتافت و يقيناً با همان عزيران محشور گرديد.
پدر شهيد :
يکي از پيشمرگان مسلمان کرد مي گويد:
هنوز هم پس از پانزده سال که از شهادت برادرمان رسول هلالي مي گذرد، درون
خانه همرزمان کرد او، عکس قاب گرفته شهيد هلالي به چشم مي خورد. پيشمرگان
کرد هنوز هم او را مسئول خود و مشکل گشاي گرفتاريهاي خود مي دانند. به عکس
او، يعني در واقع به روح او متوسل مي شوند و از او حاجت مي گيرند.
علي هلالي, برادر شهيد :
چند تن از همرزمان ايشان، از برادران کرد مسلمان نقل مي کنند که ايشان به
محض دريافت حقوق ماهيانه خود به روستا هاي کردستان مي رفت و حقوق خود را
بين خانواده هاي مستمند تقسيم مي کرد. از او مي پرسيديم، چرا حقوقت را
براي خودت خرج نمي کني؟! مي گفت: آنها بيشتر از من به اين پول احتياج
دارند.
امير اصفهاني:
شهيد هلالي يک فرد نظامي بود اما د رک بسيار بالايي از مسائل فرهنگي داشت.
در عين نظامي گري روي مسائل فرهنگي نيز اشراف کامل داشت. من آن موقع د ر
آموزش و پرورش کردستان مشغول انجام وظيفه بودم. او با من ارتباط نزديکي
داشت و همواره راجع به مسائل آموزش و پرورش و مسائل فرهنگي به ما ايده هاي
جالبي مي داد. در وجود او نمي شد تشخيص داد که آيا ديد نظامي غلبه دارد يا
ديد فرهنگي. هر د و را هماهنگ و همراه هم داشت. او انساني چند بعدي بود و
جامعيت عجيبي داشت.
صبح ساعت 4 برادران سپاه و بسيج پيشمرگ
جهت پاکسازي تعدادي از روستاهاي سنندج حرکت کرديم. ساعت 7 صبح بود که به
ارتفاعات روستاي کرسي رسيديم. من به رسول گفتم: شما پشت بي سيم باش، من
مي روم بالا. قبول نکرد و خودش به طرف بالا حرکت کرد. درگيري بسيار شد يدي
شروع شد که تا نزديک ظهر ادامه پيدا کرد. رسول با يک نفر بسيجي به نام تقوي
و يک نفر پيشمرگ به نام محمدي از پشت چند تخته سنگ که موضع بچه ها بود
بيرون آمد و به طرف قله حرکت کردند. ضد انقلاب پشت قله موضع گرفته بود.
ابتدا برادر پيشمرگ محمدي و بعد برادر تقوي مورد اصابت گلوله قرار مي
گيرند. گلوله اي هم به سر رسول خورد و هر سه در کنار هم روي زمين مي افتند.
من پايين، پشت بي سيم بودم که خبر آوردند رسول زخمي شده است. سريعاً خبر
را به مرکز مخابره کردم و خودم را به محل د رگيري رساندم. صحنه عجيبي بود.
پيشمرگها به سر خود مي زدند و ماتم گرفته بود ند. اولين کسي که از مرکز
خودش را رساند، برادر مصطفي طياره بود. من گريه مي کردم. برادر طياره گفت،
چرا گريه مي کني، بر روحيه بچه ها تاثير مي گذارد. او گفت: رسول
خودش مي دانست شهيد مي شود. صبح نمازش را خواند و قرآن را برداشت و
گفت: من هفته ديگر شهيد مي شوم و همان هم شد. پيکر رسول و آن د و
نفر را به پايين آورديم. از اين لحظه به بعد عمليات حالت فوق العاده اي
پيدا کرد. از يک طرف پيشمرگ ها و بقيه نيروهاي ما به علت شهادت اين سه نفر
حالت مصممي پيدا کرده بود ند و بي امان حمله مي کردند و از طرف ديگر يکي از
خلبان هاي بسيار شجاع هوانيروز با هليکوپتر کبري داخل يکي از شيارهاي
کوهستان شده بود و از پشت سر مواضع ضد انقلاب را هدف قرار مي داد. اين حرکت
خلبان بسيار عجيب بود. همه خلبانها در چنين موقعيتي از ارتفاع بالا به
وسيله موشک دشمن را مورد اصابت قرار مي داد ند ولي وي داخل شيار رسيد و از
بين ارتفاعات با هليکوپترکبري عبور مي کرد و بات مسلسل نفرات را مي زد.
به هر حال آن روز بر اثر رشادت هاي فراوان براد ران و شجاعت اين خلبان، کشته هاي زيادي از ضد انقلاب گرفتيم.
قرار بود روستاي گيلانه و ارتفاعات اطراف
آن از لوث وجود ضد انقلاب پاک سازي شود. برادر هلالي نيروها را تقسيم بندي
کرد و هر گروه را به يک طرف گسيل داد. عده اي را نيز براي پاکسازي
روستاي گيلانه فرستاد. خودش همچون هميشه مشکل ترين بخش کار را بر عهده
گرفت. با جمعي از نيرو ها به سمت ارتفاعات مشرف بر منطقه حرکت کرد. عموماً
در پيشاپيش نيروها بود. آيا او نمي توانست در نقطه اي مشرف بايستدو عمليات
را هدايت کند؟ و يا از سنگر و موضعي مطمين عمليات را رهبري نمايد؟ امّا او
منطق خاص خود را داشت. او مي خواست فرماندهي شجاع، دلاور و از خود گذشته
همچون خود تربيت کند.
او در عين حال که فرمانده بود يک معلم و يک اسوه نيز بود که بايد در ميدان
عمل د رس مي داد! او يک روحاني اهل عمل بود. دشمن پيشاني او را با قناصه
هدف قرار داد. عضوي که يک عمربر سجاده ي شکر و نياز ساييده شده بود،
اکنون براي آخرين سجده به خاک افتاد. اين چنين بود که دوست او را به خويش
فرا خواند. شربت شيرين وصل بر او گوارا باد!
رحماني:
يک هفته قبل از شهادتش در دفتر خود حاضر شد و براي ساعت هاي متوالي مطالبي
را يادداشت کرد. روزي که قرار بود براي عمليات پاکسازي منطقه از ضد انقلاب
برويم به من گفت که براد ر رحماني من خواب ديده ام که در عمليات شهيد مي
شوم، متني نوشته ام که وصيت نامه ي من است و روي ميز خود گذاشته ام. پس
از شهادتم آن را به خانواده ام برسانيد. برادر هلالي در همان عمليات شهيد
شد.
به وصيت او عمل کردم و وصيت نامه اش را به خانواده اش تحويل دادم. خدا مي
داند که چه وصيت نامه اي است خطاب به دانشجويان، طلاب و همه ي ملّت، پيام
هايي دارد که همه درس و آموزندگي است.
پدر شهيد :
مراسم تشييع پيکر شهيد رسول هلالي يکي از با شکوه ترين و بي نظير ترين مراسم تشييع پيکر شهيدان در اصفهان بود.
شهادت وي در اولين سال جنگ اتفاق افتاده بود. اگر چه شهادت وي د ر جنگ
ايران و عراق نبود. بسياري از پيشمرگان کرد به صورت مسلح جهت شرکت در اين
مراسم به اصفهان آمده بودند. وي اولين شهيدي بود که از خيابان چهار باغ
تشييع مي شد. تمام مغازه ها تعطيل کرده و در مراسم شرکت کردند. موجي از
احساس همد ردي سر تا سر مسير را فرا گرفته بود. پيکر پاکش پس ازتشييع د ر
گلستان شهداي اصفهان به خاک سپرده شد. سلام ما بر روح مطهرش باد!
منبع: پایگاه اطلاع رسانی جامع دفاع مقدس (ساجد)
اصغر جواني (فرمانده سپاه پاسداران انقلاب اسلامي بوکان)
اصغر جواني
سال 1340 ه ش در اصفهان به دنيا آمد. محيط
مذهبي خانواده و تقيد والدين به رعايت موازين اسلامي از عوامل موثري بودند
که موجب تمايل او به سوي اعتقادات پاک اسلامي گرديد. د وران دبستان را در
مدرسه ابوالفرج اصفهان گذراند. در کنار درس در کارگاه استيل سازي به پدر
خود کمک مي کرد. اشتغال به کار د ر بازار اصفهان در دوراني که هنوز به سن
ده سالگي نرسيده بود او را به سرعت با واقعيات تلخ و شيرين زندگي و
محروميتها و ظلم و ستم اجتماعي و اقتصادي حاکم بر کشور آشنا ساخت.
در همين د وران با حضور مرتب د ر نماز جماعت و معاشرت با اهل مسجد اساس انديشه هاي پاک اعتقادي و مذهبي خود را تقويت مي کرد.
با سپري شدن د وره دبستان؛ مقطع راهنمايي را در مدرسه راهنمايي ابومسعود
اصفهان گذ راند و همچنان در کنار درس در کار کردن با پد رش مساعدت داشت و
با ساختن وسايلي ابتکاري و کارهاي دستي، نبوغ و خلاقيت و استعداد خود را
نشان مي داد.
اودر انجام تکاليف درسي و پيشرفت تحصيلي هر گز کوتاهي نمي کرد و يکي از
شاگردان ممتاز مدرسه محسوب قرآن و تفسير در محله جاوان بالا شرکت فعال
داشت. اين جلسات در پرورش روحيه اسلامي و انقلابي او و جوانان محل نقش
بسيار مهمي داشت و آنها را بلا جو حاکم و مسائل ديني و سياسي ديگر آشنا
ساخت. حاج اصغر جواني با موفقيت دوره راهنمايي را گذراند و در سال 1354
براي ادامه تحصيل در دبيرستان جامع سعدي ثبت نام نمود. او ضمن تحصيل در
دبيرستان با سرمايه مختصر خود و يکي از دوستانش مغازه الکتريکي باز کرد ند و
در مناسبتهاي مهم اسلامي، چه اعياد و چه سوگواري ها به چراغاني ابتکاري
محل مبادرت مي کردند. شهيد جواني د ر کلاس دوم دبيرستان با يکي از طلاب
علوم ديني که براي تبليغ از قم به اصفهان آمده بود، آشنا شد. از اين طريق
او با مسائل و مشکلات سياسي و مبارزه روحانيت با رژيم شاه بويژه مبارزات
حضرت امام (ره) آشنا گرديد.
با گذشت زمان برخي مسائل از جمله، عمق دشمني و کينه رژيم شاه نسبت به اسلام
و قرآن براي او روشن شد و او را در تلاش براي اهداف پاک اسلامي مصممتر
ساخت. او به کمک چند تن از دوستان اقدام به تشکيل کتابخانه مسجد محمد يه
اصفهان در محله جاودان نمود و براي خريد کتاب با دو نفر از دوستان خود و
يکي از روحانيون انقلابي به قم سفر نمودند و اين سفر آغازي بود براي آشنايي
بهتر و بيشتر شهيد با روند مبارزات روحانيت بر عليه رژيم شاه. در اين سفر
آنها از حملات ساواک به مدارس علميه، به خصوص مدرسه فيضيه و تبعيد و شکنجه
روحانيت مبارز و د هها مساله سياسي و اجتماعي ديگر اطلاع پيدا کردند و در
تاثير گذاري بر فکر و انديشه بچه هاي محل بسيار کوشا تر عمل کردند. با
پيروزي انقلاب اسلامي در 22 بهمن سال 1357 و باز گشايي مدارس براي تمام
تحصيلات دبيرستان وارد مدرسه مي شود و در کنار درس و تکاليف مدرسه، به
فعاليت در امور سياسي و مذهبي ادامه مي دهد. از جمله اقدامات برادر جواني د
ر اوايل ورود به دبيرستان، تشکيل انجمن اسلامي به کمک دوستان ديگر بود. در
آن ايام، دبيرستانها و دانشگاه ها محل فعاليت گروههاي منحرف سياسي از قبيل
چريکهاي فدايي و منافقين در آمده بود و شهيد جواني با هوشياري و جديت با
اين گروهها مبارزه مي کرد.
انجمن هاي اسلامي در اولين روزهاي تحصيلي بعد از انقلاب تاسيس شد و نقش
بسيار موثري در هدايت دانش آموزان و ارائه افکار و انديشه هاي ناب حضرت
امام داشت.
شهادت بهترين پاداشي بود که خدا به اين مجاهد سلحشور اعطا کرد تا اجر سالها
مجاهدت خود را بگيرد. درتاريخ 26/4/1362 توسط گروهکهاي ضد انقلاب در
کردستان به شهادت رسيد.
منبع:پرونده شهيد در بنياد شهيد وامور ايثار گران اصفهان ومصاحبه با خانواده ودوستان شهيد
خاطرات
احمد جواني :
به دنبال وقوع زلزله در طبس و به بار آمدن خسارات بسيار سنگين مالي و جاني
به مردم که قبل از پيروزي انقلاب اتفاق افتاد و مصادف بود با شروع به کار
دولت نظامي از هاري، برادر اصغر جواني به همراه 12 نفر از دوستان خود براي
کمک به مردم محروم و مستضعف طبس به آن منطقه عزيمت مي کنند. در کنار کمک
موثر به مردم ستمديده با چهره هاي مبارز و انقلابي ديگر شهر ها که براي کمک
آمده بودند آشنا شد و در جريان برخي مسائل حساس مبارزاتي قرار گرفت.
س از باز گشت به اصفهان و صحبت با دوستان ديگر در خصوص نياز آينده انقلاب
به قيام مسلحانه؛ به فکر تهيه سلاح افتاد. با چند نفر راهي شهرستان تايباد
از توابع استان خراسان شد و موفق به تهيه سلاح شدند تا در صورت لزوم بر
عليه رژيم شاه از آن استفاده شود.
يد ا? جواني :
از زمان شکوفايي بذ ر آگاهي در دل مردم ايران زمان زيادي نگذشته بود و هنوز
تظاهرات فراگير همه جا را فرا نگرفته بود که با جلوداري برادر اصغر جواني،
تظاهرات در صحن مدرسه آغاز شد، شعار ها با لا گرفت. محصلين سر کلاس درس
حاضر نشدند و به راهپيمايي عليه رژيم شاه پرداختند. نا ظم و مد ير هرچه
تهديد کرد ند کارگر نيافتاد. برادر جواني همايتگر و جلو دار بچه ها بود و
با فرياد آزادي زندانيان سياسي به خصوص پرورش را مي خواستند. اگر چه مدير
مدرسه در جواب او سيلي به گوشش نواخت ولي تظاهرات د ر اين مدرسه تا پيروزي
انقلاب ادامه يافت.
برادر شهيد :
پنجم ماه رمضان 57، توسط عمال رژيم پهلوي, مردمي که در منزل آيت ا? خادمي
(ره) متحصن بودند مورد هجوم واقع شدند و عده اي شهيد و مجروح شدند. پس از
آن د ر اصفهان حکومت نظامي بر قرار شد و منطقه ا طراف در محاصره قرار گرفت.
اصغر جواني نمي توانست حضور نيروهاي نظامي را تحمل کند، لذا به اتفاق چند
جوان غيور و غيرتمند دست به کار شدند و با موتور سيکلت به پخش اعلاميه
پرداختند و آسايش مامورين را سلب نمودند. آنها با شجاعتي بي نظير به
استقبال خطر رفتند و با پخش اعلاميه هاي حضرت امام نداي مظلوميت اسلام را
به گوش همگان رساندند در اين راه بارها به طرف ايشان تير اندازي شد ولي با
چابکي از مهلکه گريخته بودند.
شجاعت و شهامت حاج اصغر و ديگر همرزمانش که ناشي از روح ايمان و اعتقاد به
اهداف عاليه اسلام بود، طلسم حکومت نظامي را شکست و پايه هاي حکومت ظلم و
بيداد ستمشاهي را روز به روز سست تر کرد تا زمينه سقوط 57 فراهم شد.
همسر شهيد :
در نيمه هاي شب، آه و سوز جانگدازي مرا از خواب بيدار کرد. ديدم حاجي با
آنچنان سوزي نماز مي خواند که انسان به لرزه در مي آيد. او هميشه با وضو
بود و تاکيد به نماز شب مي کرد. هنگام نماز و عبادت و ايستادن در برابر
خداوند متعال اصلاً در اين عالم نبود. از نظر اخلاق بسيار والا بود و
ايماني بسيار قوي داشت. عاشق شهادت بود به گونه اي که حتي قبل از ازدواج د ر
زمان خواستگاري در مورد شهاد تش با من صحبت مي کرد. در سلام کردن هيچ کس
نمي توانست از او سبقت بگيرد و هميشه او اول سلام مي کرد.
هر گنج سعادت که خدا داد به حافظ
از يمن دعاي شب و ورد سحري بود
پس از ازدواج به اتفاق حاج اصغر جواني
راهي کردستان شديم. در يکي از مسافرتها در محور بوکان سقز در کمين ضد
انقلاب قرار گرفتيم. به طرفمان تير اندازي مي شد. ايشان به اتفاق چند نفر
از دوستان سريع در اطراف موضع گرفتند و درگيري شروع شد.
من چون فکر مي کردم کشته خواهم شد به آقاي جواني گفتم: اگر درگيري سخت شد
شما مرا بکشيد تا به دست اين گروهکها نيفتم. ايشان با شنيدن اين حرف ناراحت
شد و گفت: کسي که هدفش قرآن و اسلام است، برايش اسارت يا شهادت فرق نمي
کند. او استناد به قيام با عبد ا? کرد و گفت: شيوه اسلام اين چنين است و
حضرت زينب تمام مصائب را تحمل مي کردند وي ما نيز بايد اين طور باشينم بعد
از آن به طرف دشمن حمله کرد ند و آنها را مجبور به فرار کردند. ما به سلامت
به راه خود ادامه داديم. در راه بحث شهادت را پيش کشيدند و اشاره کردند که
وقت شهادت من نزديک است.
همسر شهيد:
در يکي از مرخصي ها که به اصفهان آمده بود، ماد رش به او گفت:
چرا بر نمي گردي؟ تا کي مي خواهي در کردستان بماني او با متانت خاصي گفت:
مادر اين چه حرفي است؟ ما مرد جنگيم. تا آخر در آنجا مي مانيم و ريشه ضد
انقلاب و بعثيون را بر مي کنيم. شما دعا کنيد تا بتوانيم ياوررهبرمان خميني
کبير باشيم.
برادر جواني در مجلس غيبت نمي نشست. بسيار مهربان صبور و متواضع بود. در
ايام مرخصي به خانواده هاي شهدا سر کشي مي کرد و از آنها دلجويي مي کرد.
يادم هست حتي در شب عروسي ايشان به ديدار خانواده شهدا رفت. مي گفت که هر
بار که پد ران و مادران و همسران و فرزندان شهدا را مي بينم احساس شرم مي
کنم.
با اينکه فرمانده سپاه بود، هيچ وقت دستور نمي داد و شانه به شانه رزمندگان
و جلو تر از همه با دشمن مي جنگيد. او از کار خسته نمي شد و مانند موه د ر
برابر سختي ها و مشکلات مي ايستاد.
در سال 1361، به زيارت خانه خدا مشرف مي
شود. قبل از عزيمت، براي رساندن پيام انقلاب به گوش ديگر مسلمانان جهان
تعدادي اعلاميه و عکسهايي از حضرت امام به همراه خود مي برد اما توسط
مامورين سعودي دستگير شده و پس از 48 ساعت ايشان را به ايران بر مي
گردانند.
در تهران پس از مقداري تغيير قيافه و تهيه عکس جديد، دوباره عازم جده مي
شود. اين بار به سلامتي از بازرسي گذشته و به امور عبادي و سياسي حج مي
پردازد. حاج اصغر با تعداد بسياري از حجاج کشورهاي ديگر صحبت کرد و آنها را
از انقلاب اسلامي ايران و شرارتهاي کفر جهاني و حقايق جنگ تحميلي مطلع مي
کند.
تعدادي عکس با مسلمانان ديگر کشورها از ايشان به يادگار مانده که فعاليت خستگي ناپذير ايشان در مکه و مدينه را نشان مي دهد.
سردار جعفر اميني , احمد پور عسگري:
آراسته، تميز، مودب، متين، خوش برخورد و صميمي بود د ر يک بر خورد به او
علاقمند مي شدي. حاج اصغر را مي گويم. او با وجود سن کم، بزرگي در رفتار و
کردارش نمايان بود. هر جا برخورد با مردم بود ، معرفت اسلامي و مودب و
جاذبه در رفتارش موج مي زد. از کوچکترين حرکت هاي موثر براي جمهوري اسلامي
نمي گذشت و به همين جهت مردم بوکان و روستاهاي اطراف شيفته او بود ند. همه
آمالشان را در فرمانده سپاه يعني حاج اصغر مي ديدند و به او عشق مي
ورزيدند. به شيوه رسول ا? عمل مي کرد و با آن همه خصوصيات عالي اگر کسي
وارد جلسات مي شد. نمي توانست تشخيص دهد که فرمانده کدام است؟ محل استراحت و
کارش همراه بسيجيان بود. در هر کاري پيشاپيش همه، خود عمل مي کرد و سپس به
ديگران توصيه مي نمود.
محمد رضا عابدي :
پس از شهادت شهيد بروجردي، برادر جواني اولين کسي بود که همه به اتفاق او
را براي فرماندهي قرار گاه مقدم صالح مي دانستند. و او جانشين شهيد بروجردي
شد و به عنوان فرمانده معرفي شد. تقيد عجيبي به نماز جماعت داشت. اولين
نفري بود که در جلسات قرآن شرکت مي کرد و آخرين نفري بود که از جلسات بيرون
مي آمد.
با وجودي که سن زيادي داشت ولي در ابعاد مختلف تبحر کافي داشت. در بحث
اطلاعات عمليات، مسائل، مسائل سياسي، مسائل شناخت منطقه، کار بدون نظر او
انجام نمي گرفت. در حالي که نهايت جاذبه را براي مردم اعمال مي کرد، از ضد
انقلاب به هيچ وجه نمي گذشت. رفتارش مصداق اشداء علي الکفار بود. بارها به
تعقيب ضد انقلاب پرداخت و در شرايط سخت و استثنايي، ضربات مهلکي به آن زد.
وقتي ضد انقلاب در روستاي قارنجر چند نفر را مجروح کرده بود، در اثر شهامت و
سرعت عمل او، بيش از 2 کيلومتر ضد انقلاب را تعقيب کرديم. در حالي که
شرايط فوق العاده خطرناک بود و احتمال اسارت همگي وجود داشت. نه تنها
امکانات ربوده شده را بر گردانديم بلکه مجروحين را نيز از دست دشمنان آزاد
کرديم.
محمد رضا عابدي :
در عملايات آزاد سازي محور مهاباد بوکان، همراهش بودم. بيش از هشت نه روز
بود که براي سر زدن به منزل نيامده بودم. هنگام مراجعه به منزل متوجه شدم؛
خانواده برادر جواني از ايشان بي خبر است. فرزند ده ماهه ايشان خيلي بي
تابي مي کرد. بچه را بغل کردم و به محل عمليات رفتم. در بر گشتن، ضد انقلاب
ماشين را به رگبار بست و دو نفر از برادران بسيجي همراه من زخمي شدند.
درگيري به اتمام رسيد. وقتي برادر جواني را ديدم و جريان را تعريف کردم،
ايشان با تبسمي دلنشين گفت: احسنت. از همين الان بچه را با راه خدا آشنا
کردي. من متعجب بودم که اين همه وسعت نظر و ايثار، چگونه در جواني به اين
سن و سال جمع شده است.
ايشان در بيش از دويست عمليات کوچک و بزرگ کردستان حضور داشت و در پاکسازي
جاده سر دشت پيرانشهر از فرماندهان توانا بود و در همين عمليات نيز شربت
شهادت نوشيد.
محمد رضا عابدي :
گروه 8 نفري ما در محاصره تعدادي از افراد گروهک هاي ضد انقلاب قرار گرفته
بود. همگي آماده شهادت شده بوديم. باران گلوله از هر سو مي باريد. از سپيده
ي صبح تا 8 صبج جنگيده بوديم. ناگهان برادر جواني وارد معرکه شد. و روحيه
ما چند برابر شد. در اثر جنگ بي امان، دشمن پا به فرار گذاشت. با يک حمله
برق آسا، دفتر سياسي حزب دموکرات در بوکان را بدون هيچ تلفاتي به تصرف در
آورديم. مدارک با ارزشي از آنجا به دستمان آمد. براي استراحت شبانه در محلي
مستقر شديم. برادر جواني مقداري نان خشک مخصوص اصفهان را تعارف کرد. او به
ما آموخت که مانند مولاعلي مي توان با نان خشکي سر کرد و مانند شير جلوي
دشمنان راه خدا را رفت.
برادر شهيد :
در اوج شکوفايي انقلاب سال 57، تظاهرات و راهپيمايي جلوه خاصي به محله ها
داده بود. د ر محله جاوان بالا خيابان شهيد اشرفي اصفهاني تظاهرات توسط
عمال رژيم، به خاک و خون کشيده شد و برادر باباشاهي به شهادت رسيد.
مراسم بزرگداشت در حالي در مسجد محمديه بر گزار شد که مامورين ساواک مراقب
اوضاع بودند. در جو زمان کمتر کسي مي توانست عليه رژيم بي پرده صحبت کند و
گرفتار نشود.
پس از تجمع مردم در مسجد، طلبه جواني با چهره نوراني وارد مسجد شد. او بر
منبر قرار گرفت و با تسلط و شجاعت بي نظير عملکرد زشت رژيم را بيان کرد و
با سخنراني مهيج و جالب به روشنگري پرداخت. تا آن زمان خطيبي به اين بي
باکي و شجاعت در مورد رژيم صحبت نکرده بود. همه از بي باکي او صحبت مي
کردند وسوال مي کردند. او کيست؟ حاج اصغر جواني که در آن لباس ناشناخته
بود، پس از اتمام سخنراني با زيرکي لباس هايش را تعويض کرد و به ميان جمعيت
بر گشت و مامورين امنيتي را از تعقيب روحاني نا اميد کرد.
سردار صلاحي :
در يک عمليات بسيار مشکل ، در ارتفاعات محاصره شده بوديم. امکان رساندن
تدارکات وجود نداشت. حدود 24 ساعت بود که همه گرسنه بوديم. يکي از گروههاي
گشتي خودش را به ما رساند و غذاي مختصري را براي ما آورد. برادر جواني علي
رغم گرسنگي به آن غذا لب نزد وقتي علت را سوال کرديم ايشان گفت: اين نوع
غذا جزو جيره ما نبوده. مي ترسم از اهالي گرفته باشند و صاحبش با رضايت
کامل نداده باشد.
آري او علي رغم تدين و متانت، بسيار شجاع و بي باک بود. با وقار خاصي که داشت منشاٌ تاثيرات مثبت بر ديگران بود.
مادر شهيد:
مدتي بود که از پسرم بي خبر بوديم. به اتفاق پدرش بليط گرفتيم و به بوکان
رفتيم. پس از پرس و جو سپاه را پيدا کرديم و سراغ اصغر را گرفتيم. او از
ديدن ما تعجب کرد. ما را به منزلشان برد. در طول مدتي که در آنجا بوديم چند
بار بهخ منزل آمد، آن هم چند دقيقه در حالي که تمام لباس ها و پوتين هايش
پر از گل و لاي بود. وقتي مورد سوال واقع شد، اظهار کرد که به علت فرو رفتن
ماشين در گل اين طور شده است.
ولي همسرش گفت: هميشه در گير فعاليت و کار است و کمتر فرصت سر کشي به منزل را دارد.
همسر شهيد :
برادر جواني با صفاي روح و متانت خود، رفتاري الهام بخش داشت. سفري که ماه
قبل از شهادتشان به مشهد داشتيم سه روز با برکت در کنار مرقد ملکوتي امام
هشتم به زيارت و دعا مشغول بوديم.
ايشان در اين مدت به قدري حالت روحاني داشتند که يک بار وقتي د ر حال دعا و
راز و نياز با خدا بودند پسرم حمزه را از کنار او برداشتم ايشان اصلاً
متوجه نشد. اکنون پس از گذشت سالها انگشت حسرت به دهان مي گيرم که چرا
ايشان را نشناختم و از دست ما رفتند.
برادر شهيد :
برادر جواني به شهادت عشق مي ورزيد. خدمت د ر کردستان و حضور در ميان
رزمندگان اسلام را براي خود توفيق الهي دانسته و فرصت خدمت به اسلام و
انقلاب را غنيمت مي شمرد. در اواخر همواره براي دوستان و حتي همسر خود از
شهادت سخن مي گفت. يکي از مسئولين جهاد سازرندگي استان کردستان نقل کرد،
چند روز قبل از شهادت حاج اصغر گفت: از خداوند هر چه خواسته ام، همانند
همسر، فرزند، سفر حج، به من عطا کرده و الآن تنها آرزويم شهادت است. چند
روز بعد ايشان به آرزويش رسيد و به سوي معبود شتافت.
همسر شهيد:
چند روز به شروع ماه رمضان در سال 1362 باقي بود. حاج اصغر جواني براي
ماموريتي به اروميه رفت و بعد از سه روز مجدداً به بوکان بر گشت. به دليل
جلسات و تراکم کار به منزل نيامده بود. يکي از دوستانش براي بردن پسرشان به
منزل آمد. وقتي سوال کردم که ايشان کي به منزل مي آيند اظهار بي اطلاعي
کردند. آن شب دلهره عجيبي داشتم، چون خوابي در مورد شهادت ايشان ديده بودم.
نزديک صبح ايشان به خانه آمدند. من به علت خوابي که ديده بودم نگران و غرق
در افکار خود بودم. حاجي سوال کرد مگر مساله اي پيش آمده؟ حتماً دوباره
خوابيي ديده ايد. گويا به ايشان الهام شده بود.
صبح پس از خوردن صبحانه و بوسيدن حمزه در حالي که گريه مي کرد عازم اروميه
شدند تا در پاکسازي جاده سر دست پيرانشهر شرکت کنند. در لحظه آخر به ايشان
گفتم: ما در اين شهر غريب هستيم. بچه هم مريض است. زود بر گرديد. پس از
تاملي گفتند خداوند يار غريبان است.
با شنيدن اين جمله اشک از چشمانم جاري شد. منقلب شدم و يقين کردم که ايشان
شهيد خواهد شد. طنين سنگين لحظات، قلبم را از جا مي کند و مي خواستم قدمهاي
او را که در راه قرب حق گام بر مي داشت، غرق بوسه کنم. شايد از شميم الهي
شدن او پرتوي نصيبم گردد.
نهمم ماه مبارک رمضان، يکي از همرزمان ايشان اطلاع دادند که به علت کاري که
براي حاجي پيش آمده به تهران رفته اند و خواسته اند که خانواده شان را
آنجا ببرم.
روز د وازد هم ماه مبارک دوستانش گفتند: آقاي جواني کمي مجروح شده است. اين
کلام براي ما قابل قبول نبود، زيرا هر بار که ايشان مجروح مي شد، اجازه
نمي داد خانواده اش مطلع شوند.
افکار مختلف از ذ هنم مي گذشت. نکند عضوي از دست داده يا... خاطره
بيمارستان دکار فاطمي تهران حزن انگيز بود چرا که حاجي با حال وخيم در بي
هوشي کامل بسر مي برد. خواست خدا بود که مجدداً او را ببينم. برايم قطعي
بود کهع او به سوي حق پرواز خواهد کرد. به دوستانش گفتم که حاجي را از دست
داده ايم.
22 روز طاقت فرسا در حالي که بي هوش بود تکانهاي لبهايش از زمزمه هاي دروني
اش داشت. پرستاران با تعجب مي گفتند: نمي دانيم با اين حال وخيم چگونه
زمزمه و ذکر شبانه او تمام نمي شود؟ وقتي يک بار به دقت به زمزمه هاي او
گوش کردم متوجه شدم مي گويد: خدايا امام خميني را نگهدار.
سردار غفاري :
به اتفاق فرمانده سپاه بوکان شهيد جواني به منطقه بيوران پايين سر دشت جهت
پاکسازي جاده از لوس ضد انقلاب رفته بوديم. در حين درگيري داخل کمين ضد
انقلاب افتاديم. با اجراي ضد کمين، فرمانده گروهک مهاجم کشته شد و يکي از
رزمندگان نيز روي جاده شهيد شد. من د ر فاصله چند متري برادر جواني بودم که
ايشان جنازه شهيد را بلند کرد. ناگهان گرد و غبار همه جا را فرا گرفت و
آسمان تيره شد. صداي مهيبي به گوش رسيد. شهيد جواني غرق د ر خون در کنار
شهيد متلاشي شده، افتاده بود. نارنجکي زير جنازه شهيد گذاشته بودند که با
بلند کردن شهيد، نارنجک منفجر مي شود. برادر جواني مورد اصابت ترکش قرار
گرفت. او را به بيمارستان منتقل کرديم. تقدير الهي بر اين بود که او پس از
22 روز اغماء در بيمارستان به لقاء پروردگارش بشتابد.
همسر شهيد:
صحبت شهادت را پيش کشيد ند و از من قول گرفتند که اگر شهيد شدم، شما مرا
غسل و کفن کنيد. من از ناراحتي گفتم: ان شا الله شما سالها عمر کنيد و براي
اسلام مفيد باشيد. در جواب گفت: خدمت کردن خوب است ولي اين انقلاب براي به
ثمر رسيدن نهايي محتاج به ريخته شدن خون است.
پس از شهادت به وصيت ايشان عمل کردم و اميد وارم شفاعت ايشان در روز محشر شامل حال ما هم بشود.
آثار باقي مانده از شهيد
در دست نوشته ها و سخنراني هاي حاج اصغر در تحليل مسائل سياسي و نظامي،
ژرفنگري خاصي در رابطه با کردستان به چشم مي خورد. در جايي مي نويسد
:کردستان پس از انقلاب مانند تنگه معروف در جنگ احد است و اگر اين تنگه به
دشمن واگذار شود انقلاب ضربه اساسي خواهد خورد. لذا سر از پا نشناخته به
سوي کردستان هجرت مي کند و با جانفشاني مناطق مختلف کوهستاني و صعب العبور
را از لوث وجود گروههاي محارب با اسلام پاک مي کند. حضور فعال او موجب جذب
بسياري از دوستان به منطقه مي شود و هر يک از آنها به نوبه خود منشاٌ اثرات
مثبتي مي شوند.
آري اگر چه در زمان رسول خدا تعدادي به جهت دنيا پرستي موجب شکست احد شدند
ولي ياوران امام با عشق به ولايت و اسلام نگذاشتند خا طره تلخ احد تکرار
شود.
آثار منتشر شده در باره ي شهيد
شير دل آزاد مردي قهرمان
از ديار لاله خيز اصفهان
عاشقي جان بر کف و روشن ضمير
عارفي بيدار و سرداري بصسير
رشد با مهر ولايت يافته
از سنين نوجواني پاک بود
بود او را بر جوانان بر تر
مي نمود او دوستان را رهبري
بر خميني پيروي بيداربود
ليک از طاغوتيان بيزار بود
شد چو پيروز اين الهي انقلاب
کرد او مردانه پا اندر رکاب
آن دل از کف داده روح خدا
تا زجان تکليف خود سازد ادا
جان و سر را بر سر دستان گرفت
عزم رفتن سوي کردستان گرفت
داد از خود رشادت ها نشان
از مصاف خائنين و سر کشان
رفت از هر سو نشان خصم را
راند از بوکان و بانه خصم را
آن گروهک هاي مزدور زبون
راند از استان کردستان برون
مومنين را ياور و غمخوار بود
کو اشداء علي الکفار بود
از مي، حب ولايت بود مست
اند ر اين ره عاقبت در خون نشست
گلستان شد سر دشت از خون او
ما در راه ماندگان مديون او
باب جنت حق برويش باز کرد
ارجعي نشنيد و خود پرواز کرد
منبع: پایگاه اطلاع رسانی جامع دفاع مقدس (ساجد)
آيتالله عطاء الله اشرفي اصفهاني(نماينده ولي فقيه در استان کرمانشاه وامام جمعه کرمانشاه)
مادر ايشان از سادات و علويّات معروف اصفهان از خانوادهي مؤيدي از سادات صحيحالنسب بود. جدّ امي ايشان از ساداتي بود كه به داشتن كرامات بسيار معروف مردم اصفهان بود.
آيتالله اشرفي دو خواهر ابويني و پنج خواهر ابي دارد. پدر ايشان از ائمهي جماعات و اهل منبر و داراي كمالات علمي و تقوايي بود. وي در سن هفتاد و پنج سالگي به رحمت خداوند پيوست. اشرفي تحصيلات ابتدايي و مقدماتي را در سده ( خمينيشهر ) نزد مرحوم سيدمصطفي تلمّذ كرد. استعداد فراوان و حافظهي قوي داشت، طوريكه كتاب نصابالصبيان را در نُه سالگي از حفظ ميدانست. در سن دوازده سالگي براي ادامهي تحصيل راهي اصفهان شد و طي قريب ده سال دروس ادبيات و سطح فقه و اصول و همچنين يك دوره درس خارج اصول را در محضر اساتيد بنام اين شهر آموخت.
بعضي اساتيد معروف ايشان در شهر اصفهان عبارتند از: مرحوم آيتالله سيدمهدي درچهاي برادر مرحوم آيتالله سيدمحمدباقر درچهاي استاد بزرگ مرحوم آيتالله بروجردي، مرحوم آيتالله سيدمحمد نجفآبادي، مرحوم فشاركي، مرحوم مدرس.
اشرفي دوران طلبگي خود را با نهات عسرت و مشقّت اقتصادي گذراند. در مدت ده سالي كه در حوزهي اصفهان بود، در هفته با دو قِران امرارمعاش ميكرد و هر هفته طول راه ميان اصفهان و زادگاهش را كه دوازده كيلومتر است، پياده ميپيمود. خود ميفرمود: « دوشنبه خوراكم تمام ميشد، سهشنبه دو ريال پولم را خرج ميكردم، چهارشنبه را كه آخرين روز تحصيل بود، بدون پول و غذا ميگذراندم. »
مكرر ميفرمود: « من به نحوي درس خواندهام كه در اين زمان، احدي حاضر نيست حتي يكصدم آن را هم تحمل كند. »
در اين رابطه نمونههايي از فشار زندگي و عدم توانايي مالي خودشان را شرح ميدادند.
به دو نمونه از آنها اشاره ميكنم:
« زماني در حجرهاي با سه نفر ديگر در مدرسهي نوريهي اصفهان زندگي ميكرديم. بسياري از روزها نه چاي داشتيم، نه نفت و قند. براي مطالعه در شب از نور چراغ نفتي توالتهاي مدرسه استفاده ميكردم. در روزهاي جمعه به يكي از مساجد دورافتادهي اصفهان ميرفتم و از صبح تا عصر در آن مسجد درسهاي يك هفته را دوره ميكردم. در مدت دوازده ساعتي كه يكسره آنجا مطالعه ميكردم، غذاي من فقط مقداي دانهي ذرت برشته بود؛ چيز ديگري نداشتم. »
« در مدرسهي رضويهي قم مدتي با يك نفر طلبه همحجره بودم و اين شخص وضع مالي خوبي داشت. او هميشه از غذاي طبخشده استفاده ميكرد ولي من قادر به تهيهي آن نبودم. در اين مدتي كه من با اين شخص در يك اتاق بوديم، ابداً متوجه من نشد من كِي شام و كِي ناهار ميخورم. من در حين مطالعه مقداري نان خالي در كنار كتابها قرار ميدادم و يك طرف ديگر را مقداري كتاب روي هم ميگذاردم تا او متوجه نشود و من در حالي كه روي كتاب قرار گرفته بودم، در حين مطالعه از آن نان خالي لقمهلقمه استفاده ميكردم و اما وقتي او موقع غذاخوردنش ميرسيد، غذاي طبخشده را حاضر ميكرد و به بنده هم تعارف ميكرد. من در جواب ميگفتم: غذا صرف كردهام ... »
از ابتداي شروع به تحصيل تا پايان تحصيلات سطح فقه و اصول، من حتي يك كتاب ملكي از خودم نداشتم؛ تمام كتابهايي كه در اختيارم بود، وقفي بود. »
هر گاه از اين گونه مطالب و شدت فشار زندگي دوران جواني و تحصيلات خود بيان ميفرمود، ما با يك دنيا تعجب و شگفتي سخنان ايشان را باور ميداشتيم. اجمالاً اگر انسان علم را با مشقّت بياموزد، قدر آن را نيز ميداند؛ اما اينگونه مشكلات اقتصادي و مالي براي تحصيل علم، باوركردني نيست و انسان شنيدن آن را هم نميتواند تحمل كند؛ چه رسد به چشيدن آن.
در سن بيست سالگي براي ادامهي تحصيل و نيل به مقامات عاليهي علمي و درجهي اجتهاد، در سال 1343 هجري قمري رهسپار قم گرديد. ابتدا مدت يك سال در مدرسهي رضويه اقامت گزيد. پس از آن در معيت آيتالله حاج شيخعبدالجواد جبل عاملي، به مدت دو سال در مدرسهي فيضيه در حجرهي فوقاني شمالي سكونت كرد. سپس به حجرهي 21 شمالي تحتاني فيضيه انتقال يافت. مدت بيست سال متوالي از عمر خود را به طور مجرد در همين حجره گذراند. در تمام طول مدت بيست و سه سالهي اقامت در قم تنها سه يا چهار ماه با خانواده بود و بقيهي اين سنوات را تنها و مجرد به سر آورد.
علت تنهايي ايشان در اين مدت طولاني، تنگدستي و فشار زندگي بود كه حتي توانايي اجاره كردن يك اتاق را نداشت. زيرا ورود او به قم در زمان حيات مرحوم آيتالله حائري، مؤسس حوزهي علميهي قم بود و ايشان به طلاب جديدالورود شهريه نميدادند. يعني اوضاع طوري نبود كه بتوانند بدهند. پس از فوت آيتالله حائري و رياست مراجع و آيات ثلاث ( مرحوم آيتالله خوانسازي و آيتالله حجت و آيتالله صدر ) هم به علت شهريهي مختصري كه ميدادند، ايشان نميتوانست خانوادهي خود را به قم بياورد. در اين زمان ماهانه فقط حدود هشت تومان شهريه دريافت ميكردند. پس از ورود مرحوم آيتالله بروجردي قدسسره به قم نيز كه شهريهي طلاب فاضل و متأهل به مبلغ چهل و پنج تومان ميرسيد، باز هم اين مبلغ حتي زندگي پانزده روز يك خانواده را تأمين نميكرد. روي اين جهت آيتالله اشرفي به طور مجرد در مدرسهي فيضيهي قم زندگي ميكردند و هر چند ماه چند روزي جهت ديدار فرزندان و خانوادهي خود به اصفهان ميرفتند.
آيتالله اشرفي تقريباً يك سال در جلسهي درس مرحوم آيتالله حائري قدسسره شركت داشتهاند و پس از مرحوم آيتالله حائري چند سالي از محضر آيات ثلاث ( مرحوم آيتالله حجت كوهكمرهاي، مرحوم آيتالله حاج سيدمحمدتقي خوانساري، مرحوم آيتالله سيدصدرالدين صدر ) بهرهمند شدهاند. بيشتر مطالب درس اين سه بزرگوار را نوشتهاند كه اكثر جزوات فقه و اصول درس آقايان موجود است.
آيتالله اشرفي پس از ورود به حوزهي علميهي قم مورد توجه خاص فضلا و علما به خصوص آيات و مراجع ثلاث قرار ميگيرند و با توجه به موقعيت استثنايي آن زمان و شدت فشار روحي از طرف رژيم رضاخان پهلوي به طلاب و حوزههاي علميه و روحانيون، ايشان تمام اين مشكلات را متحمّل شده، با استقامت بينظير خود به تحصيل ادامه ميدهند و حتي در امتحانات اجباري كه از سوي رژيم پهلوي تنظيم گشته بود، شركت ميكنند و موفق ميشوند جواز پوشيدن عمامه و لباس را دريافت دارند.
اجتهاد در سن چهل سالگي
اشرفي با همهي مشكلات و مسايل آن زمان، در تحصيل علوم اسلامي و ديني جديّت فرمود و پس از اندكزماني از فضلا و مدرّسين نامي و برجستهي حوزهي علميهي قم به شمار آمد و بسيار مورد توجه مراجعِ تقليد آن زمان قرار گرفت. او به خصوص بسيار مورد لطف و عنايت مرحوم آيتالله حاج سيدمحمدتقي خوانساري بود؛ طوري كه آثاي خوانساري اغلب بيآنكه قبلاً اطلاعي دهد، به حجرهي ايشان ميآمد و گاه علاوه بر شهريهي مختصر رسمي كه به همهي طلاب ميداد، مبلغي به ايشان مرحمت ميفرمود.
اولين اجازهي اجتهاد صادره از سوي اين عالم مجاهد و متقي به آيتالله اشرفياصفهاني داده شد. در آن هنگام شهيد اشرفي چهل ساله بود. پيش از آن نيز شهيد اشرفي چندين اجازه در امور حسبيه از آقاي خوانساري دريافت داشته بود. عين حكم اجتهاد، همچنين اجازهها و حكم امامت جمعهي ايشان در پايان همين بخش آمده است.
مرحوم آيتالله خوانساري در آن زمان در مدرسهي فيضيه، اقامهي نماز جماعت ميكرد و در غياب ايشان حضرت امام خميني كه در آن زمان از فضلاي معروف و زهد و تقواي ايشان مورد قبول همهي محصّلين و طلاب حوزه بود، به نيابت ايشان به امامت جماعت ميايستاد. در غياب حضرت امام خميني نيز با اصرار طلاب و فضلا، آقاي اشرفي اقامهي جماعت ميكرد كه در يك نوبت امام خميني نيز به ايشان اقتدا كردند.
پس از رحلت مرحوم آيتالله خوانساري نماز جماعت در مدرسهي فيضيه توسط آيتالله حاج شيخ محمدعلي اراكي ( اب الزوجهي مرحوم آيتالله خوانساري ) منعقد گشت و باز در غياب ايشان، هر وقت شهيد محراب در قم تشريف داشتند، به نيابت از ايشان هم اقامهي جماعت ميفرمودند. من خود به ياد دارم هر گاه ايشان به نماز جماعت در مدرسهي فيضيه ميايستاد، بدون استثنا همهي طلاب و فضلا اقتدا ميكردند. زهد و تقواي ايشان مورد قبول همه بود. اين امر از پيام تاريخي امام نيز كاملاً مشهود است كه فرمود: « من قريب به شصت سال بود ايشان را ميشناختم » اين جمله، گوياي همين مطلب است كه امام در زمان مرحوم آيتالله حائري و آيات ثلاث با شهيد محراب آشنا بودند و روي ايشان، شناخت كامل داشتند.
آيتالله بروجردي بنا به درخواست جمعي از فضلا و مدرسين حوزهي علميهي قم از بروجرد به قم تشريف آوردند. شهرت مرحوم آيتالله بروجردي پس از مرحوم آيتالله العظمي اصفهاني ( حاج سيد ابوالحسن موسوي ) بيش از ساير علما بود و مقام علمي ايشان بر احدي مخفي نبود.
از جهت بيان نيز كمنظير بود. پس از ورود ايشان به حوزهي علميهي قم و شروع درس فقه و اصول پس از اندكزماني توجه خاص فضلا و بزرگان حوزه را به خود جلب كرد، به نحوي كه بزرگان علما و مراجع تقليد فعلي نيز به درس ايشان حاضر شدند و از درس ايشان كسبفيض كردند.
آيتالله اشرفي به نحوي شيفتهي درس و بيان مرحوم آيتالله بروجردي شد كه فرمود: « من پس از اندكزماني ناگزير دروس ديگر مراجع تقليد را رها كردم و جديّت و كوشش نمودم كه مطالب آيتالله بروجردي را جمعآوري و مطالعه كنم. » لذا طي مدت دوازده سال كه آيتالله اشرفي در محضر درس ايشان حضور مييافت، تمامي دورس آن مرحوم را مينوشت و اين نوشتهها موجود است؛ ولي متأسفانه او نتوانست آنها را به چاپ برساند.
شهيد محراب پس از اندكزماني با مرحوم آيتالله بروجردي مناسبات نزديك يافت، طوري كه مرتب به ديدار ايشان ميرفت. هر وقت شهيد اشرفي به اصفهان ميرفت و باز ميگشت، مرحوم آيتالله بروجردي به ديدار شاگرد خود به حجرهي او در مدرسه فيضيه ميآمد، همچنين ساير مراجع تقليد به خصوص مرحوم آيتالله خوانساري.
مرحوم آيتالله بروجري در يكي از ديدارهايشان با آيتالله اشرفي به ايشان ميفرمايد: « شنيدهام شما جزوهي درس فقه و اصول را خوب مينويسيد » در پاسخ اظهار ميدارد: « گمان نميكنم چنين باشد. حسنظن آقايان و حضرتعالي است و چنين نيست. »
مرحوم بروجردي با اصرار، يك جزوه از درس فقه را ميگيرند و ميبرند و پس از چند روز براي ايشان تقديرنامه ميفرستند.
او پس از مدتي، فوقالعاده مورد توجه مرحوم آيتالله بروجردي قرار ميگيرد؛ طوري كه اگر ملاقات ايشان به تأخير ميافتاد، گله ميفرمود و اگر نام ايشان و آقاي جبلعاملي كه از مدرسين معروف قم و همدرس ايشان بود، در محضر آيتالله بروجردي برده ميشد، مرحوم بروجردي ميفرمود: « مگر ايشان در قم هستند؟ » و اين حكايت از آن داشت كه آيتالله بروجردي به حسب علاقهي زياد مايل بود بيشتر، اين دو نفر را ملاقات كند. در اعياد مذهبي كه مردم به ملاقات آيتالله بروجردي ميرفتند، به شهيد محراب و بعض ديگر از فضلا اظهار ميشد نزديك بنشينند تا ايشان را ببينند. بعدها شهيد محراب به دستور مرحوم آيتالله بروجردي در كرمانشاه ( باختران ) رخت اقامت افكند. اتفاق افتاد كه آيتالله اشرفي از آيتالله بروجردي تقاضاي اجازهي مسافرت ميكرد و ايشان اجازه نميفرمود. مدت سه سال درخواست اين اجازه را تكرار ميكرد و ايشان موافقت نميفرمود و اظهار ميداشت: « وجود شما در كرمانشاه بسيار نافع است و من اجازه نميدهم. » و شهيد محراب هم، چون فوقالعاده به استاد خود علاقمند بود، مايل نبود بدون اذن ايشان مسافرت كند. حتي بعد از فوت مرحوم آيتالله بروجردي قدس سره نيز گاهي كه به فكر مسافرت ميافتاد، خواب مرحوم آقاي بروجردي را ميديد كه در خواب ميفرمود: « صلاح است در كرمانشاه بمانيد » و ايشان از مسافرت منصرف ميگشت.
شهيد محراب و امتحانات حوزهي علميهي قم
مرحوم آيتالله بروجردي براي تشويق محصّلين زحمتكش حوزهي علميهي قم، تصميم گرفتند برنامهي امتحانات عمومي طلاب را انجام دهند. در سال 1330 شمسي امتحانات عمومي مقرّر گرديد. در اين رابطه چند نفر از مدرّسين و فضلاي حوزهي علميه از جمله فقيه عاليقدر آيتالله منتظري، شهيد محراب آيتالله اشرفياصفهاني، آيتالله جبلعاملي، آيتالله روحييزدي، مرحوم آيتالله فكوري يزدي و چند نفر ديگر مأموريت يافتند به عنوان ممتحن امتحانات دروس سطح و خارج فقه و اصول را شروع كنند. براي كساني كه قبول ميشدند، شهريهي بيشتري مقرّر ميگرديد.
شهيد اشرفي تا جايي كه به خاطر دارم، مدت سه سال تا زمان اعزام ايشان به باختران در برگزاري امتحانات در حوزهي علميه شركت داشت. البته بعد از آمدن شهيد محراب به باختران نيز امتحانات به طور رسمي در حوزهي علميهي قم همهساله انجام ميشود و نتيجهي مطلوبي گرفته شده است.
دوران اقامت شهيد محراب در قم
آيتالله اشرفي به مدت بيست و سه سال به طور دائم در حوزهي علميهي قم اقامت داشت. در طول اين مدت به تعليم و تعلّم اشتغال داشت و شاگردان فاضل و لايقي را نيز تربيت كرد. عمده توجه ايشان در حوزهي علميهي قم، حضور در جلسات درس و مباحثه و نوشتن مطالب اساتيد خود بود. تصور نميكنم در زمان خودشان كسي به قدر ايشان نوشتههاي درسي داشته باشد.
همانطور كه خود ميفرمود دوازده سال متوالي از محضر آيتالله بروجردي كسبعلم كرده و تمام دروس را نوشتهاند. ده سال نيز در محضر درس آيتالله حجت كوهكمرهاي و آيتالله خوانساري حاضر ميشدهاند و اين دروس را نيز يادداشت كردهاند. جزوات درسي ايشان موجود است اما براي چاپ نيازمند همكاري و همفكري بعضي فضلاي حوزههاي علميه است.
اشرفي درس مرحوم آيتالله بروجردي را با تني چند از شخصيتها مباحثه ميكرد. از جملهي ايشان آيتالله فقيه عاليقدر منتظري، جبلعاملي و حاج شيخ ابوالفضل نجفيخوانساري ( امام جمعهي اراك ) بودند. اين ياران صميمي به مدت هشت سال تقريباً هر روز به اصطلاح، مباحثهي كمپاني داشتند.
در زمان حيات مرحوم آيتالله حكيم، شهيد محراب در كرمانشاه ( باختران ) مقدمهي مرجعيت مطلقهي امام امت را فراهم نمود. در آن زمان اينجانب در حوزهي علميه ي قم اشتغال داشتم و به وضع باختران و اينكه چه كساني بايد براي امر تبليغ به اين شهر دعوت شوند، آشنا بودم. گويندگان و مبلّغين، از مدرّسين معروف حوزهي قم را كه از شاگردان امام بودند، دعوت ميكرديم كه در ماههاي رمضان و ماههاي محرم و صفر و ايام فاطميه در مسجد مرحوم آيتالله بروجردي كرمانشاه سخنراني كنند و مردم را ضمن آشنا كردن با مسايل مختلف اسلامي، به مسئلهي مرجعيّت امام سوق دهند. در آن زمان دعوت كردن از شخصيتهاي بزرگ و گويندگان متعهّدي چون حضرات آقايان خزعلي و محمد يزدي و شهيد هاشمينژاد از بهترين راههاي مبارزه بود. در اين رابطه مكرّر گويندگان دستگير و بازداشت ميشدند. اين عمل مقدس و انقلابي در آن زمان به قدري اهميت داشت كه فوق آن تصور نميشد.
كرمانشاه هميشه در دعوت از اينگونه فضلا و شخصيتهاي ممتاز، گوي سبقت را ميربود و مردم هم فوقالعاده استقبال ميكردند. كار شكنيهاي بعضي افراد مغرض و روحانينماي ضدّ انقلاب و ضدّ مرجعيّت امام و ولايتفقيه از يك سو و فشار و مخالفت رژيم پهلوي از سوي ديگر، آيتالله اشرفياصفهاني را تحت فشار شديد و تهديد قرار ميداد. ولي هر چه بيشتر فشار ميآوردند، شهيد محراب استوارتر و راسختر، هدف خود را تعقيب ميكرد. تأسفبارتر از همه چيز، مخالفتها و كارشكنيها و تهمتهايي بود كه از طرف روحانينماي فاسد و معلومالحال و وابسته به رژيم طاغوت متوجه شهيد محراب ميشد.
هر گويندهي مذهبي و سخنران به محض ورود به شهر فوراً به ساواك يا شهرباني جلب ميشد و از او تعهّد ميخواستند كه يا شهر را ترك كند و برود يا اينكه حق ندارد ولو به كنايه نام آيتالله خميني را ببرد. با اين حال، آقايان كار خود را انجام ميدادند. هم مسألهي مرجعيّت امام را عنوان ميكردند و هم براي سلامتي امام دعا ميكردند. اين موضوع، در زماني كه كمتر كسي جرأتِ به زبان آوردن نام امام را داشت، از مسايل بسيار مهم سياسي بود. دشمن براي خنثي كردن تبليغات از دو جبهه وارد ميشد:
اول، از راه تهديد و ارعاب آيتالله اشرفي تا جاييكه چند بار ايشان را در اوايل مبارزه به ساواك بردند. يك بار هم دستگاه، قصد تبعيد ايشان را كرد؛ اما ظاهراً روي مصالحي كه آنها در نظر گرفتند و احتمال اعتراض و شورش در مردم ديدند، منصرف شدند. دوم، از راه ترور شخصيت در ايشان. به اين ترتيب كه عمال دستگاه توسط آن روحانينما كه همواره در امر مرجعيّت امام با شهيد محراب مخالفت مينمود، از هيچ تهمت و افترايي فروگذار نكردند و بزرگترين شكنجهها و عذابهاي روحي را به اين مرد الهي دادند. روحانينماي مزبور كراراً براي شهيد پيام ميفرستاد كه « در امر مرجعيت آيتالله خميني مردم را به من ارجاع دهيد. من هر چه گفتم، همان است و اگر غير از اين انجام دهي، شما را از اين شهر با وضع بدي اخراج ميكنم » ولي آيتالله اشرفي وقعي نمينهاد و به سختي پايداري ميكرد.
2- پس از رحلت مرحوم آيتالله حكيم زمينهي مرجعيّت و زعامت حضرت امام خميني در استان كرمانشاه ( باختران ) كاملاً فراهم بود، به حدي كه اكثر علماي باختران با شهيد محراب در موضوع اعلميت امام همعقيده بودند و اگر كارشكني و مخالفتي نميشد، مردم استان صد در صد و يكپارچه از امام تقليد ميكردند.
پس از رحلت مرحوم آيتالله حكيم، حضرت آيتالله منتظري نامهاي براي شهيد اشرفي نوشته بودند؛ مبني بر متعين بودن مرجعيت امام خميني. اينجانب با مقدمات قبلي به اتفاق حضرت حجتالاسلام و المسلمين آقاي محمد يزدي به كرمانشاه آمديم تا در مراسم بزرگداشت آيتالله حكيم، آقاي يزدي وظيفهي مردم را در اين امر مهم تعيين و احياناً مخالفتها و كارشكنيهاي مغرضين و روحانينماي وابسته را خنثي كنند. ولي رژيم دستنشانده و حاميان او از آمدن آقاي يزدي سخت بيمناك شدند و به محض ورود ايشان به منزل شهيد محراب تلفن كردند. مأمورين شهرباني را به منزل فرستادند. تهديدهاي پي در پي شروع شد. حتي نگذاشتند آقاي يزدي يك شب تمام را در اين شهر بماند. ناچار ايشان را به منزل ديگري انتقال داديم و صبح روز بعد با كمال تأسف به اتفاق ايشان به همدان رفتيم و سپس به قم مراجعت كرديم. ليكن آيتالله اشرفي از پاي ننشست و از طرق مختلف جريان را تعقيب كرد و با هماهنگي جمعي از روحانيون و شاگردان و مقلّدين حضرت امام بار سنگين ابلاغ مرجعيت امام را به سرمنزل مقصود رساند. ايشان در مجامع صريحاً ميفرمود: « با توجه به تحقيقاتي كه از مدرسين حوزهي علميه از قبيل حضرت آيتالله منتظري و آيتالله مشكيني و مرحوم آيتالله رباني شيرازي و ... همچنين بعضي از بزرگان مدرسين و علما نجفاشرف به عمل آوردهام و خود نيز اهل تشخيص و صاحبنظر هستم، امام را اعلم از ديگران و لذا تقليد ايشان را واجب ميدانم. »
به هر حال عليرغم كارشكنيها، اكثريت مطلق مردم باختران به تقليد از امام روي آوردند. يك بار شهيد محراب از حضرت آقاي خزعلي دعوت به عمل آوردند، تا با بيان منطقي و استدلالي خود، مردم را آگاهي بخشند. دستگاه جبار از سخنراني ايشان در مسجد مرحوم آيتالله بروجردي ممانعت به عمل آورد. به اين ترتيب كه در مسجد آيتالله بروجردي را بستند و روحانينماي وابسته و مخالف انقلاب و ولايت فقيه در اجتماعي عمومي آشكارا گفت: « من در مسجد را بستم. » در آن سخنراني مسجد آيتالله بروجردي را به عنوان مسجد ضرار معرفي كرد و به ساحت مراجع تقليد اهانت كرد. مردم اين شهر ماجرا را هنوز به ياد دارند. نوار وي نيز موجود است. به دنبال اين جريان براي شهيد محراب پيغام فرستاد كه « در امر مرجعيت تقليد يا سكوت كن يا از شهر برو، والّا من مفتضحانه شما را از اين شهر خارج ميكنم. »
آيتالله اشرفي استوارتر از كوه در برابر همهي كارشكنيها و مخالفتها و توطئهها و افتراها مقاومت كرد و بالاخره خط امام را در اين منطقه تثبيت نمود. او مدت بيست و هفت سال در شهر باختران با مظلوميت عجيبي زندگي كرد و از ناراحتيها و دردهاي دل خود حتي براي فرزندانش كمتر گفت. گاهي مانند علي عليهالسلام كه دردهاي دل خود را در چاه بيان ميكرد، در خلوت با خداي خويش درددل مينمود و گاهي يكي از دردهاي درونيش را براي همسر خود ميفرمود و توصيه ميكرد: مبادا فرزندان بفهمند. يكي دوبار فرمود:« پس از مرگ، زياد براي من گريه كنيد زيرا من خيلي مظلوم قرار گرفتهام. »
و فرمود: « هر چه فكر ميكنم چه كردهام كه اين چنين مورد حملههاي اين افراد قرار گرفتهام، فكرم به جايي نميرسد. تنها جرم من حمايت از امام و مرجعيت ايشان است و اينها تمام همّشان اين است كه من اين شهر را ترك كنم تا آنها به آمال خودشان برسند و حق امام را ضايع كنند كه در نتيجه به اسلام ضربه بزنند و رژيم طاغوت را نگه دارند. ولي هيهات من اين آرزو را بر دل آنها خواهم گذارد و اين شهر را ترك نخواهم كرد مگر بعد از آن كه اطمينان پيدا كنم كه اينها ديگر كارشان تمام شده و نميتوانند توطئهي خود را پياده كنند. »
گاهي ميفرمودند: « اي كاش ميتوانستم خود را به امام برسانم و كمي از اين رنجها و كارشكنيها و مخالفتهاي اين افراد را بگويم. »
ولي او كه اهل گذشت بود، بارها خدمت امام رسد و كلمهاي نگفت. اين زندگي يك شخصيت بزرگ علمي و يك مرد مجاهد و مبارز و يار ديرين امام است. بر خود واجب دانستم شمهاي از خدمات و رنجهاي اين شهيد بزرگوار را بيان كنم.
شهيد محراب در رابطه با مقام مرجعيت امام بزرگوار تعبيرات مختلفي داشتند. ميفرمود: « من در امام يك ذره هواي نفس سراغ ندارم. در امام ترك اولي نديدم. امام را، هم رهبر انقلاب ميدانم، هم مرجع تقليد جامعالشرايط و هم اعلم و اورع و ولي فقيه. اگر كسي بخواهد امام را تنها رهبر بگويد و مرجع تقليد نداند، در خط آمريكا است. زيرا سعي و كوشش دشمن همين است كه بين رهبريت و مرجعيت امام جدايي بيندازد و تفكيك قايل شود. اطاعت از امام حتي بر فقهاي ديگر هم فرض و واجب است. كسي كه امام را رهبر بگويد و در امر تقليد به كس ديگر مراجعه كند، اين شخص يا نميفهمد يا قضيه از جاي ديگري آب ميخورد. امام را با هيچ يك از مراجع و فقهاي فعلي نميتوان مقاسيه كرد » و به تعبير خودشان ميفرمود: « لا يقاس به احد »، اگرچه احترام فوقالعاده هم براي ساير مراجع تقليد قايل بودند و آنها را نيز مجتهد ميدانستند.
آغاز حركت توفندهي ملت ايران عليه رژيم پهلوي در نوزدهم دي 1356
ملت رنجديده در زير چكمهي استبداد رژيم شاهنشاهي كه مانند انبار باروتي آمادهي انفجار بود، سرانجام در روز هفدهم دي 1356 مرحلهي تازهاي از قيام خود را آغاز كرد. در رژيم طاغوت، هفده دي را روز آزادي زن ميناميدند. در چنان روزي روزنامهي اطلاعات طي مقالهاي كلمات جسارتآميزي نسبت به رهبر انقلاب اسلامي چاپ كرد. خودفروختگان، گمان ميكردند با طرح اينگونه كلمات ميتوانند خدشهاي به ساحت مقدس او وارد كنند؛ غافل از آنكه همين جريان گور آنها را خواهند كَند. اين كبريتي بود كه به باروت زده شد و آنچنان مردم را به طغيان كشانيد كه هيچ قدرت و نيروي مادي نتوانست آن را مهار كند. بلافاصله مردم قم قيام كردند و به دنبال آن مردم تبريز و يزد و اصفهان و ...
بالاخره با قيام بزرگ مردم تهران چنان توفان عظيمي از خشم ملت ايران برانگيخته شد كه نظام ضدّ اسلامي و انساني پهلوي و رژيم دو هزار و پانصد سالهي شاهنشاهي به زبالهدان تاريخ رفت. شهيد محراب آيتالله اشرفي در اين حركت توفنده نقش عظيمي داشت. در رابطه با مقالهي روزنامهي اطلاعات و جريان نوزدهم دي و شهادت گروهي از مردم مؤمن و مسلمان قم و سپس شهداي تبريز و يزد كه در چهلمهاي شهداي هر يك از شهرستانهاي ذكر شده نيز جمعي از مردم به دست دژخيمان پهلوي قتلعام شدند.
در استان باختران عليرغم فشارها و اختناق شديد دستگاه طاغوتي آيتالله شهيد اشرفي با همكاري بعضي از علما و روحانيون اين شهر مجالس متعدّدي به عنوان بزرگداشت شهدا و اعتراض به رژيم منعقد كردند كه در پايان هر يك مردم با شعارهاي درود بر خميني و سپس مرگ بر شاه به خيابانها ميريختند و مراكز فحشا و منكران را منهدم ميكردند. عمدهترين مراسمي كه تا آن تاريخ سابقه نداشت، در واقع جرقهاي بود در جهت شعلهور شدن يك آتش عظيم در اين منطقه؛ مجلس بزرگداشت شهادت آيتالله حاج سيدمصطفي خميني فرزند بزرگوار امام امت بود كه بنا به دعوت و اطلاعيهي چاپي آيتالله اشرفياصفهاني در مسجد مرحوم آيتالله بروجردي منعقد گشت.
اينجانب تعدادي از طلاب و دو تن از مدرسين حوزهي علميهي قم را به اين مجلس آوردم. سخنرانيهاي متعدّدي ايراد شد. ساواك با تمام نيرو وارد معركه گشت. آنها درصدد دستگير كردن سخنرانها برآمدند؛ اما با شيوههاي مخصوصي آن را از چنگال دژخيمان رهانيديم و سپس شبانه از باختران خارج كرديم.
اين مجلس در واقع اولين نقطهي حركت نهايي مردم اين منطقه بود. در رابطه با برگزاري مجلس بزرگداشت شهيد آيتالله حاج سيدمصطفي خميني فرزند برومند امام خميني، از سوي شهيد محراب در مسجد مرحوم آيتالله بروجردي باختران نامهاي به عنوان آيتالله اشرفي از سوي رهبر كبير انقلاب اسلامي از نجفاشرف فرستاده شد كه متن آن در اختيار خوانندگان عزيز قرار ميگيرد.
6 محرم 98. بسمه تعالي. به عرض عالي ميرساند: از قرار مسموع در اين حادثه مرقومات و تلگرافهايي شده است و غالباً نرسيده و نيز معلوم ميشود كه جنابعالي مجلسي داشته و تحمل زحماتي نمودهايد. لازم شد از جنابعالي و ساير آقاياني كه اظهار عطوفت نمودهاند، تشكر كنم. از خداوند تعالي سلامت و سعادت همه را خواستارم. اميد است موفق شويم در راه اهداف مقدسهي اسلامي اين چند روزهي باقي عمر را بگذرانيم. اميد دعاي خير از جنابعالي و ساير آقايان دارم. مستدعي است تشكر اينجانب را به دوستان و اهالي محترم ابلاغ فرماييد.
والسلام عليكم و رحمه الله و بركاته. روح الله الموسوي الخميني
در رابطه با جريانان كرمانشان ( باختران ) و اختلافاتي كه از سوي بعضي از عناصر ناصالح و روحانينماهاي وابسته به رژيم فاسد در زمان طاغوت تحت عناوين خاصي به وجود آمده بود، رهبر كبير انقلاب امام خميني از نجفاشرف مطالبي براي حضرت آيتالله اشرفي نوشتهاند كه به نظر خوانندگان ميرسد. لازم به تذكر است در طول اقامت حضرت امام خميني در نجفاشرف مكاتبه با امام امت بسيار مشكل بود و دستگاه جبار و فاسد پهلوي بينهايت سختگيري ميكرد و اگر نامهاي در اين رابطه از كسي گرفته ميشد، زندان و شكنجههاي قرون وسطايي به دنبال داشت؛ ولي با اين حال بعضي از شخصيتها و نمايندگان امام از طرق مختلف ميتوانستند با امام تماس بگيرند يا وجوهات شرعيه را براي ايشان بفرستند.
آيتالله اشرفياصفهاني نيز به همين كيفيت با امام در تماس بود و در مدت اقامت امام، نامههاي فراواني به حضور امام ميفرستاد و امام هم پاسخ ميدادند. در حال حاضر تعداد ده عدد از نامههاي امام در دست است كه از آن جمله دو نامه است كه در آنها امام از اوضاع باختران اظهار نگراني فرمودهاند. يكي از اين دو نامه كه به نظر خوانندگان ميرسد، بدون عنوان و بدون امضاي امام بوده است تا اگر كنترل شود، مشخص نشود براي چه كسي و از چه كسي است؛ ولي ديگر نامههاي امام كه از طريق مسافرهاي مخصوصي يا از طرق ديگري فرستاده ميشده، هم عنوان داشته است و هم امضا. اينك دو نامه:
الف: بسمه تعالي
به عرض ميرساند مرقوم شريف كه از طريق تهران ارسال فرموده بوديد واصل. سلامت و توفيق جنابعالي را خواستار است. چون در حال كسالت و تب بوده و هستم. جواب مرقوم را نتوانستم از آن طريق بدهم و نخواستم مرقوم شريف بيجواب باشد. اخيراً مطالبي از كرمانشاه ميرسد كه موجب تأثّر و تألّم اينجانب است. در اين زمان كه حضرات روحانيون از هر زمان ديگر بيشتر احتياج به وحدت كلمه و تفاهم دارند، چه شده كه در آن محل اين نحو اختلافات ديده ميشود. مرجعيّت كه حقيقتش امروز جز مسئلهگويي نيست ارزش آن ندارد كه آقايان در پيرامون آن بحث كنند. اميد است كه هر چه زودتر به اين وضع خاتمه داده شود. از جنابعالي و ساير آقايان اميد دعاي خير دارم.
والسلام عليكم. 20 محرم الحرام 1392.
ب: بسمه تعالي
9 شعبان 1393. خدمت جناب مستطاب عمادالاعلام و حجتالاسلام آقاي عطاءالله دامت افاضاته. مرقوم شريف كه حاكي از سلامت مزاج شريف و حاوي تفقد از اينجانب بود، واصل و موجب تشكر گرديد. سلامت و توفيق جنابعالي را از خداوند تعالي خواستار است. از وضع محل اظهار نگراني فرموديد. اين طور مطالب اختصاص به محلي دون محلي ندارد و چاره جز تحمل نيست. اميد است انشاءالله تعالي خداوند به جنابعالي اجير صابران را عنايت فرمايد. از جنابعالي اميد دعاي خير دارم.
والسلام عليكم و رحمه الله و بركاته. روح الله الموسوي الخميني.
در زندان كميتهي شهرباني
توفان انقلاب اوج گرفت و دستگاه را كاملاً به وحشت انداخت. رژيم پوشالي پهلوي درصدد بازداشت چهرههاي انقلابي و شخصيتهاي بزرگ علمي همچون شهيد محراب آيتالله اشرفياصفهاني برآمد. آنها گمان ميكردند با به زندان انداختن اين اشخاص، تب انقلاب را پايين مي آورند. تصور ميكردند با دستگير كردن اين افراد، مردم به وحشت ميافتند و دست از مخالفت با رژيم برميدارند. ولي از آنجا كه اين انقلاب نور خداست و نورخدا هرگز خاموششدني نيست، نه تنها كاري از پيش نبردند، بلكه با اين عمل، مردم را عصبانيتر و خشن ملت را توفنده تر كردند.
آيتالله اشرفياصفهاني در تظاهرات آرام روز سه شنبه 11/7/1357 در حالي كه پيشاپيش مردم حركت ميكرد، مورد حملهي دژخميان گارد و مأمورين ساواك قرار گرفت. در اين حمله چند تن شهيد و مجروح گرديدند و ايشان نيز مختصري آسيب ديد. موج تلفنها و تلگرافها از شهرهاي سراسر ايران جهت احوالپرسي سرازير شد. شبي بود كه امام از نجفاشرف به سوي كويت رهسپار گرديد و دولت مزدور كويت هم از ورود ايشان به خاك اين كشور جلوگيري كرد. معلوم نبود كه امام كجا و به سوي چه كشوري در حركتند. مردم ايران همه نگران بودند. خانواده شهيد اشرفي از جمله بنده نيز فوقالعاده نگران بوديم. بنده در آن شب وضو گرفتم و به نماز امام زمان مشغول شدم. قبل از نماز و در حين نماز و بعد از نماز بسيار گريستم. از ديدگانم نهري از اشك جاري بود، طوريكه اهل خانه معذب شدند و اعتراض كردند. در اواخر ساعت شب ناگهان صداي زنگ منزل به صدا درآمد. بعضي در خواب و بعضي در بيدار بودند. به گمان اينكه شايد مسافري از اصفهان آمده، در را گشوديم. ناگهان يك افسر و دو مأمور شهرباني و دو مأمور ساواك، بدون اجازه، با شتاب خود را به داخل منزل انداختند. آنها ابتدا تلفن منزل را قطع كردند؛ آنگاه داخل اتاق رفتند و در حالي كه بچهها و زنها در خواب بودند، دست شهيد محراب را در بستر گرفتند و گفتند: « بفرماييد برويم شهرباني، فقط چند دقيقه از شما بازجويي ميشود، سپس شما را رها ميكنيم. »
شهيد محراب وضو ساختند و چون تازه صبح شده بود، خواستند نماز صبح را به جا آورند؛ اما مأمورين نپذيرفتند و ايشان را با عجله به اتومبيل سوار كردند و پس از بازجويي مختصري به همراه آقاي عراقي به تهران برده، در كميتهي شهرباني زنداني نمودند. در زندان كميته پس از بازجويي، ايشان را در سلولي تاريك جاي دادند. بعدها فرمودند: « در اين چند روزه كه در زندان بوديم، نميفهميديم چه وقت شب است، چه وقت روز. براي انجام نمازهاي واجب نميتوانستيم اوقات را تشخيص بدهيم. مأمورين، اوقات نماز را از پشت در زندان اعلام ميكردند كه الآن ظهر است يا شب يا صبح. براي وضو گرفتن هم بايد در زندان را ميزديم تا مأمورين زندان بيايند، در را باز كنند. موقع رفتن به دستشويي يك پارچه بر سر ما ميانداختند تا در وقت اياب و ذهاب همديگر را نبينيم. »
و ميفرمودند: « در همان زندان كميته آقاي دستغيب دومين شهيد محراب و آيتالله طاهري هم بودند؛ ولي همديگر را نديديم. »
سرانجام پس از چند روز بر اثر اعتراضات زياد بعضي از مراجع تقليد و خوف از اغتشاش مردم، ايشان را از زندان رها كردند.
در پي دستگيري آيتالله اشرفي، جامعهي روحانيت كرمانشاه اعلاميهاي صادر نمودند.
ادامهي مبارزه
آيتالله اشرفي در تمام راهپيماييها و تظاهرات، پيشاپيش مردم باختران بود و اكثر مواقع تا نهايت مقصد راهپيمايان پياده ميرفت. اولين راهپيمايي كه به دعوت شهيد محراب به طور آرام در باختران انجام گرفت، راهپيمايي روز عيد فطر بود. اين راهپيمايي از مسجد مرحوم آيتالله بروجردي تا مسجد جامع انجام گرفت و به دنبال آن، راهپيماييها و تظاهرات زيادي شد كه همه به دعوت ايشان و بعضي علماي باختران بود. در روز تاسوعاي همان سال كه در سراسر كشور ايران دعوت به راهپيمايي شده بود، با اينكه يكي از مقامات بالاي ساواك به وسيلهي تلفن ايشان را تهديد به قتل كرد و گفت: « چنانچه در راهپيمايي روز تاسوعا شركت كنيد، شما را به قتل خواهيم رسانيد و خونتان بر عهدهي ما نيست. »
شهيد محراب در پاسخ فرمودند: « ما آماده هستيم. شما قدرت داريد؛ هر چه خواستيد بكنيد، بكنيد ما هم در راهپيمايي شركت خواهيم كرد. »
و در روز تاسوعا جلو تظاهركنندگان و راهپيمايان حركت كردند و تا مقصد ( مسجد جامع ) پياده رفتند و تا پايان برنامه هم حضور داشتند.
در يكي از راهپيماييها مردم كه قصد منهدم كردن مجسمهي طاغوت را داشتند، به دستور استاندار كه پاليزبان جنايتكار بود، به رگبار گلوله بسته شدند و بيش از دويست نفر شهيد و صدها نفر مجروح گشتند. در پي اين جنايت هولناك، جامعهي مدرسين حوزه علميهي قم تلگرافي به حضور چهارمين شهيد محراب آيتالله اشرفي اصفهاني مخابره كردند.
توطئههاي سوءقصد
پس از پيروزي انقلاب اسلامي و شكست آمريكا، اين جنايتكار و غارتگر جهان در پي ضربه زدن به انقلاب عظيم اسلامي برآمد. چهرههاي بزرگ انقلاب يكي پس از ديگري ترور شدند. آيتالله اشرفي كه يكي از ياران قديمي امام و از شخصيتهاي شناخته شده و مورد توجه كامل مراجع تقليد و حوزههاي علميه بود و در پيشبرد انقلاب و خط امام نقش عمدهاي داشت، از جمله افرادي بود كه مورد كينهي استكبار جهاني و مزدوران داخلي ايشان و منافقين از خداي بيخبر قرار داشت.
حادثهي بمبگذاري: اولين ترور از سوي مزدوران بيگانه
در ماه رجب 1400 هجري قمري ( 1359 ه.ش ) خانهي شهيد محراب و خانههاي همسايگان به وسيلهي بمب صوتي كه نزديك منزل كار گذاشته بود، به لرزه درآمد و كليهي شيشههاي اين خانهها شكسته شد. آيتالله اشرفي به هنگام وقوع اين حادثه به زيارت حضرت رضا عليهالسلام مشرف شده بود. ضدّ انقلاب اين بار ناكام ماند.
دومين سوءقصد
دومين سوءقصد نافرجام در رمضان 1401 / تير 1360 هجري قمري اتفاق افتاد.
« روز گذشته آيتالله اشرفياصفهاني امام جمعهي كرمانشاه از يك سوءقصد، جان سالم به در برد. بر اساس گزارش خبرنگار كيهان از كرمانشاه ديروز ساعت 12:30 هنگامي كه آيتالله حاج آقا عطاءالله اشرفياصفهاني امام جمعهي كرمانشاه [ و يك تن از محافظان ايشان ] قصد ورود به مسجد بروجردي را داشتند، سه مهاجم مسلّح كه در داخل يك پيكان زردرنگ در مقابل مسجد كمين كرده بودند، به آنها حملهور شدند.
بر پايهي همين گزارش مهاجمان مسلّح ابتدا قصد داشتند با مسلسل كلاشينكف به سوي امام جمعه تيراندازي كنند، ولي به علت گير كردن تير در لولهي اسلحه، موفق به اين كار نشدند. مهاجمان سپس به هنگام فرار، يك عدد نارنجك به طرف امام جمعه پرتاب كردند كه بر اثر آن انفجار، يك زن شهيد و پنج نفر مجروح شدند. [ يك دختر سيزده ساله و يك پيرزن شهيد شدند. ]
همين گزارش حاكيست به دنبال اين حادثه، دو اتومبيل ژيان با ايجاد تصادف ساختگي راه را بستند و دقايقي بعد كه پليس و سپاه سر رسيدند، مهاجمان مسلّح و سرنشينان دو اتومبيل ژيان از صحنهي حادثه گريختند. آخرين گزارش از منزل امام جمعهي كرمانشاه حاكيست: حالِ حاج آقا عطاءالله اشرفياصفهاني خوب و رضايتبخش است و تحقيق در مورد اين حادثه و شناسايي مهاجمان مسلّح ادامه دارد.
در پي سوءقصد نافرجام به جان آيتالله اشرفياصفهاني، امام جمعهي كرمانشاه، وي در گفتگوي اظهار داشت: در اين گونه سوءقصدها مسئلهي جان خود من مطرح نيست؛ زيرا من شخصاً آمادهي شهادتم؛ ولي حفظ جان شخصيتها از نظر روند سياسي ممكلت بايد مورد توجه قرار گيرد.
... بانويي كه چند روز قبل در جريان سوءقصد نافرجام به جان آيتالله اشرفياصفهاني امام جمعهي كرمانشاه، هدف تركش نارنجك ضدّ انقلابيون تروريست قرار گرفت، در بيمارستان آيتالله طالقاني درگذشت. بانوي مذكور سكينهي شلگي نام داشت. متأهل و داراي فرزند بود و متجاوز از پنجاه سال سن داشت. بر اساس گزارش رسيده در جريان اين حادثه چهار تن ديگر نيز به طور سطحي مجروح شدند كه تحت درمان قرار گرفتند. »
شهادت
به دنبال اين سوءقصد، منافقين كوردل براي سومين بار نقشهي ترور آيتالله اشرفي را به شيوهي ديگري كشيدند.
اين يك روش انتحاري بود كه طرح آن جز از مغزهاي شستشو داده شده در خانههاي تيمي برنميآمد. اين بار كه منافق جنايتكار و دشمن خدا و خلق او با چشم و گوش بسته به چنين جنايت هولناكي تن داد، تصور ميكرد با اين عمل هولناك ميتواند انقلاب را از مسيرش برگرداند و دست جنايتكار آمريكا را دومرتبه در ايران باز كند؛ غافل از آن كه با خون مطهر اين شهداي بزرگ، ريشهي اسلام و انقلاب قويتر و مردم بيدارتر ميشوند و در راهي كه پيمودهاند، استوارتر و راسختر ميگردند. لعن ابدي بر منافقين و اربابان و پيشتازان ايشان، از يزيد و ابنملجم و دودمان بنياميه تا جنايتكاران مستكبر شرق و غرب عالم.
بايد از اين تفالههاي آمريكا و جنايتپيشگان مزدور پرسيد كه آيا با شهيد كردن خدمتگزاراني همچون شهداي محراب كه در سنين هفتاد و هشتاد سالگي به سر ميبرند، چه چيزي عايد آنها گشت؟ جز ننگ و عار و لعنت ابدي، چه افتخاري كسب كردند؟ آيا به جاي ترور اينگونه شخصيتها و اين مردان نمونهي تاريخ اسلام بهتر نبود سينهي مستكبران و جنايتكاران را هدف قرار دهند، جنايتكاراني كه دستشان تا مرفق در خون مستمندان عالم است و در كاخها و ويلاهاي چند صد ميليوني به عياشي و هرزگي ميگذرانند؟
« گزارش خبرنگار كيهان در باختران به نقل از شاهدان عيني حاكي است:
فرد منافق در حالي كه نارنجكي در كمر خود تعبيه كرده بود، به طرف آيتالله اشرفياصفهاني يورش برد و با كشيدن ضامن نارنجك باعث به شهادت رساندن يار و ياور امام خميني شد. حجتالاسلام سيدمحمدعلي صدر مسئول آموزشي دايرهي سياسي ايدئولوژي هوانيروز باختران در حاليكه خود بر اثر اين انفجار جراحاتي برداشته بود و به شدت از وقوع حادثه متأثر بود، نيز در گفتگويي با خبرنگار كيهان اظهار داشت:
بعد از سخنراني آقاي رستگاري و شروع خطبههاي نماز توسط حاج آقا، يك نفر به طرف آقا هجوم برد و او را بغل كرد. در اين هنگام من داد زدم كه يك وقت متوجه شدم در همان لحظه انفجاري صورت گرفت و امام جمعه در حالي كه به حالت سجده به زمين افتاده بود، به شهادت رسيد و منافق نيز كه لباس بسيجي بر تن داشت، به هلاكت رسيد. وي افزود: حاج آقا در دم، پاهايش قطع شد و به ديگر ياران امام پيوست و امت ستمديدهي باختران را تنها گذاشت. بر اساس گزارش خبرنگار كيهان در اثر اين انفجار چند نفر مجروح شدند كه در بين مجروحين حجتالاسلام محمد اشرفياصفهاني فرزند امام جمعهي شهيد باختران نيز ديده ميشود كه در بيمارستان طالقاني بستري است و حال او رضايتبخش است. »
منبع: كتاب محراب خونين باختران,نشر شاهد,1370-تهران
وصيتنامه
وصيتنامه احقر عبادالله و احوجحم الي رحمت اله عطا اله اشرفي اصفهاني
بسم الله الرحمن الرحيم . الحمد لله رب العالمين و صل الله علي محمد خاتم النبين و علي للئمه المعصومين و علي جميع الانبياء و المرسلين و الملائکه المقربين و الشهداء والصالحين ما دامت السماء والرض و لعنه الله علي اعداء محمد وآل محمد من الان الي يوم الدين . و بعد فقد قال الله سبحانه و تعالي يا ايها الذين امنو کتب عليکم اذا حضر احدکم الموت ان ترک خيرالوصيه للوالدين والاقربين بالمعروف حقا علي المتقين .
بر حسب وظيفه شرعيه، که به عهده هر فرد مسلم و مومن و مسلمه و مومنه است ، که بايد قبل از مرگ وصيت کند، اين چند جمله را اين بنده عاصي و محتاج به رحمت خالق عالم ، من باب وصيت در اين ورقه ذکر مي کنم . در حالت صحت و سلامتي بدن و عقل و لا حول و لا قوه الا با الله العلي العظيم و هو حسبي و نعم الوکيل و انا اشهدا الله و اشهد جميع انبيانه و رسله و ملائکته و جميع خلقه بانه عزاسمه و جل جلاله و عظم شانه .
لا اله الا هوا لحي القيوم السميع و البصير و ان محمدا صلي الله عليه و آله و رسوله ....................
و اما بعد به سه نفر بنده زاده ها ، حاج آقا حسين و حاج آقا محمد و آقا احمد و دو نفر صبيه ها ، عزت و عصمت ، وصيت مي کنم: به تقوي و پرهيز از گناه و عفت و پاکدامني و مودت و دوستي با هم و حفظ کردن ناموس هاي آنها. و امر حجاب را و اقامه نماز در اوقات خود و ساير واجبات شرعيه و اينکه حقير را در هر حالي از دعاي خير و طلب مغفرت و رحمت فراموش نکنند و آنها را به خدا مي سپارم و دختر و عروس و نوه و همشيره حقير، اگر رعايت حجاب اسلام را نکنند، مورد نفرين واقع مي شوند. در حال حيات و ممات و خداوند بصير و خبير است به اعمال ماها و مدفن اينجانب را در تخت فولاد اصفهان قرار دهيد. ان شا اله تعالي .
الاحقر عطا ء اله اشرفي اصفهاني . مهر و امضاء.
توضيح
در رابطه با وصيتنامه چهارمين شهيد و محل دفن او ، لازم است چند مطلب عنوان شود :
وصيتنامه اصلي شهيد محراب، مربوط به هفت سال قبل از شهادت ايشان است و در اين مدت هفت سال تجديد نظر فرمودند . فقط يک صفحه اضافه کردند و آن مربوط به بعضي از موضوعاتي بود ، که مربوط به شخص خودشان و امام بود ، که حدود يک هفته پس از شهادت سومين شهيد محراب ، اضافه نمودند . چون براي ايشان کاملا روشن بود، که پس از آيه اله صدوقي ، منافقين به سراغ ايشان خواهند آمد . اينجانب و برادر بزرگوارم پس از چند روز از شهادت ايشان، به محضر امام مشرف شدم و عين وصيتنامه اضافه شده را به محضر ايشان ارائه دادم و نيز حضورشان قرائت نمودم و امام نظر مبارکشان را فرمودند .
در مورد محل دفن او بارها به طور شفاهي وقتي صحبت از مرگ مي شد ، مي فرمودند: مرا در تخت فولاد دفن کنيد (قبرستان شهر اصفهان به نام تخت فولاد معروف است و تکيه شهدا که قبر ايشان در آن قرار دارد، بخش کوچکي از قبرستان تخت فولاد است .) گاهي از قم نيز صحبت مي فرمود، ولي بيشتر علاقه و تمايل او به اصفهان بود ، چون ايمان و علاقه عجيبي به اين قبرستان داشتند . زيرا علماي بزرگ در آنجا مدفون اند . و هر گاه به اصفهان مي رفتند ، حتما به آن قبرستان رفته و قبور علماي بزرگ را زيارت مي کردند . از سوي ديگر ، شهيد بزرگوار ما بي نهايت علاقه به رزمندگان اسلام داشتند و فوق الهاده از شهدا تجليل مي نمودند . اگر شهيدي را براي تشييع مي آوردند ، خودشان شخصا شرکت مي کردند . بر جنازه شهدا نماز مي خواندند و اگر چند جنازه را با هم قرار بود تشييع کنند ، تعطيلي بازار را نيز اعلام مي کردند و در ايامي هم که به اصفهان مي رفتند ، هم بر جنازه هاي شهداي اصفهان نماز مي خواندند و تشييع مي فرمودند و هم بر جنازه شهداي خميني شهر و لذا در ايام عمليات فتح المبين ، که در اصفهان بودند ، هر روز چنين کرده و بر جنازه هاي شهداي اصفهان و خميني شهر ، نماز مي خواندند و پيکر آنان را تشييع مي فرمودند .
پيام حضرت امام خميني به مناسبت شهادت حضرت آيت اله اشرفي اصفهاني
23/ 7 / 61
بسم ال.. الرحمن الرحيم
انا ال... و انا اليه راجعون
چه سعادتمندند آنان که عمري را در خدمت به مسلمين و اسلام بگذرانند . و در آخر عمر فاني به فيض عظيمي ، که دلباخته گان به لقاء ال... آرزو مي کنند ، نايل آيند . چه سعادتمند و بلند اخترند آنان که در طول زندگاني خود ، کمر همت به تهذيب نفس و جهاد اکبر بسته ، و پايان زندگاني خويش را در راه هدف الهي ، با سر افرازي به خيل شهداي در راه حق پيوستند . چه سعادتمند و پيروزند آنان که در نشيب و فرازها و پستي و بلنديهاي حيات خويش، به دام هاي شيطاني و وسوسه هاي نفساني نيفتاده ، و آخرين حجاب بين محبوب و خود را ، با محاسن غرق به خون ، غرق نموده و به قرار گاه مجاهدين في سبيل اله راه يافتند . چه سعادتمند و خوشبخت اند آنان که ، به دنيا و ما يتعلق به آن ، پشت پا زده و عمري را به زهد و تقوا گذرانده و آخرين درجات سعادت را در محراب عبادت و در اقامه نماز جمعه ، با دست يکي از منافقين و منحرفين شقي ، فائز و به بالاترين شهيد محراب ، که به دست خيانتکار اشقي الاشقيا به ملي اعلا شتافت ، ملحق شدند .
و شهيد عزيز محراب اين جمعه ما ، از آن شخصيتهايي بود که اينجانب يکي از ارادتمندان اين شخص والامقام بوده و هستم . اين موجود پر برکت متعهد را ، قريب شصت سال مي شناختم . مرحوم شهيد بزرگوار حضرت حجت الاسلام والمسلمين حاج آقا عطا ال... اشرفي را در اين مدت طولاني ، به صفاي نفس و آرامش روح و اطمينان قلب و خالي از هواهاي نفساني و تارک هوا و مطيع امر مولا و جامع علم مفيد و عمل صالح مي شناسم ، و در عين حال ، مجاهد و متعهد و قوي النفس بود . او در جبهه دفاع از حق، از جمله اشخاصي بود که مايه دلگرمي جوانان مجاهد بود و ....
مصاديق بارز رجال صدقو ما عاهدوا ال... عليه بود . و رفتن از ثلمه بر اسلام ، وارد کرد و جامعه روحانيت را سوگوار نمود . خداوند او را در زمره شهداي کربلا قرار دهد و لعنت و نفرين خود را بر قاتلان چنين مرداني نثار فرمايد. ننگ ابدي بر آنان که يک چنين شخص صالحي را که آزارش به موري نرسيده بود از ملت ما گرفتند و خود را در پيشگاه خداوند متعال و در نزد ملت فداکار ، منفورتر و جنايتکار تر از قبل معرفي کردند . اين بزرگوار ، مثل ساير شهداي عزيز ما به جوار رحمت حق پيوست ، و ملت مجاهد و قواي مسلح سلحشور با عزمي راسختر به پيشبرد انقلاب ادامه مي دهند . و آنان که به ادعاي واهي خود ، بانگ طرفداري از خلق را مي زنند و با خلق خدا آن مي کنند که همه مي دانند ، در اين جنايت عظيم چه توجيهي دارند ؟ و با به شهادت رساندن عالمي خدمتگذار و پيرمرد بزرگوار هشتاد ساله ، چه قدرتي کسب مي کنند و چه طرفي مي بندند ؟ و آنان که در سوگ اين جنايتکاران ، اشک تمساح مي ريزند و از جريان حکم خدا درباره آنان شکايت دارند ، چه انگيزه اي دارند ؟ آيا انتقام از جمهوري اسلامي به شهادت رساندن يک عالم پارساست ، و به آتش کشيدن يک عده کودک و زن و مرد و توده هاي رنجکش است ؟ آيا راه به حکومت رسيدن و قدرت را به دست آوردن ، اين نحوه جنايات است ؟!
بار خدايا ، ملت مجاهد ما در اين برهه زمان با چه حوادثي و با چه بهره هايي مواجه است ؟ عصري که حکومت هاي مسلمين آنچنانند ، و رسانه هاي گروهي آنچنان ، و ابر قدرتها اين چنين .
عصري که باطل را به صورات حق به خورد مردم مي دهند و جنايات را به صورت صلح طلبي .
عصري که دشمنان اسلام و مسلمين با ملتهاي مستضعف ، آن مي کنند که چنگيز نکرد ، و اکثر حکومت هاي مسلمانان در جناياتي که بر ملت هاي خود مي رود، از جانيان طرفداري مي کنند .
عصري که در خانه امن خدا از دشمنان اسلام و جنايتکاران به مسلمين نمي شود شکايت کرد .
عصري که فرياد مرگ بر اسرائيل و آمريکا بر خلاف اسلام تلقي مي شود .
عصري که براي استقرار حکومت اسلامي و پياده کردن احکام اسلام در يک کشور ، مدعان اسلام به ستيز نظامي و تبليغاتي با آن بر مي خيزند و با اسلام عزيز به اسم اسلان مي جنگد .
بار الها ، ملت مجاهد ايران در اين عصر جاهليت و تاريک مظلومند ، و بجز اتکاء به درگاه تو و ....
سوره احزاب ، آيه 23 : مرداني که راست گفتند در آنچه با خدا پيمان بستند .
اعتماد و عنايات تو پناهي ندارند ، و از پيشگاه مبارک تو استمداد مي کنند . و در راه حق به راه خود ادامه مي دهند ، و از اين وحشيگري هراسي به خود راه نمي دهند . عزتي که براي تو و رسول تو و مومنين است ، براي زندگي عاريت ، چند روزه از دست نمي دهند.
با الها ، از تو رحمت براي شهداي عزيز و بويژه شهيد محراب اين هفته ، و سلامت و سعادت و صبر براي ملت ، بويژه بازماندگان شهدا و اهالي محترم کرمانشاه و شفاي عاجل براي آسيب ديده گان و انتقام از دشمنان اسلام را خواستارم . درود به روان پاک عزيزان شهيد . درود بر بقيه ال.. ( ارواحنا لمقدمه الفداء ) .
والسلام علي عباد ال.. الصالحين روح الله الموسوي الخميني
پيام مقام معظم رهبري
بخشي از پيام مقام معظم رهبري حضرت آيت اله خامنه اي دام ظله ، در سال 1361:
...اين حادثه غم انگيز ، سند خونين و افتخار آن عالم سالخورده و پارسايي است ، که با حضور در صحنه هاي نبرد حق عليه باطل ، چه در عرصه نبرد نظامي و در جبهه هاي جنگ و چه در پايگاه رفيع محراب امامت جمعه پايداري و شجاعت و حق شناسي خويش را عملا به اثبات رسانده بود .
افشاگري آيه ال.. شهيد اشرفي اصفهاني نسبت به خطوط وابسته و انحرافي و حضور آن بزرگوار در صحنه هاي نبرد نظامي و سياسي و فکري ، بزرگترين عامل اين جنايت فجيع بوده است . خون اين شهيد عزيز مظلوم و همه خونهاي بناحق ريخته شده ، آتش انقلاب را مشتعل تر و پيروزي نهايي را نزديکتر مي سازد.
نقش شهيد در مرجعيت,انقلاب,دفاع مقدس ووحدت مسلمانان
در دوران حکومت طاغوت و رژيم پهلوي ، غرب کشور بويژه استان کرمانشاه ، همانند بسياري از مناطق کشور ، از جهت فرهنگي و فقر علم و عالم و روحاني ، ناهنجاري داشت. به گونه اي که شايد در مجموع استان کرمانشاه در سالهاي 1330 ، ده نفر عالم و روحاني در کل استان کرمانشاه وجود نداشت ، تاريخ گذشته استان مذبور، خصوصا در زمان مرحوم وحيد بهبهاني و آقا بزرگ ، حکايت از اين موضوع دارد . لذا مرحوم آيت العظمي بروجردي مرجع بزرگ شيعه ، يک حرکت بزرگ فرهنگي را انجام داد و با تاسيس يک پايگاه بزرگ علمي، حوزه علميه، مسجد و کتابخانه در مرکز اين استان ، بزرگترين خدمت علمي – اسلامي و فرهنگي را انجام داد . پس از اتمام ساختمان آن ، پايگاه با اعزام 3 تن از بزرگان و علما و اساتيد حوزه علميه قم و از شاگردان ممتاز خود، حضرات آيات شهيد محراب ، عطا اله اشرفي و مرحوم شيخ عبد الجواد جبل عاملي و مرحوم حاج آقا امام سدهي را در معيت مرحوم و اعظ و خطيب شهيد فلسفي ، با تعداد 25 نفر از طلاب و فضلاء حوزه قم ، به کرمانشاه در سال 1335 ، يک حرکت بي سابقه فرهنگي را در آن منطقه محروم آغاز گرديد. هيئت اعزامي مرحوم آيت اله بروجردي با استقبال بي نظير مردم کرمانشاه ، که از ده ها فرسنگ دورتر آمده بودند و در مسير شهر هاي ملاير – نهاوند – کنگاور – صحنه و هرسين ، با جمعيت بي سابقه مورد استقبال قرار گرفتند . حتي اقليتهاي ديني ، مسيحيان و يهوديان و برادران اهل سنت استان کرمانشاه به استقبال شتافته و اين شخصيتهاي علمي و فرهنگي – مذهبي در استان کرمانشاه ، بلکه در غرب کشور تاثير عجيبي در تمامي ابعاد زندگي مردم گذارد و متعاقب آن با حضور شخصيتهاي بزرگ علمي و دانشمندان و مبلغين مشهور کشور ، به اين منطقه حساس ، ترغيب و تشويق اقشار جامعه خصوصا جوانان به مسائل ديني ، روز بروز افزون گشت و با به دست گرفتن اداره امور ديني و مذهبي و فرهنگي مردم و با ارتباط قوي اجتماعي هيئت اعزامي ، به تدريج طلاب اعزامي از حوزه علميه ، جاي خود را به نيروهاي بومي داده و حوزه علميه کرمانشاه از جوانان علاقمند تحصيل علوم ديني و حوزوي ، در کمترين زمان خود پر شد و رونق مطلوبي پيدا کرد.
آنچه مهم و قابل ذکر است ، دو تن از علماي اعزامي ، مرحوم آقاي جبل عاملي و مرحوم امام سرهي ، پس از دو الي سه سال توقف در کرمانشاه در زمان حيات مرحوم آيت اله بروجردي، به قم مراجعت کردند و علت آن هم مشکلات عديده اي بود ، که غير قابل تحمل براي آنها بود و لذا ناگزير به بازگشت شدند . لکن شهيد محراب با اهميت به دو موضوع استقامت نموده و کرمانشاه را ترک ننمودند. اول: عدم رضايت مرحوم آيت اله بروجردي، دوم: عشق و علاقه شديد مردم به ايشان و احساس مسئوليت معظم له در قبال اين امر ، علي رغم ناهنجاري ها و مشکلات فراوان و کار شکنيهاي بعضي از روحانيون وابسته به رژيم ، با تمام وجود سنگر خدمت را رها ننموده ودر زمان حيات مرحوم آيت اله بروجردي حتي، گاها سه سال مي گذشت و معظم له به شهيد محراب اجازه مسافرت نمي دادند و مي فرمودند: صلاح نيست مسافرت برويد و بايد هميشه در کرمانشاه بمانيد و خدمت بنماييد .
پس از ارتحال آيت الله بروجردي هم، به علت دفاع از مرجعيت حضرت امام خميني مشکلات و ناراحتي هاي آن شهيد بزرگوار چند برابر شد و دائما از سوي مامورين ساواک و رژيم پهلوي و در فشار تهديد هاي فراوان قرار گرفته و از سوي عناصر روحاني نما وابسته به رژيم نيز ، مورد تهديد قرار مي گرفتند و در تضعيف و تخريب ايشان با تمام وجود تلاش مي کردند . ولي از آنجا که شهيد محراب استقامت و صبر عجيبي داشت تمامي مسائل را در خود هضم و حل کرده بود و همواره به خداي بزرگ شکايت مي نمود و به آن حضرت واگذار مي نمود . حقيقتا استقامت و پايداري اين مرد الهي و مجاهد بزرگ ، موجب تحير و تعجب همگان مخصوصا همسنگران آن شهيد بزرگوار شده بود ، تا جايي که بسياري از بزرگان علما در اين مورر اظهار مي داشتند : ايشان مجسمه صبر و استقامت بود و بزرگترين جهاد را در کرمانشاه انجام دادند . جهاد با نفس که عليرغم ، فشارهاي روحي در کرمانشاه و از طرفي موقعيت ممتازي را که در آينده داشتند، در حوزه علميه قم که قطعا به مقام مرجعيت دست مي يافتند، پشت پا به مقامهاي آينده زده و با مهاجرت به کرمانشاه ، جهاد بزرگي را انجام دادند، آن هم جهاد با نفس و مبارزه با دستگاه پهلوي و عوامل وابسته به آنها. در راه خدمت به اسلام و مسلمين بزرگترين خدمات فرهنگي ، مذهبي را به مردم منطقه نمودند و سر انجام در اين مسير الهي ، اجتماعي تمامي مسائل و خطرات ناشي از آن را متحمل شده و با يک رنج و مشقت و مبارزه با ستمگران و ظالمين و معاندين در راه خدمت به اسلام و انقلاب ، به بالاترين و والاترين مقام معنوي ، به فيض عظيم شهادت نايل گرديدند . عاش سعيدا و مات شهيدا . همان گونه ، که امام خميني (ره) او را از مصاديق بارز رجال صدقو ما عاهدوا ال.. عليه دانست .
از خصوصيات و ويژ گيهاي خاص شهيد محراب
يکي از ويژه گي هاي شهيد محراب ، مردمي بودن و ساده زيستن ايشان بود . همواره بيت آن عالم بزرگوار در تمامي ادوار عمرشان چه در اصفهان ( خميني شهر ) ، قم و کرمانشاه به روي عموم مراجعين باز بود . در ملاقات با ايشان ، احدي نمي توانست مانع بشود حتي در دوران رياستشان پس از پيروزي انقلاب اسلامي ، هميشه تلفنهاي مردم را شخصا و يا همسرشان پاسخ مي دادند . اکثر روزها به مناطق محروم و حاشيه نشين شهر کرمانشاه بدون اطلاع مردم و مسئولين سر کشي مي کردند و مکرر مشکلات مردم را در خطبه هاي نماز جمعه ، خطاب به مسئولين استان متذکر مي شدند .
از آغاز جنگ تحميلي تا آخرين لحظه حياتشان نسبت به مشکلات و مسائل مهاجرين خصوصا اسکان مردم توصيه مي نمودند و لحظه اي آرامش نداشتند .
از مهماني و رفتن به منازل افراد ثروتمند و مرفه، شديدا خود داري مي کردند ولي هر گاه به زادگاهشان سفر مي کردند، اکثرا دعوت خانه هاي کشاورزان و کارگران را مي پذيرفتند و مي فرمودند: بهترين ساعات زندگي من ، لحظه اي است که در کنار سفره اين عزيزان نشسته ام . حتي در آخرين سفرشان به خميني شهر ، به منازل اين عزيزان کشاورز رفته و مهماني آنها را از صميم دل مي پذيرفتند .
ملت ايران در 15 خرداد 1342 ، مصادف با دوازدهم محرم 1383 هجري قمري ، به رهبري امام امت خميني کبير و روحانيت مبارز ، عليه رژِم استبداد پهلوي و طاغوتي قيام کرد . در اين قيام مردم غرب و استان کرمانشاه نيز به تبعيت از حضرت آيت اله اشرفي اصفهاني و ديگر علما و روحانيون مبارز و پيرو خط امام ، نهضت را شروع کردند . شهيد اشرفي ، گاه آشکارا و بيشتر به طور غير علني زمينه قيام مردم را با نشر اعلاميه يا نوار سخنراني فراهم مي کرد . پس از قيام خونين 15 خرداد و دستگير شدن امام و شدت اختناق و زير نظر قرار دادن علماي بزرگ بلاد ، شهيد محراب که در تهران بودند ، مصمم شدند در رابطه با هدف امام و دستگيري ايشان با مراجع تقليد قم و مشهد ديدار و گفتگو کنند . لذا به اتفاق يکي از علماي بزرگ و مدرسين قم ابتدا به حضور آيت اله العظمي گلپايگاني رسيدند و پس از مذاکرات زياد ، از ايشان در خواست کردند با نشر اعلاميه و سخنراني حرکت را تعقيب کرده و امام را تنها نگذارند و مردم را به وظايف شرعي و انقلابي خود بيش از پيش آگاهي دهند . پس آن ، جهت ديدار با حضرت آيت اله العظمي نجفي مرعشي و بعضي ديگر از مراجع ، عازم تهران شدند و مسائل گفته شده در محضر آيت اله گلپايگاني را ، به حضور آن مراجع بيان نموده و هماهنگي نسبتا خوبي به وجود آوردند .
رژيم خونخوار که خود، از نگه داشتن امام سخت بيمناک بود ، تحت فشار مردم و روحانيون ، ناچار شد پس از چند ماه ، شبانه امام را به قم برگرداند . با آمدن امام به قم و انتشار اين خبر ، شهيد محراب به اتفاق تني چند از علما و روحانيون و عده اي از اقشار مختلف مردم کرمانشاه به ديدار حضرتش شتافت و در خانه امام به خدمت ايشان رسيد . به ياد دارم در لحظه ملاقات، شهيد محراب خوابي را که خود براي امام ديده بود را بيان کرد . در خواب امام را ديده بود، که صدايي و نوايي در تعقيب شان بلند شده و اين جمله را مي گويد : ال.. يعل حيث يجعل رسالته . شهيد محراب فرمودند: من شب اين خواب را ديدم و فرداي آن روز به امام اطلاع دادند که امام از زندان آزاد شده اند و ايشان را به قم آورده اند .
پس از آن ديدار عمومي ، روز بعد ، هنگامي که امام بزرگوار و مرحوم شهيد آيت اله حاج سيد مصطفي خميني ، فرزند ارشد امام صبحانه ميل مي فرمودند، آيت اله شهيد اشرفي اصفهاني و آيت اله جبل عاملي به حضور امام مشرف شدند . در اين ديدار حکم وکالت و اجازه مطلق شفاهي به ايشان داده شد و به دنبال آن اجازه کتبي و وکالت و اجازه مطلق در امور حسبيه و شرعيه ، براي شهيد محراب آقاي اشرفي فرستادند . از آن تاريخ شهيد اشرفي ، نماينده و وکيل تام الاختيار امام در استان کرمانشاه شدند .
در اينجا لازم است قبل از ادامه شرح مجاهدات شهيد محراب ، نظر خوانندگان را به يک نکته مهم جلب کنم .
از مختصات رهبر انقلاب ، نفوذي معنوي او است . هر کلامي از زبانش صادر مي شد و هر کلمه اي که مي نوشت ، بلادرنگ مردم آن را مي پذيرفتند و اطاعت فرامينش را تکليف شرعي مي دانستند. اين نفوذ معنوي به واسطه مقام اوست، که مرجعيت تقليد است . فقاهت و ولايت است که حکم او را با حکم امام و پيامبر خدا همسنگ مي سازد . امام عصر (عج) درباره اين طايفه از علما فرموده اند : فانهم حجتي عليکم و انا حجه ال.. عليهم ( آنها حجت من هستند براي شما و من حجت خدا هستم براي آنها ) همچنين فرموده است : الراد عليهم کالراد علينا و تالراد علينا کاشرک باال.. ( رد حکم آنها ، رد حکم ماست و رد حکم ما در حکم شرک به خدا است ) امام امت قبل از آنکه رهبر انقلاب شود ، يک نفر مجتهد اعلم و جامع الشرايط لازم الاطاعه و واجب التقليد بود، که قبل از شروع به مبارزه عليه رژيم پهلوي، اکثريت مردم ايران از وي تقليد مي کردند و بعد از شروع به مبارزه ، به عنوان رهبر انقلاب مورد پذيرش همه ملت بود . مرجعيت وي مورد تاييد همه حوزه هاي علميه و اعلميت ايشان، مورد تاييد اکثريت علماي بزرگ شهرستانها و مدرسين حوزه علميه قم بود . شهداي محراب نيز از معتقدان به اعلميت امام امت و ولايت فقيه بودند . آنچنان معتقد بودنند ، که از جان عزيزشان براي اين راه سرمايه گذاري کردند .
با روشن شدن اين موضوع ، لازم مي دانم نقش شهيد محراب را در امر مرجعيت امام امت در دو قسمت بيان کنم .
نقش شهيد محراب در امر مرجعيت امام در کرمانشاه
در زمان حيات آيت اله حکيم ، شهيد محراب در کرمانشاه ، مقدمه مرجعيت امام امت را فراهم نمود . در آن زمان اين جانب در حوزه علميه قم اشتغال به تحصيل داشتم و به وضع کرمانشاه و اين که چه کساني بايد براي امر تبليغ به اين شهر دعوت شوند، آشنا بودم . گويندگان و مبلغين و مدرسين معروف حوزه قم را ، که از شاگردان امام بودند را دعوت مي کرديم ، که در ماههاي رمضان و ماههاي محرم و صفر و ايام فاطميه در مسجد مرحوم آيت اله بروجردي کرمانشاه سخنراني کنند و مردم را ضمن آشنا کردن با مسائل مختلف اسلامي، به مساله مرجعيت امام سوق دهند . در آن زمان دعوت کردن از شخصيتهاي بزرگ و گويندگان متعهدي چون حضرات ، آقايان خزعلي و محمد يزدي و شهيد هاشمي نژاد ، از بهترين راههاي مبارزه بود . در اين رابطه ، مکرر گويندگان دستگير و باز داشت مي شدند ، که فعلا مجال پرداختن به آنها نيست . اين عمل مقدس و انقلابي در آن زمان به قدري اهميت داشت ، که برتر از آن، کار ديگري را نمي توان متصور شد.
کرمانشاه هميشه در دعوت از اين گونه فضلا و شخصيتهاي ممتاز ، گوي سبقت را مي ربود و مردم فوق العاده استقبال مي کردند . کارشکني هاي بعضي افراد مغرض و روحاني نماهاي ضد انقلاب و مخالف امام و ولايت فقيه از يک سو و فشار و مخالفت رژيم پهلوي از سوي ديگر، آيت اله اشرفي اصفهاني را تحت فشار شديد و تهديد قرار مي داد . ولي هر چه بيشتر فشار مي آوردند ، شهيد محراب استوارتر و راسخ تر هدف خود را تعقيب مي کرد . تاسف بار تر از هر چيز ، مخالفت ها و کارشکنيها و تهمت هايي بود ، که از طرف روحاني نماي فاسد و معلوم الحال وابسته به رژيم طاغوت ، متوجه شهيد محراب مي شد.
هر گوينده مذهبي و سخنران به محض ورود به شهر ، فورا به ساواک يا شهرباني جلب مي شد و از او تعهد مي خواستند که يا شهر را ترک کند و برود، يا اينکه حق ندارد ولو به کنايه نام آيت اله خميني را ببرد . با اين حال ، آقايان کار خود را انجام مي دادند . مي گفتند: اگر مساله مرجعيت امام را مطرح کنيد، شما را مفتضحانه شما را از اين شهر اخراج مي کنيم . آيت اله اشرفي ، استوار تر از کوه در برابر همه کار شکنيها و مخالفتها و توطئه ها و افتراها ايستاد و بالاخره خط امام را در اين منطقه تثبيت نمود . او مدت بيست و هفت سال در شهر کرمانشاه با مظلوميت عجيبي زندگي کرد و از ناراحتي ها و دردهاي دل خود ، حتي براي فرزندانش کمتر گفت. گاهي مانند علي (ع) که دردهاي دل خود را در چاه بيان مي کرد ، در خلوت با خداي خويش درد دل مي نمود . و گاهي يکي از دردهاي درونش را براي همسر خود مي فرمود و توصيه مي کرد: مبادا فرزندان بفهمند . يکي دو بار فرمود: « هر چه فکر مي کنم چه کرده ام که اين چنين مورد حمله هاي اين افراد قرار گرفته ام، فکرم به جايي نمي رسد . تنها جرم من حمايت از امام و مرجعيت ايشان است و اينها مي خواهند من اين شهر را ترک کنم تا آنها به آمال خودشان برسند و حق امام را ضايع کنند که در نتيجه به اسلام ضربه بزنند و رژيم طاغوت را نگه دارند . ولي هيهات ، من اين آرزو را بر دل آنها خواهم گذاشت و اين شهر را ترک نخواهم کرد ، مگر بعد از اينکه اطمينان پيدا کنم که اينها ديگر کارشان تمام شده و نمي توانند توطئه خود را پياده کنند . گاهي مي فرمودند: اي کاش مي توانستم خود را به امام برسانم و کمي از اين رنجها و کارشکنيها و مخالفتهاي اين افراد را بگويم .» ولي او که اهل گذشت بود ، بارها خدمت امام رسيد و کلمه اي نگفت . اين زندگي يک شخصيت بزرگ علمي و يک مرد مجاهد و مبارز و بار ديرين امام است . بر خود واجب دانستم شمه اي از خدمات و رنجهاي اين شهيد بزرگوار را بيان کنم .
شهيد محراب در رابطه با مقام مرجعيت امام بزرگوار، تعبيرات مختلفي داشتند . مي فرمود: من در امام ذره اي هواي نفس سراغ ندارم . در امام ترک اولي نديدم . امام را ، هم رهبر انقلاب مي دانم ، هم مرجع تقليد جامع الشرايط و هم اعلم و اورع و ولي فقيه . اگر کسي بخواهد امام را تنها رهبر بگويد و مرجع تقليد نداد ، در خط آمريکاست . زيرا سعي و کوشش دشمن همين است که بين رهبريت و مرجعيت امام جدايي بيندازد و تفکيک قائل شود . اطاعت از امام ، حتي بر فقهاي ديگر هم فرض و واجب است . کسي که امام را رهبر بگويد و در امر تقليد به کس ديگري مراجعه کند، اين شخص يا نمي فهمد يا قضيه از جاي ديگري آب مي خورد . امام را با هيچ يک از مراجع و فقهاي فعلي نمي توان مقايسه کرد . و به تعبير خودشان مي فرمود : لاقياس به احد . اگر چه احترام فوق العاده هم براي ساير مراجع تقليد قائل بودند و آنها را نيز مجتهد مي دانستند .
آغاز حرکت توفنده ملت ايران عليه رژيم پهلوي در نوزدهم دي ماه سال 1356.
ملت رنجديده در زير چکمه استبداد رژيم شاهنشاهي ، که مانند انبار باروتي آماده انفجار بود، سر انجام در روز هفدهم دي 1356 ، مرحله تازه اي از قيام خود را آغاز کرد . رژيم طاغوت هفده دي را ، روز آزادي زن مي ناميد . در چنان روزي ، روزنامه اطلاعات طي مقاله اي کلمات جسارت آميزي نسبت به رهبر انقلاب اسلامي چاپ کرد . خود فروختگان ، گمان مي کردند با طرح اين گونه کلمات ، مي توانند خدشه اي به ساحت مقدس او وارد کنند. غافل از اين که ، همين جريان، گور آنها خواهد کند . اين کبريتي بود که به باروت زده شد و آنچنان مردم را به طغيان کشانيد، که هيچ قدرت و نيروي مادي نتوانست آن را مهار کند . بلافاصله مردم قم قيام کردند و به دنبال آن مردم تبريز و يزد و اصفهان و. ... و بالا خره با قيام بزرگ مردم تهران، چنان توفان عظيمي از خشم ملت ايران بر انگيخته شد ، که نظام ضد اسلامي و انساني پهلوي و رژيم دو هزار و پانصد ساله شاهنشاهي را به زباله دان تاريخ فرستاد .
شهيد محراب ، آيت اله اشرفي در اين حرکت توفنده نقش عظيمي داشت . در رابطه با مقاله روزنامه اطلاعات و جريان نوزدهم دي و شهادت گروهي از مردم مومن و مسلمان قم و سپس شهداي تبريز و يزد که در چهلم شهداي هر يک از شهرستانهاي ذکر شده ، نيز جمعي از مردم به دست دژخيمان پهلوي قتل عام شدند، در استان کرمانشاه عليرغم فشارها و اختناق شديد دستگاه طاغوتي، آيت اله شهيد اشرفي با همکاري بعضي از علما و روحانيون اين شهر مجالس متعددي به عنوان بزرگداشت شهدا و اعتراض به رژيم منعقد کردند، که در پايان هر يک مردم با شعارهاي درود بر خميني و سپس مرگ بر شاه به خيابانها مي ريختند و مراکز فحشا و منکرات را منهدم مي کردند . عمده ترين مراسمي که تا آن تاريخ سابقه نداشت و در واقع جرقه اي بود در جهت شعلور شدن يک آتش عظيم در اين منطقه ، مجالس بزرگداشت شهادت آيت اله اشرفي اصفهاني ، در مسجد مرحوم آيت اله بروجردي منعقد گشت . اين جانب تعدادي از طلاب و دو تن از مدرسين حوزه علميه قم را به اين مجلس َآوردم . سخنراني هاي متعددي ايراد شد . ساواک با تمام نيرو وارد معرکه شد . آنگاه در صدد دستگير کردن سخنرانها بر آمدند. اما با شيوه هاي مخصوصي، آنها را از چنگال دژخيمان رها نيديم و سپس شبانه از کرمانشاه خارج کرديم . اين مجلس در واقع اولين نقطه حرکت نهايي مردم اين منطقه بود .
در رابطه با برگزاري مجلس بزرگداشت شهيد آيت اله حاج سيد مصطفي خميني، فرزند برومند امام خميني ، از سوي شهيد محراب در مسجد مرحوم آيت اله بروجردي کرمانشاه، نامه اي به عنوان آيت اله اشرفي از سوي رهبر کبير انقلاب اسلامي ، از نجف اشرف فرستاده شد ، که متن آن در اختيار خوانندگان عزيز قرار مي گيرد:
بسمه تعالي 6 محرم 98
به عرض عالي مي رساند . از قرار مسموع در اين حادثه مرقومات و تلگرافهايي شده است و غالبا نرسيده و نيز معلوم مي شود ، که جنابعالي مجلسي داشته و تحمل زحماتي نموده ايد . لازم شد از جنابعالي و ساير آقاياني که اظهار عطوفت نموده اند ، تشکر کنم . از خداوند تعالي سلامت و سعادت همه را خواستارم . اميد است موفق شويم در راه اهداف مقدسه اسلامي، اين چند روزه باقي عمر را بگذاريم . اميد دعاي خير از جنابعالي و ساير آقايان دارم . و مستد عي تشکر اين جانب را ، به دوستانتان و اهالي محترم ، ابلاغ فرماييد .والسلام عليکم و رحمت اله و برکاته . روح اله الموسوي الخميني .
در رابطه با جريانات کرمانشاه و اختلافاتي که از سوي بعضي از عناصر ناصالح و روحاني نماهاي وابسته به رژيم فاسد ، در زمان طاغوت تحت عناوين خاصي به وجود آمده بود . رهبر کبير انقلاب، امام خميني از نجف اشرف مطالبي براي حضرت آيت اله اشرفي مي فرستاد . گرچه در نجف اشرف مکاتبه با امام امت بسيار مشکل بود و دستگاه جبار فاسد پهلوي بي نهايت سختگيري مي کرد و اگر نامه اي در اين رابطه از کسي گرفته مي شد ، زندان و شکنجه هاي قرون وسطايي به دنبال داشت ، ولي با اين حال بعضي از شخصيتها و نمايندگان امام، از طرق مختلف مي توانستند با امام تماس بگيرند يا وجوهات شرعيه را براي ايشان بفرستند . آيت اله اشرفي اصفهاني نيز به همين کيفيت با امام در تماس بود و در مدت اقامت امام ، نامه هاي فراواني به حضور امام مي فرستاد و امام هم پاسخ مي دادند . در حال حاضر تعداد ده عدد از نامه هاي امام در دست است که از آن جمله، دو نامه است که در آنها، امام از اوضاع کرمانشاه اظهار نگراني فرموده اند . يکي از اين دو نامه که به نظر خوانندگان مي رسد، بدون عنوان و بدون امضاي امام بوده است تا اگر کنترل شود مشخص نشود، براي چه کسي و از چه کسي است. ولي بقيه نامه هاي امام که از طريق مسافرهاي مخصوصي يا از طرق ديگري فرستاده مي شده ، هم عنوان داشته و هم امضاء.
نامه هاي حضرت امام خميني به شهيد محراب را در بخش نامه ها ملاحظه خواهيد نمود .
دستخط رهبر کبير انقلاب به حضرت آيت اله اشرفي اصفهاني قدس الشريف ، مورخه 6 محرم 98 از نجف اشرف در رابطه با جريان شهادت آيت اله مصطفي خميني و انعقاد مجلس بزرگداشت توسط شهيد محراب، اشرفي اصفهاني در کرمانشاه در مدرسه آيت اله برجردي بود .
شهيد محراب در زندان کميته شهرباني
توفان انقلاب اوج گرفت و دستگاه را کاملا به وحشت انداخت . رژيم پوشالي در صدد برداشت چهره هاي انقلابي و شخصيتهاي بزرگ علمي، همچون شهيد محراب آيت اله اشرفي اصفهاني بر آمد . آنها گمان مي کردند با به زندان انداختن اين اشخاص، تب انقلاب را پايين مي آورند . تصور مي کردند با دستگير کردن اين افراد مردم به وحشت مي افتند و دست از مخالفت با رژيم بر مي دارند . ولي از آنجا که ، اين انقلاب نور خدا است و نور خدا هر گز خاموش شدني نيست ، نه تنها کاري از پيش نبردند ، بلکه با اين عمل مردم را عصباني تر و خشم ملت را توفنده تر کردند .
احمد کاظمي(فرمانده نيروي زميني سپاه پاسداران انقلاب اسلامي)
احمد کاظمي
در سال 1337 ه ش در نجف آباد يکي از شهرهاي استان اصفهان به دنيا آمد.در بين بچه هاي جنگ به حاج احمد معروف بود.در طي اين سالها به تحصيل نيزپرداخت ومدرک کارشناسي خود را در رشته جغرافيا و کارشناسي ارشد را در رشته مديريت دفاعي گذراند و موفق شد دانشجوي دکتري در رشته دفاع ملي گردد. کفايت و شجاعت آن بزرگوار تا بدانجا بود که مقام معظم رهبري 3 مدال فتح اعطانمودند. وي در اواسط سال 1384 از سوي فرمانده کل سپاه، به فرماندهي نيروي زميني منصوب شد و توفيق خدمت را در سنگر ديگري يافت. اين فرمانده قهرمان در آخرين ديدار خود با محبوب خويش فرمانده معظم کل قوا، تقاضاي دعا براي شهادت خويش را نمود، زيرا مرغ جانش بيش از اين تحمل ماندن بر اين کره خاکي را نداشت و سرانجام در پروازي دنيوي به پرواز اخروي شتافت. اوج گرفت و به ملکوت اعلي پيوست.
وصيتنامه
الله اکبر ،اشهد ان لا اله الا الله، اشهد ان محمد رسول الله، اشهيد ان علياً ولي الله
خداوندا فقط ميخواهم شهيد شوم شهيد در راه تو، خدايا مرا بپذير و در جمع شهدا قرار بده. خداوندا روزي شهادت ميخواهم که از همه چيز خبري هست الا شهادت، ولي خداوندا تو صاحب همه چيز و همه کس هستي و قادر توانايي، اي خداوند کريم و رحيم و بخشنده، تو کرمي کن، لطفي بفرما، مرا شهيد راه خودت قرار ده. با تمام وجود درک کردم عشق واقعي تويي و عشق شهادت بهترين راه براي دست يافتن به اين عشق.
نميدانم چه بايد کرد، فقط ميدانم زندگي در اين دنيا بسيار سخت ميباشد. واقعاً جايي براي خودم نمييابم هر موقع آماده ميشوم چند کلمهاي بنويسم، آنقدر حرف دارم که نميدانم کدام را بنويسم، از درد دنيا، از دوري شهدا، از سختي زندگي دنيايي، از درد دست خالي بودن براي فرداي آن دنيا، هزاران هزار حرف ديگر، که در يک کلام، اگر نبود اميد به حضرت حق، واقعاً چه بايد ميکرديم. اگر سخت است، خدا را داريم اگر در سپاه هستيم، خدا را داريم اگر درد دوري از شهداي عزيز را داريم، خدا داريم. اي خداي شهدا، اي خداي حسين، اي خداي فاطمة زهرا(س)، بندگي خود را عطا بفرما و در راه خودت شهيدم کن، اي خدا يا رب العالمين.
راستي چه بگويم، سينهام از دوري دوستان سفر کرده از درد ديگر تحمل ندارد. خداوندا تو کمک کن. چه کنم فقط و فقط به اميد و لطف حضرت تو اميدوار هستم. خداوندا خود ميدانم بد بودم و چه کردم که از کاروان دوستان شهيدم عقب ماندهام و دوران سخت را بايد تحمل کنم. اي خداي کريم، اي خداي عزيز و اي رحيم و کريم، تو کمک کن به جمع دوستان شهيدم بپيوندم.
گرچه بدم ولي خدا تو رحم کن و کمک کن. بدي مرا ميبيني، دوست دارم بنده باشم، بندگيام را ببين. اي خداي بزرگ، رب من، اگر بدم و اگر خطا ميکنم، از روي سرکشي نيست. بلکه از روي ناداني ميباشد. خداوندا من بسيار در سختي هستم، چون هر چه فکر ميکنم، ميبينم چه چيز خوب و چه رحمت بزرگي از دست دادم. ولي خداي کريم، باز اميد به لطف و بزرگي تو دارم. خداوندا تو توانايي. اي حضرت حق، خودت دستم را بگير، نجاتم بده از دوري شهدا، کار خوب نکردن، بندة خوب نبود،... ديگر...
حضرت حق، اميد تو اگر نبود پس چه؟ آيا من هم در آن صف بودم. ولي چه روزهاي خوشي بود وقتي به عکس نگاه ميکنم. از درد سختي که تمام وجودم را ميگيرد ديگر تحمل ديدن را ندارم. دوران لطف بيمنتهاي حضرت حق، واي من بودم نفهميدم، واي من هستم که بايد سختي دوران را طي کنم. الله اکبر خداوندا خودت کمک کن خداوندا تو را به خون شهداي عزيز و همة بندگان خوبت قسم ميدهم، شهادت را در همين دوران نصيب بفرماييد و توفيقام بده هر چه زودتر به دوستان شهيدم برسم، انشاء الله تعالي.
منزل- ظهر جمعه 6/4/1382
رهبرمعظم انقلاب وفرماندهي کل قوا:
حدود دو هفته پيش شهيد کاظمي پيش من آمد و گفت: «من دو خواسته و آرزو دارم. يکي آنکه رو سفيد باشم و ديگر آنکه شهيد شوم.» من به او گفتم که براي شما حيف است که بميريد، شما مستحق شهادت هستيد. اما نه به اين زودي، اين نظام هنوز به شما نياز دارد. در آن جلسه به شهيد کاظمي گفتم «روزي که خبر شهادت صياد شيرازي را به من دادند گفتم، شهادت حق او بود.» با ذکر اين خاطره ديدم در چشمان شهيد کاظمي اشک جمع شده است. در اين لحظه او به من گفت: ان شالله خبر من را هم به شما بدهند.
پيام رهبر معظم انقلاب وفرمانده کل قوا
بسم الله الرحمن الرحيم
فقدان شهادت گون سردار رشيد اسلام سرلشکر احمد کاظمي و تعدادي از سرداران و افسران سپاه در حادثه هواپيما، اين جانب را داغدار کرد.
اين فرمانده شجاع و متدين و غيور از يادگارهاي ارزشمند دوران دفاع مقدس و در شمار برجستگان آن حماسه بي نظير بود.
تدبير و قدرت فرماندهي او در طول جنگ هشت ساله کارهاي بزرگي انجام داده و او بارها تا مرز شهادت پيش رفته بود. آرزوي جان باختن در راه خدا در دل او شعله ميکشيد و او با اين شوق و تمنا در کارهاي بزرگ پيشقدم ميگشت. اکنون او به آرزوي خود رسيده و خدا را در حين انجام دادن خدمت ملاقات کرده است. اين جانب شهادت اين سردار رشيد و نامدار و ديگر جان باختگان اين حادثه را به همه ملت ايران به ويژه به مردم عزيز و شهيدپرور نجف آباد تبريک و تسليت ميگويم و از خداوند متعال براي بازماندگان اين شهيدان، بردباري و قدرت تحمل و پاداش صابران و براي خود آنان علو درجات اخروي را مسألت ميکنم. سيدعلي خامنه اي 9/10/1384
پيام رئيس جمهور
بسم الله الرحمن الرحيم
من المومنين رجال صدقوا ما عاهدوالله عليه فمنهم من قضي نحبه و منهم من ينتظر و ما بدلوا تبديلا.
حادثه تلخ و ناگوار شهادت فرمانده نيروي زميني سپاه پاسداران انقلاب اسلامي، سردار سرتيپ کاظمي و فرمانده لشگر قهرمان 27 حضرت رسول(ص) و همراهان آنان که همه از سربازان فداکار و خدوم اسلام و ميهن اسلامي بودند، موجب تاثر و تاسف شديد گرديد.
ضايعه فقدان اين سربازان فداکار ولي عصر(عج) را به آن حضرت فرمانده معظم کل قوا، دلاورمردان سپاه پاسداران انقلاب اسلامي و همه نيروهاي مسلح، خانواده معظم شهدا و ملت شريف و عزيز ايران تسليت ميگويم.
آنچه که ميتواند اين حادثه را قابل تحمل کند، کارنامه سراسر ايثار و فداکاري اين عزيزان است که نقطه درخشان تاريخ کشور ماست. پرچم استقامت و پايداري که پيوسته در دست اين سربازان فداکار ميهن اسلامي در اهتزاز است، همچنان در دست سربازان ديگري از خيل ايثارگران برافراشته خواهد ماند. خون اين عزيزان نقطه اتصال نسلهاست، نسلي که بازمانده مقاومت و تلاش دوران دفاع مقدس است و در دفاع از انقلاب و نظام مقدس جمهوري اسلامي سر از پا نميشناسد.
يقين دارم که همه نيروهاي مسلح همچون آحاد ملت، با اتکال به ذات احديت، تمسک به فرهنگ انتظار، تبعيت از ولي امر مسلمين، مظهر خواستن و توانستن، پايداري و عزت خواهند ماند. وجود چنين ملتي و سربازاني موجب افتخار است.
عزت و سربلندي نيروهاي مسلح و ملت شريف را از خداوند عزيز و قادر مسالت دارم.
محمود احمدينژاد ،رييس جمهوري اسلامي ايران
احمد کاظمي هم آسماني شد
ساعت حوالي يازده صبح بود که زنگ تلفن همراهم مرا متوجه خود او کرد. از آن سوي تلفن صداي شکسته و بغض آلود الهام در حالي که امانش را بريده بود، گفت: احمد کاظمي هم آسماني شد و تلفن قطع شد.
دعا کردم با من شوخي کرده و خواسته سر به سرم بگذارد. آخر او ميدانست من وابستگي عجيبي به احمدها واحمد کاظمي دارم. دل شوره داشتم. رأس ساعت 30/13 ظهر ازجلسهاي که در صدا و سيما داشتم خارج شدم و در انتظار خبر ساعت 14 بودم. به هيچ جا زنگ نزدم، از ترس اين که خبر رفتن را بشنوم. ازتلفن به خاموش کردن آن بسنده کردم.
عاقبت زنگ خبر 14 بعد از ظهر به تلخي نواخته شد. ثانيهها بسان سالي ميگذشتند.
به هر جانکندني بود لحظات سپري شد و گوينده خبر اعلام کرد:
صبح امروز يک فروند هواپيماي نظامي (جت فالکون) حامل فرماندهي نيروي زميني سپاه در حوالي اروميه، سقوط کرد و همهي 12 سرنشين آن به شهادت رسيدند. تشييع پيکر اين شهدا، روز عيد سعيد قربان در تهران انجام ميشود.
گمانه زنيها شروع شد. دوست و دشمن تحليل ميکرد. هنوز از غم شهداي هواپيماي 130C ارتش فارغ نشده بوديم که اين حادثه هم مزيد بر آن شد. ستاد کل نيروهاي مسلح دليل سقوط اين هواپيما را نقص فني در هر دو موتور آن عنوان کرد. در اطلاعيهي ستاد آمده بود: «با نهايت تاسف و تاثر سانحهي سقوط هواپيماي فالکن سپاه که ساعت30 / 9 صبح امروز در حدود 10 کيلومتري فرودگاه اروميه به خاطر نقص فني در هر دو موتور آن با زمين اصابت کرده را به اطلاع عموم ميرساند. اين هواپيما حامل سردار کاظمي فرماندهي نيروي زميني سپاه پاسداران انقلاب اسلامي و سردار سعيد مهتدي فرمانده لشکر پياده مکانيزه 27 محمد رسول اللهr و 9 نفر ديگر از همراهان بود که عازم ماموريت عملياتي بودند. شهادت اين عزيزان را به محضر مقام معظم رهبري و فرماندهي معظم کل قوا، فرماندهان و مسوولان، پاسداران عزيز سپاه و خانوادههاي محترم آنها تسليت ميگوييم. سردار سرلشکر کاظمي در سالروز عمليات کربلاي 5 پس از 19 سال فراق به شهداي اين عمليات و همسنگر شهيدش شهيد خرازي پيوست. راه پر افتخار او و ساير شهداي دفاع مقدس همواره پر رهرو باد.»
معاون روابط عمومي سپاه پاسداران انقلاب اسلامي هم، جزييات حادثه را اين گونه تشريح کرد: «حدود ساعت 9:30 دقيقه صبح امروز يک فروند هواپيماي فالکن سپاه پاسداران که براي ادامهي بازديدهاي دورهاي فرماندهي محترم نيروي زميني سپاه پاسداران از مناطق مختلف کشور صورت ميگرفت و عازم منطقهي غرب کشور بود در حوالي روستاي آيدانلو در مسير هوايي ميانه ـ خوي سقوط کرد و تمامي يازده سرنشين آن که از فرماندهان و کارکنان سپاه پاسداران انقلاب اسلامي بودند به شهادت رسيدند.»
در بين فرماندهان سردار احمد کاظمي فرماندهي نيروي زميني سپاه و تعدادي از معاونين ايشان و همچنين از خدمهي پروازي نيروي هوايي سپاه نيز حضور داشتند. بر طبق شواهد و قرائن و مکالمات خلبان در محدودهي فرودگاه اروميه خلبان ابتدا بر اساس اعلام خود گزارش نقص فني در چرخهاي هواپيما را مطرح ميکند و بعد از مدتي مجددا اعلام ميکند که موتورهاي هواپيما از کار افتاده است. شواهد و قرائن نيز نشان ميدهد که خلبان تلاش خود را جهت نشاندن هواپيما در سطح جاده انجام داده است، اما متاسفانه به خاطر شرايط خاص منطقهاي اين اتفاق نميافتد و هواپيما با زمين برخورد ميکند و کليهي سرنشينان به شهادت ميرسند». اسامي شهيدان اين حادثه را بدين ترتيب اعلام ميگردد:
1. سردار سرلشکر پاسدار احمد کاظمي فرماندهي نيروي زميني سپاه
2. سردار سرتيپ پاسدار سعيد مهتدي جعفري فرماندهي لشکر 27 محمد رسولالله
3. سردار سرتيپ پاسدار سعيد سليماني معاون عمليات نيروي زميني سپاه
4. سردار سرتيپ پاسدار نبيالله شاهمرادي معاون اطلاعات نيروي زميني سپاه
5. سردار سرتيپ پاسدار خلبان عباس کربندي مجرد فرماندهي پايگاه هوايي قدر نيروي هوايي سپاه و خلبان يکم پرواز
6. سردار سرتيپ پاسدار غلامرضا يزداني فرماندهي توپخانهي نيروي زميني سپاه
7. سردار سرتيپ پاسدار صفدر رشادي معاون طرح و برنامهي نيروي زميني سپاه
8. سردارسرتيپ پاسدار خلبان احمد الهامينژاد فرماندهي دانشکدهي پروازي نيروي هوايي سپاه و کمک خلبان
9. سردار سرتيپ دوم پاسدار حميد آذينپور رييس دفتر فرماندهي نيروي زميني سپاه
10. سرهنگ پاسدار مرتضي بصيري مهندس پرواز
11. برادر پاسدار محسن اسدي افسر همراه فرماندهي شهيد نيروي زميني سپاه
شهيد احمد کاظمي از فرماندهان دلير، شجاع، مخلص و دلسوز سپاه پاسداران انقلاب اسلامي در دوران دفاع مقدس و پس از آن بود که کارنامه درخشان رشادتها و فداکاريهاي او در طي 8 سال دفاع مقدس به ويژه در هنگام فرماندهي لشگر 8 نجف هرگز از ياد يادگاران آن دوران و ملت ايران نخواهد رفت.
همچنين پس از دوران جنگ و در زمان وقوع سانحهي غمانگيز و دلخراش زلزلهي بم که هزاران تن از هموطنانمان جان باختند، تلاش و خدمات ارزشمند و بيادعاي سردار کاظمي که در آن روزها فرماندهي نيروي هوايي سپاه بود و در طول زمان انجام عمليات امداد و نجات ساعتها و روزها تلاش بيوقفهاي از خود نشان داد در خاطر ملت ايران ثبت شده است.
نيروي زميني با شنيدن خبر سقوط هواپيماي تو، به عزاخانهاي مبدل شد که نگو و نپرس. همه گريه ميکردند حتي آنان که با تو سر ياري نداشتند.
ما زمينييان با رفتن تو احساس غريبي کرديم ولي تو بر بلنداي برج رها از تعلقات ايستاده بودي و به آن سوي افق مينگريستي.
در اين لحظه دوست داشتم حالات چند نفر را از نزديک شاهد باشم، اول فرماندهي کل قوا، دوم قاسم سليماني، سوم باقر قاليباف. تمام دوستان و ارادتمندانت راهي اروميه شدند. از سرداران گرفته تا سربازان عاشق صداقت و تواضع تو. اروميه باز هواي شهيد باکري را کرده بود. شهر را با پارچههاي عزا آذين بسته بودند وعکسهاي تو بر سر هر چهار راه به وارد شدگان به شهر باکري خوش آمد ميگفت. در بدو ورود به قرارگاه حمزه سيد الشهداء، که مامن و مامواي تو بود فرود آمديم که حکايت منتظران تو، حکايت نيروي زميني را داشت. همه گريه ميکردند. کسي حوصله کسي را نداشت.
سردار روح الله نوري فرماندهي قرارگاه حمزه در حالي که اشک امانش نميداد با آن نجابت لرياش ميگفت: در مدت فرماندهي خود، حدود 4 بار به قرارگاه ما احمد آمده بود. روز دوشنبه هم براي استقبال از ايشان به فرودگاه اروميه آمده بوديم تا از او کام بگيريم.
هواپيما براي لحظاتي بر فراز فرودگاه ظاهر شد ولي برج اعلام کرد که هواپيما نقص فني پيدا کرده است. دلهره عجيبي پيدا کرديم. تنها و تنها تند و تند دعا ميکردم. يکي از نيروها را فرستادم برج مراقبت تا برايم خبر بياورد. لحظاتي بعد در حالي که چهرهاش همچون گچ سفيد شده بود برگشت و با تلاطم عجيبي گفت: سردار سردار برج ميگويد هواپيما حوالي مهاباد ارتباط راديويياش قطع شده است.
زانوهايم سست شد، آرام گفتم يا حسين و با بيسيم فرماندهي نيروي انتظامي استان را دستور دادم تمام نيروهايت را آماده باش بده برايم خبري بياورند.
چه خبري؟ خبر حضور يا عروج؟ آمدن يا رفتن؟ با تمام نيروهايم با ماشين از فرودگاه خارج شدم که فرماندهي نيروي انتظامي استان گفت در حوالي آيدين فرماندهي يکي از پاسگاهها گزارش داد الان صداي انفجاري مهيبي رخ داده است. ديگر به ادامه صحبت ترتيب اثر نداديم و سريع به سمت حادثه حرکت نمودم. تنها به راننده ميگفتم گاز بده شايد فرجي شود! اميد داشتم احمد سالم باشد! مجروح باشد! لااقل زنده باشد! با تمام توانم آيه امن يجيب را ميخواندم و بي هيچ خجلتي از همراهانم گريه ميکردم و خدا را به شهيد باکري قسم ميدادم يک بار ديگر صداي احمد را بشنوم.
زبانم لال وقتي رسيدم هواپيما به زمين خورده بود و جمعيت زيادي اطراف او را گرفته بودند. با هزار اميد به سوي فالکون شروع به دويدن کردم که گريه جمعيت مرا از حرکت منصرف کرد.
به هزاران جان کندن وارد هواپيما شدم و ديدم همه به خواب خوش رفته بودند. لباسهاي سبز، درجهاي که مقام معظم فرماندهي کل قوا بر شانهاش نهاده بود، چهره مظلوم و دوست داشتني او، همه و همه با من حرف ميزدند. ديگر تحمل نداشتم. در کنار جنازهها در شب عرفه براي غربت احمد بلند بلند و عاشقانه گريستم و از ماندن خويش شرمنده بودم.
با هر بدبختي بود اجساد مطهر را بيرون برديم هم غسل داديم و هم کفن نموديم. خدا ميداند آن ايام بر من چه گذشت؟
از روضه خواني سردار نوري تمام فرماندهان گريه ميکردند و سراغ احمد را ميگرفتند. نيازي به مقتل خواني نبود. شب عرفه در راه بود و حزن عجيبي بر فضاي قرارگاه، اروميه و... حکومت ميکرد.
سردار نوري ميگفت: واکمن آجودان سردار کاظمي را نيروهايم برايم آوردند او را روشن کردم تنها يک دقيقه صداي آجودان احمد را شنيدم که ميگفت ما در حال نشستن در باند فرودگاه اروميه هستيم، دو موتور هواپيما از کار افتاده است، چرخهاي هواپيما باز نميشود.. يا حسين... و صداي طلب صلوات که ظاهرا صداي احمد بود به گوش ميرسيد.
آن شب نميدانم بر من چگونه گذشت ولي من هر لحظه ميخواندم «کاش امشب به سحر صاعقه نازل گردد.
صبح سهشنبه تابوتها را براي تشييع به سينه خيابان نهادند. تو گويي تمام اروميهاييها آمده بودند. گويي باز تشييع باکري بود. ما آن روز تو را تشييع نميکرديم که سوره صبح را بدرقه ميکرديم.
در تهران اولين کسي که خود را به تابوت تو رساند آقا محسن بود که پهناي صورتش از اشک خيس شده بود.
عکس و تابوت تو را ميبوسيد و با خود چيزهايي ميگفت. همراه تابوت تو قدم بر ميداشت در حالي که گويي تمامي وجودش سرشار ازعشقي بود که با هيچ چيز قابل مقايسه نبود.
تمام جمعيت دلش را به اين عاشق آسماني سپرده بودند. در چشم بهم زدني تشييع به پايان رسيد اما غم تو تازه شروع شده بود و هر لحظه اوج ميگرفت.
مانده بودم اين روز را چگونه ثبت نمايم. گزارش اين روز را چگونه بنگارم؟
نتوانستم و هنوز هم نميدانم... نميفهمم بزرگي و عظمت تو را چگونه توصيف کنم ولي دوست دارم عاشقانه از تو بنويسم از تو از روزهايي که دراوج عشق بودي. کي فراموش کنم که احمد من تمام غربت دلش را در سينه پنهان اشکهايش فرياد ميکرد. تمام پريشاني نگاهش را در التهاب بيکرانه اندوه پنهان ميکرد.
سرانجام قرار شد به تهران باز گرديم. جمعيت تابوتها را رها نميکردند. احمد کلي خاطرههاي ريز ودرشت در اين استان و شهر و کوچه و خانهها داشت. مگر براحتي ميشود از احمد دل بريد!
درست همان جا که گمان ميبري انتهاي وادي مصيبت است، آغاز مصيبت تازهاي است. سخت تر و شکننده تر.
احمد کاش بودي و فرماندهان هم رزم خود را ميديدي چگونه به تابوت تو مينگريستند. آنان يقين داشتند که دل سپردن وجان باختن، شيوه عاشقان است که در طريقت عشق، دل به خيال جمال دوست ميسپرند و در اين راه، جان ميبازند. تو بهتر ميداني که دل باختن و قصه پرداختن در حقيقت عشق رسم ديرينه عشاق است؛ اما با همه تکرار، نامکرر مينمايد:
يک قصه بيش نيست غم عشق، وين عجب کز هر زمان که ميشنوم، نامکرر است.
ديدن فرزندانت دنيايي از خاطراتت را تداعي ميکرد. آهسته در گوش جمعيت کسي ميگفت: اگر از عشق ميخواهي بگويي، اگر ميخواهي از عاشقان بگويي، بايد مرزهاي و هم را در نوردي و به آن سوي اين ديوارها ممتد برسي!
من ساکت و تنها گوش شده بودم و ميشنيدم سردار احمدي در حالي که از پنجره هواپيما بيرون را نگاه ميکرد ميگفت: وقتي آقا محسن خبر شهادت احمد را شنيد به شدت متاثر شد و من براي اولين بار گريه او را ديدم. او باحزن خاص خود ميگفت شهادت احمد کاظمي زنده کننده داغ شهادت خرازي، باکري و همت بود براي من.
شنيدن احمد از زبان آقا محسن شنيدني بود. شيرين وبا صفا احمد را به تصوير ميکشيد و ميخواند:ملت، خاطره رشادتها و دلاوريهاي مانند کاظمي را در دفاع مقدس فراموش نخواهد کرد. احمد کاظمي، سردار خطشکن جبهههاي اسلام که در نبرد، به مولاي خود علي (ع) تأسي ميکرد، در ايام روحاني عرفه به خون خود آراسته شد و به ديدار معبود شتافت.
ملت ايران، يکي از قهرمانان ماندگار خود را از دست داد. احمد کاظمي، بهترين برادر من بود که هر بار به سيماي معنوي او نگاه ميکردم، آرامش مييافتم. دنيايي سخن ناگفته از رشادتهاي کاظمي وجود دارد که در فرصت مناسب، براي ثبت درتاريخ به بازگويي آن خواهم پرداخت.
يادم آمد روايت آقا محسن که خبر شهادت مهدي باکري را از زبان احمد در پشت بيسيم در عمليات بدر شنيد واين لحظات را اين گونه بيان ميکرد:
مهدي چون حساسيت منطقه را ميدانست، رفت آنجا مقاومت کرد. من تلاشي را که او در بدر کرد، در هيچ يک از فرماندهان جنگ نديده بودم. شرايط مهدي خيلي عجيب و پيچيده بود. پشت سرش يک پل پانزده کيلومتري بين جزيره شمالي تا آنجا بود، که با يک بمباران از کار افتاد. از محل پل تا منطقه ي کيسهاي هم حدود پنج شش کيلومتر راه بود. آنجا که اصلا وضع مناسبي نداشت. مهدي خودش با همان پنج شش نفري که آن جا بودند تا آخرين لحظه مقاومت کرد.
من خسته شده بودم. کمي قبل از اينکه سختيها بيشتر شود رفتم به آقا رحيم و آقاي رشيد گفتم: «شما مواظب بيسيمها باشيد تا من ده دقيقه استراحت کنم برگردم.» تاکيد هم کردم که زود بيدارم کنند. ربع ساعت خوابيدم که آمدند بيدارم کردند. به قيافهها نگاه کردم، ديدم فرق کردهاند. گفتم: چي شده؟ نگران مهدي شدم، به خاطر حساس بودن منطقه کيسهيي شکل. با احمد کاظمي تماس گرفتم، پرسيدم: «موقعيت؟»
گفت: «ديگر داريم ميآييم عقب. منتها روي پل ازدحام است. وضع ناجوري پيش آمده. ميترسم عراق پل را بزند و هر هفت هشت هزار نفرمان بمانيم اين طرف اسير شويم.»
آن پل دوازده کيلومتري داستان عجيبي براي خودش داشت. در آن عقبنشيني توانست سه برابر تناژ استانداردش نيرو و ماشين را تحمل کند و نشکند.
به احمد گفتم: «مهدي کجاست؟ حالش چطورست؟»
گفت: «مهدي هم هست. پيش من است. مسئله ندارد.»
ديدم احمد حرف زدنش عادي نيست. رفتم توي فکر که نکند مهدي شهيد شده باشد. گمانم به آقاي رشيد يا آقا رحيم بود که فکرم را گفتم. گفتم: «احساس ميکنم بايد براي مهدي اتفاقي افتاده باشد و شما هم ميدانيد.»
گفتند: «نه، احتمالاً بايد زخمي شده باشد و بچهها دارند مداوايش ميکنند.»
گفتم: «تماس بگيريد بگوييد من ميخواهم با مهدي حرف بزنم!»
طول کشيد. ديدم رغبتي نشان نميدهند. خودم رفتم با احمد تماس گرفتم گفتم «احمد!را حقيقت را به من نميگويي؟ چرا نميگويي مهدي شهيد شده؟»
احمد نتوانست خودش را نگه دارد. من هم نتوانستم سر پا بايستم، پاهام همان طور بيسيم به دست، شل شدند. زانو زدم. ساعتها گريه کردم.
آري هرم آتش جنگ و دغدغه دفاع از ارزشهاي الهي و ميهني نگذاشت احمد لحظهاي در دايره مکان و زمان قراري داشته باشد. او در خدمت به نظام شهيدان اسلامي لحظهاي درنگ ننمود.
احمد با رفتنش داغ به دل بچهها گذاشت. او خود بارها در نيروي هوايي، جلسات عمومي، خصوصي، در ميان جمع خانواده گفته بود که انتهاي اين مسير کجاست.
احمد جمعه قبل از پرواز، در خانه شروع به نوشتن وصيت نامه کرد که مورد اعتراض بچهها واقع شد. او عاري از تعلقات شده بود و طبيعي است که دل در گرو چيزي نداشته باشد. او آمده بود در نيروي هوايي به شهادت برسد اما به امر سيدش به نيروي زميني رفت ولي با هواپيماي نيروي هوايي و در منطقه مهدي باکري آخرش آسماني شد.
احمد عزيزم! خوش باش که نخلستانهاي سوخته که امروز در آبادان و خرمشهر سبز و شادابند، نمازهاي شبانگاهي و نيازهاي سجدگاهي تو را هنوز به ياد دارند و هرگز فراموش نخواهند کرد.
اجساد مطهر شهدا را براي حضور در مراسم روز عرفه بنا به دعوت مديرعامل مصلي امام خميني سردار علايي به مصلي آوردند و دعاي عرفه با حضور احمد و همراهانش قرائت شد. مراسم عزاداري حزن انگيزي بود. اقامه نماز بر پيکر مطهر شهدا توسط آيت الله موحدي کرماني صورت گرفت.
در تهران تو را به معراج بردند تا فردا رهبرت به ديار تو بيايد. او تلافي کرد و در اول صبح عيد قربان، زائر تو شد.
وقتي ميآمد شکسته بود ولي مقتدر. محزون بود ولي با ابهت. همه بچههاي جنگ آمده بودند، محسن رضايي، شمخاني، کوثري، فضلي، قاسم، فدوي، باقر قاليباف، مرتضي قرباني، غلامعلي رشيد، رحيم صفوي،... و با ديدن او کلي گريه کردند. او تنها زير لب وقتي تابوت را فاتحه ميداد. زمزمهاي ميکرد که نميدانم چه ميگفت. ولي وقتي سير با تو و توها نجوا کرد رو به جمعيت کرد و در حاليکه خانوادهي شهداي سانحهي اخير، دکتر محسن رضايي، سردار صفوي و... گردايشان جمع شده بودند گفتند: اينها هم رفتند و ما هنوز هستيم. جمعيت يکدست بغض پنهان خود را شکسته و هاي هاي گريستند.
علي آقاي شمخاني ميگفت: شهيد احمد کاظمي وجود دروني خود را در دوران دفاع مقدس کشف کرد و صيقل داد و از روزهاي آغازين شروع جنگ در منطقهاي در حوالي اهواز اولين خط پدافندي عليه دشمن را ايجاد کرد و با مرور زمان لشکر 8 نجف اشرف را در منطقه اصفهان شکل داد.
شهيد کاظمي در تمامي عمليات هجومي جمهوري اسلامي ايران مشارکت داشت و نيروهاي گستردهاي را در حوزههاي مختلف نظامي تربيت کرد. سردار کاظمي پايه گذار اولين واحد زرهي سپاه پاسداران در ايام دفاع مقدس به شکل منظم بود. در حقيقت شهيد کاظمي يکي از بازماندگان دفاع مقدس بود که از قدرت تخيل و تسلط بر شرايط ويژه برخوردار بود.
امير علي اميري مي گويد: هر از چندگاهي که همرزمان دوران دفاع مقدس به بهانهاي گرد هم جمع ميشوند، خواسته و ناخواسته زبانشان به ذکر خاطرات آن دوران به يادماندني گشوده شده، با حسرت آنها را بازگو ميکنند. همين ماه رمضان بود، همه همرزمان در منزل فرمانده دوران جهاد الهي خود جمع بودند. پس از اقامه نماز و افطار، طبق سنت همه ساله جمع صميمي ياران روزهاي سخت ولي شيرين آن روزگاران دوباره حلقه شد. چهره فرماندهان را انسان ناخود آگاه در هيبت همان روزها ميديد، وقتي اين حلقه تشکيل ميشود همه همان برادرهاي صميمي دوران دفاع و قرارگاههاي ميدان جهاد و فداکاري ميشوند؛ و کوپالها، درجهها و منصبها به کناري زده ميشود، صميميتر از هميشه يکديگر را در آغوش ميگيرند.
برادر محسن رضايي نميتواند علاقه ويژه خودش به حاج احمد کاظمي را مخفي نگه دارد و از حاج احمد ميخواهد براي ياران قديمي خاطره تعريف کند. او اصرار ميکند که حاج احمد خاطره آخرين وداعش با آقا مهدي باکري را دوباره و صد باره روايت کند. طبق معمول حاج احمد سعي ميکند اين کار را به ديگران بسپارد. به اسم ميگويد: علي آقاي فضلي خاطره بگويد، حاج قاسم سليماني بگويد، آقا مرتضي شما بگو، اما همه دوست دارند احمد با همان لهجه شيرين و با آن چهره دوست داشتني که گاهي هم با کمي خجالت زدگي زيبا تر و دلنشين تر ميشد حرف بزند. بالاخره او شروع ميکند.
حاج احمد کاظمي آخرين فرمانده در عمليات بدر بود که قبل از شهادت آقا مهدي باکري با او صحبت کرده بود. شايد هم آقا مهدي آخرين کلماتش را با حاج احمد در ميان گذاشته بود. بعد از آن آخرين تماس بين اين دو ديگر صدايي از شهيد باکري شنيده نشده. حاج احمد که زير تصوير بر ديوار نصب شده شهيد باکري و ديگر فرماندهان شهيد نشسته و خاطره را روايت ميکند، آن قدر با حسرت حرف ميزند که با همه وجود لمس ميکني هر لحظه آرزوي رسيدن به آقا مهدي را در دل دارد. او ميگويد که آقا مهدي با چه اشتياقي در آستانه وصال معبود و معشوق هميشگياش با او حرف ميزده. وقتي ميخواهد جملاتش را تمام کند و بگويد ديگر از آن طرف بي سيم صدايي نيامد، بغض راه گلويش را ميگيرد. احمد و مهدي خيلي با هم رفيق بودند. لشکر 8 نجف و لشگر 31 عاشورا دو بازوي توانمند سپاه اسلام بودند که اين دو، فرماندهان آن بودند.
حاج احمد گفت: اجازه بدهيد حاج قاسم هم حادثه جالبي را که اين روزها در مورد جنازه يک شهيد بسيجي در عراق اتفاق افتاده را براي دوستان نقل کند. حاج قاسم هم نقل ميکند که چگونه يک بسيجي شهادت خود را در جبهه پيش بيني ميکند و با استفاده از کارت و پلاک يک اسير عراقي زمينه دفن جنازه خود را در کربلا فراهم ميکند و حال سالها پس از مفقوديت، يک خانواده عراقي آدرس قبر او را در کربلا به حاج قاسم رساندهاند تا به خانوادهاش خبر دهد.
وقتي از بسيجيها حرف زده ميشد، حاج احمد با ولع خاصي گوشها را تيز ميکرد و انگار به همه عالم فخر فروخت که سالهاي عمرش را بسيجيها سپري کرده و حالا هم که فرمانده نيروي زميني سپاه است، بسيجي مانده است. او بسيجي زيستن را افتخار خود ميدانست و شجاعت و صداقت و اخلاص و فداکاري بسيجي وار او هميشه در رخسارش موج ميزد. حاج احمد و لشگرش در زمان جنگ مايه دلگرمي همه رزمندگان بودند. محوري که قرار بود لشکر احمد کاظمي عمل کند، هميشه در برآوردها قرين پيروزي تلقي ميشد. خيليها در آن دوران نميگفتند لشکر 8 نجف، ميگفتند لشکر احمد کاظمي! در محاورات، اين لشکر با آن همه رزمنده زبده و شهداي بزرگي که تقديم انقلاب کرده و اسم عظيمي که بر آن بود، بيشتر به نام احمد کاظمي شناخته ميشد. آخر حاج احمد به همراه بچههاي نجف آباد خودش از اول اين لشکر را درست کرده بود و تا آخر هم فرمانده آن بود. رشادتها و پيروزيهاي چشمگير اين لشکر در دوران دفاع مقدس هميشه با نام احمد کاظمي آميخته بود. او براي رزمندگان لشکر نجف نه تنها فرمانده که پدر، برادر بزرگتر يار و ياور و دلسوز و خدمتگزار بود.
گر چه هيچ کس نميدانست اين آخرين افطاري جمع صميمي فرماندهان است که احمد کاظمي براي رفقايش خاطره ميگويد، چهره حاج احمد اما حکايت از آن ميکرد که اين سردار بزرگ خيلي براي باکري دلتنگ شده است. دعاي او براي اين که شهادت نصيبش شود خيلي خالصانه و با دلي پر از حسرت به زبانش جاري شد: خدايا به حق حضرت زهرا (س) حتي اگر گناهکاريم، به خاطر دوستان شهيدم، شهادت را نصيبمان کن! حاج احمد را همه دوست داشتند. همه با حاج احمد شوخي داشتند، او با همه صميمي بود انگار او ميهمان و بقيه همه ميزبان اويند. دو سه ماهي از فرمانده نيروي زميني شدن او نميگذرد او گفته بود فکر ميکردم در نيروي هوايي شهيد شوم اما نشد و حالا باز به نيروي زميني آمده و لحظه شماري ميکنم. نيروي زميني ميعادگاه شهيدان بزرگ سپاه است: شهيداني چون باقري اولين فرمانده نيروي زميني سپاه، باکري، خرازي، همت، زين الدين و... فرماندهان لشکرهاي نيروي زميني از اين پايگاه پرواز ابدي خود را آغاز کردند و حاج احمد هم عضو همين گروه بود و به نيروي زميني بازگشته بود و در کسوت فرماندهي اين نيرو آماده پرواز شده بود.
او در آستانه عيد قربان وجود خود را که هميشه آماده قرباني شدن در راه خدا و اعتلاي اسلام بود به جهان آفرين تقديم نمود تا دوباره خون باکريها در پيکر جامعه جاري شود چه زيباست که احمد کاظمي به سمت ديار باکري پرواز ميکرد که رفت. او در نجف آباد متولد شد و در زادگاه باکري يعني اروميه به شهادت رسيد. هيچ کس فکر نميکرد احمد کاظمي در شهر مهدي باکري تشييع جنازه شود اين دو ديرزماني از يکديگر جدا افتاده بودند و بايست به هم ميرسيدند و مثل اين که قرار ملاقات اين بار در زادگاه آقا مهدي پيش بيني شده بود و امروز مصادف با عيد قربان در دانشگاه تهران ياران قديمي حاج احمد آمده بودند با وي وداع کنند در بين آنها دو دوست از همه صميمي ترش باقر قاليباف و قاسم سليماني را ميديدي که شکسته بال بودند و داغ حاج احمد بر قامتشان سخت سنگيني ميکرد. گر چه رفتن هر شهيدي را به پرپرشدن گل تشبيه ميکنند، اما به حق بايد گفت رفتن حاج احمد تنها پر پر شدن يک گل نبود بر زمين افتادن درختي تناور بود حاج احمد ديگر امروز سرو راست قامت و سر به فلک کشيدهاي در توان دفاعي و نظامي کشور محسوب ميشد. او حاصل عمر شهداي بزرگ و بي شماري بود که فقدانش خسارت جبران ناپذيري بر پيکر جمهوري اسلامي وارد کرد. او و ياران بزرگوارش، او و سعيد مهتدي فرمانده لشکر 27 محمد رسول الله، او و سعيد سليماني چهره نوراني دفاع مقدس، او و شاهمرادي (حنيف) و يزداني و رشادي و آذين پور، الهامي نژاد، بصيري، کروندي، اسدي همه ياران همراه او امروز به آغوش امامشان پرواز کردهاند و بر ماست که راهشان را پي بگيريم بر ماست که خون آنها را مجدداً در پيکر جامعه تزريق کنيم و با عطر غيرت و شجاعت و اخلاص آنها، راه امام خميني (ره) که مقتدايشان بود را تحت زعامت خلف صالحش خامنهاي عزيز ادامه دهيم. روحشان شاد و قرين رحمت بي انتهاي الهيباد.
سردار مصطفي ايزدي هم گفت: احمد کاظمي سلحشوري را از روزهاي مبارزه در جريان نهضت امام خميني با يادگاري از دست آسيب ديدهاش، تا پايان روزهاي دفاع مقدس همراه خود آورد و نام خويش را در رديف اول فرماندهان دفاع از ايران و انقلاب اسلامي ثبت کرد.
مردم نجف آباد، آن روزها که صداي شيپور فراخواني فرمانده لشکر 8 نجف اشرف را براي اعزام ميشنيدند، فرزندان خود را براي دفاع از انقلاب و اسلام به او ميسپردند و اين اطميناني بود که در آن ايام به فرزند شجاع خويش، سردار احمد کاظمي داشتند. به يقين نام او و ياد احمد کاظمي در خاطر ملت ايران، به ويژه مردم قدرشناس نجف آباد براي هميشه، زنده خواهد ماند و ياد شجاعتهاي او در برگ زريني از دفتر رشادتهاي ايرانيان ثبت و ضبط خواهد شد.
سردار قاسم سليماني آن يار ديرينه هم گفت: هيچ نمازي نديدم، که احمد بخواند و در قنوت يا در پايان نماز گريه نکند. او در هر نماز اين ذکر بر زبانش بود: «يا رب الشهدا، يا رب المهدي، الهي الحمد، الهي الحمد» ورد زبان احمد بود، پيوسته ميخواند و بعد گريه ميکرد. 19 سال احمد، حسين حسين ميکرد به ياد شهيد خرازي. هيچ جلسهاي، هيچ خلوتي، جلسة رسمي، جلسة خانوادگي و هيچ مسافرتي وجود نداشت که او يادي از باکري و خرازي و همت و اين شهدا نکند. احمد تداعي رفتارهاي جنگ بود، وقت سخن با احمد ناخودآگاه آدم را به ياد خرازي ميانداخت، به ياد همت ميانداخت، حياي احمد آدم را به ياد آن انسان پر از حياي جنگ ميانداخت، امروز که احمد را از دست داديم انگار يک يادگار از همة يادگاران جنگ را از دست دادهايم.
لشکر 8 نجف اشرف به احمد چيزي نيفزود بلکه لشکر 8 نجف اشرف به اين دليل پر افتخار بود که احمد فرماندهاش بود.
سردار ربيعي
مردان تاريخ ساز
بيشک در تاريخ هر کشور لحظهها و مقاطع حساسي وجود دارد که سرنوشت ملتي را رقم زده است. هرچند نميتوان تمام مقاطع و برهههاي تاريخي و حوادث و پيشامدها را در يک جايگاه و مقام از حيث حساسيت و تاثير گذاري قرارداد اما بيگمان همه آنها تا بدان ميزان موثر بودهاند که در لابهلاي صفحات تاريخ ماندگار شوند و از يادها نروند.
اين مقدمه براي کسي است که يادش تداعي تمام خوبيها و صميمتها بود او که:
خـط مـيکشيد روي تـمام سـوال ها
تـعريـفها، مـعادلـههـا و احـتمالهـا
خط زد به روي شايد و اما و بعد از آن
خـطي دگـر بـه قـاعده ها و مثال هـا
متحيرم در وصف اين رفته يا بهتر بگويم اين باز آمده چه بنگارم که شايسته سرداري عاشق باشد. ميدانم آن کس که با عشق مانوس نبوده و دمساز محبت حق و تاب و تب وصال او نباشد و حياتش بدون اين حقيقت سپري شود جز يک لاشه آفتاب خورده در دخمه عفن خاک چيزي نيست و چه خوش شاعر شهر ما گويد:
هر آن کس که در اين حلقه نيست زنده به عشق
بـر او چـو مـرده بـه فـتواي مـن نـمـاز کـنـيـد
قرار است در اين مجموعه مقدمهاي بنگارم! چکنم که قرعه بنام من رقم خورده است. مني که از دوستداران قديمي احمد هستم. من وقتي احمد را ميديدم، مثلثي برايم تداعي ميشد احمد، قاسم و باقر. اينک اين مثلث يک ضلع خود را از دست داده و محققي آشنا قصد نموده براي دل غريب اين سه يار دبستاني مجموعهاي تدوين کند. او را ميشناسم عليرغم تمام بيمهريها دست از کار نکشيده و مدام ميخواند:
دست از طلب ندارم تا کام من برآيد
بگذريم براي احمد نوشتن در اين زمانه، دل حجيمي ميخواهد. فعلا از شدت تاثر و اندوه نه قلم ناي حرکت دارد که اين مقدمه سرايي را براي حماسه نامه احمد در پي گيرد و نه حوصلهام اجازت ميدهد که آن قدر دلتنگ احمدم که تنها خدا ميداند ولي چه باک که:
مخور به مرگ شهيدان کوي عشق افسوس
کـه دوسـتان حـقـيقي بـدوسـت پـيوستند
احمد کاظمي فرزند روحي خميني کبير، متولد نجف آباد و در خانهاي مذهبي رشد و نمو کرد. تحصيلات ابتدايي و راهنمايي و دبيرستاني را در شهرش سپري نمود و جواني او مصادف با ظهور انقلاب اسلامي و پيروزي آن گرديد.
پس از مدتي با شهيد محمد منتظري به دليل هم شهري بودن اياق شد و راهي اردوگاههاي فلسطين و لبنان شد و به آموزشهاي نظامي پرداخت. او حدود شش ماهي آنجا بود و از فتحيها خوشش نيامد و به ايران بازگشت. سپس راهي کردستان شد و با ضد انقلاب بناي جنگيدن را نهاد.
پس از اين که رژيم عراق در شهريور 59 به مرزهاي جمهوري اسلامي ايران حمله نمود احمد بلافاصله از کردستان به جنوب آمد و در منطقه دار خوين همراه بچههاي اصفهان مستقر شد.
در تاريخ 15/10/59 قرار شد عملياتي بنام عبور از رودخانه کارون از يک سو و از سوي ديگر از سوسنگرد به سمت جفير و از منطقه جفير به سمت پادگان حميد الحاق صورت گيرد. چون کمبود نيرو داشتيم براي اين عمليات از ارتش يک گردان سوار زرهي از لشکر 92 و برادراني از اصفهان که احمد هم با آنها بود به ما پيوستند.
در آن زمان عمليات عبور از رودخانه با موفقيت انجام شد لکن از طرف جفير برادران موفق نبودند و ما هم به پادگان حميد نرسيديم و دستور عقب نشيني از بني صدر صادر شد. پس از عقب نشيني احمد هم از ما جدا شد.
آنروز احمد و تمامي نيروها مفاهيم ژرفي چون هجرت، حسرت و پرواز را معنا کردند. آنها نمونههاي وارسته و برجسته آفرينش بودند. مردان خدا جوي توفاني، دريا دلان سبز، مرغان دريايي سرگردان در بيکرانکي آسمان وحدت.
آن شب، بوميان قبيله توحيد ننگ شرک را از پاکدامني ذهن خويش ستردند. يادش بخير! شگفتا حماسهاي که در دستهاي آنها باليد.
در روزهاي پاياني سال 1359 در منطقه فارسيات ما آب انداختيم تا بين ما و عراقيها که فاصله زيادي بود ايمن گردد و خطري متوجهمان نشود.
در آن زمان به دستور برادر رشيد به آبادان رفتيم که بار ديگر احمد را ديدم. او در جبهه فياضيه مشغول شده بود و من هم بعدها به ايستگاه 7 آمدم و قرار شد با هم الحاق نمائيم. زيرا فاصله بين ما چهار کيلومتر بود و دشمن ميتوانست نفوذ کند. در جلساتي که دو نفري با هم داشتيم بنا نهاديم خط را ترميم کنيم. اين تعامل تا عمليات شکست حصر آبادان ادامه يافت. در اين عمليات ما در دو محور عمليات کرديم. ما بدليل وضعيتمان در شب عمليات سريع به هدفهايمان رسيديم ولي احمد (به دليل حساس بودن محورش براي عراقيها که يکي از دو پل او در معرض خطر و نابودي قرار ميگرفت سخت در برابر احمد مقاومت ميکرد) هنوز با هدف فاصله زيادي داشت چون که روز شد و او هنوز در کنار رودخانه کارون در حال عمليات بود. تعدادي از نيروهايم را فرستادم و از پشت عراقي ها با تفنگ 106 آنها را مورد حمله قرار دادند و همين سبب شد احمد هم به اهداف مورد نظر خود برسد و دشمن پا به فرار گذاشت و در کنار پل تعداد زيادي تانک و نفربر روشن بود که عراقيها آنها را جا گذاشتند و رو به عقب رفتند.
بعد از شکست حصر آبادان به دليل شهادت جمعي از فرماندهان (شهيد کلاهدوز، شهيد فلاحي، شهيد جهان آرا و...) آقا رحيم مسئول طرح و عمليات مرکزي سپاه شد، برادر رشيد که مسئول عمليات جنوب بود دستور داد تيپها را تشکيل بدهيم که من فرمانده تيپ امام حسن مجتبيu شدم و احمد فرمانده تيپ 8 نجف اشرف. عدد يگانها را برادر رشيد و شهيد حسن باقري تعيين ميکردند. نام و لقب تيپها را از خود ما ميپرسيدند. احمد و کادر يگاناش نام مکان و جغرافياي مشهد امير المومنينu يعني نجف اشرف را برگزيدند که شهر خودشان هم (نجف آباد) نسبتي با آنجا داشت. اين رابطه ادامه داشت تا پايان جنگ و کمتر عملياتي بود که من و احمد در آن حضور نداشته باشيم.
در قرارگاهها که براي جلسات عملياتي ميآمديم من و احمد شب و روز همراه هم بوديم. خندههاي احمد و گريههاي او بغضها، دلتنگيها و همه و همه هنوز جلوي ديدگان مناند.
کسي چه ميداند آن ايام که فارغ از تعلقات دنيوي و پرستيز و تشريفات بوديم بر ياران عاشق چه گذشت؟ براي هم نه تب که ميمرديم. اگر بر شانه کسي تيري ميخورد، شانهاي بود تا شتاب کند و در انتظار زخم عشق پيشاپيش قافله بايستد. دريغا که مادران و مادر احمد نبودند تا نام فرزندان غيور خويش را زمزمه نوحه شادماني کنند.
دريغا که نبودند تا وصال پسران رشيد را در دشت آرميده تجلي، جشن بگيرند.
اما يادم نميرود که هميشه و هرگاه چشمهايي در دور دست خاک خون زده را تماشا ميکرد و ميديد که ستارههايي از آسمان ميغلطيدند و کوچههاي شهر را، درگاه هر خانه را نور باران ميکردند.
در زمان دفاع مقدس در يکي از سفرها به تهران به خدمت حضرت امام خميني(ره) رسيديم و پس از سخنراني و ابراز لطف و محبت ايشان از در اتاق بيرون آمديم. برگشتم و ديدم امام دست آقاي محسن رضايي و علي صياد شيرازي را گرفته و روي هم نهاده و يک دست خود را بالاي دست آنها و دست ديگرشان را زير دستان آنها قرار داده و فرمود با هم برادر باشيد. وحدت داشته باشيد.
من اين صحنه را که ديدم سريع صدا زدم احمد، احمد نگاه کن عجب صحنهاي است! احمد با ديدن اين صحنه چشمانش پر از اشک شد و با ولع عجيبي مينگريست.
برادر نور الله شوشتري که خود يک احمد کاظمي ديگري است، هم از لحاظ سابقه و هم از لحاظ شهادت، صداقت، درايت و مديريت ميگويد «شب حادثه در جلسهايي که با احمد داشتيم او اين خاطرة ديدار با امام را برايمان گفت. در اين جلسه بحث پيرامون راهيان نور بود. به آنها گفت نشنوم و نبينم کسي در نوشتهها و صحبتهايش تنها بگويد يا بنويسد ارتش بلکه بايد بنويسيد و بگوييد ارتش قهرمان. ارتش دلاور. کسي حق تضعيف ارتش را ندارد. اين خاطره را گفت و فردا صبح شهيد شد». آن شب احمد در نگاهش درياي رفتن و پرواز موج ميزد.
کسي چه ميدانست احمد ميرود تا در زادگاه مهدي باکري، آن عزيز دلش تا از زمين به آسمان و از خاک به افلاک رها شود.
بگذريم مقدمه را طول ندهم. يکي از صفات احمد چاره جويي او بود. اين صفت از اوصاف حقيقي و محوري يک فرمانده ميدان است. احمد ميگفت من از کودکي چاره جو بودم. او ميگفت يکبار با دوستم سوار موتور بوديم و او با سرعت ويراژ ميرفت که از کنار ماشيني رد شديم. رانند ماشين به شدت ترسيد. ما به سرعت ميرفتيم که ناگهان بعد از چند پيچ خطرناک از جاده خارج و واژگون شديم. هم زمان آن راننده از راه رسيد و تا اين صحنه را ديد پياده شد و شروع به فحاشي کرد. من گفتم هيس هيس، دارند فيلمبرداري ميکنند و ما در حال بازي کردن در فيلم هستيم. راننده هم سريع آرام شد و راهش را کشيد و رفت و ما از معرکه جان سالم بدر برديم.
بعد از احمد چشمهاي من از پشت لحظههاي تلخ از ماوراي تباهي، شهر سوخته دلم را ميبيند. شهر مشکي پوش مظلوم را، آفاق دوردست و خون رنگ شهر ارغواني است. اي کاش ميشد احمد برگردد.
بگذريم برادر عزيزم آقا محسن رضايي علاقه عجيبي به احمد داشت . بقول ايشان هرگاه دلتنگ شهيد مهدي باکري ميشد احمد را صدا ميزد.
احمد حد وسط بين شجاعت و تهور بود. او با تدبير عمل ميکرد. عليرغم سن کمترش نسبت به ما گاهي اوقات ميگفت اين کار را نکنيد و ما بعدها علت نهي او را ميديديم که چقدر مدبرانه بوده است. اين حالت او، او را محبوب آقا محسن کرده بود. من اين شدت علاقه را در گريههاي آقا محسن در تشييع احمد ديدم و اين اولين بار بود که ايشان اين گونه بيمهابا گريه ميکرد.
از مهدي باکري گفتم ياد مطلبي افتادم که بايد او را بر سينه کاغذ بسپارم.
شهيد مهدي وقتي از آذربايجان و آن نامهربانيها جدا شد به جنوب آمد و در سمت جانشين احمد شروع به کار کرد. احمد عجيب به او علاقه داشت به طوري که در تماميجلسات خصوصي او را همراه خود ميآورد و از او ميخواست نظر بدهد.
در حقيقت ميتوانم بگويم که مهدي از چشم احمد معرفي شد و گل کرد. احمد استاد مهدي بود و مهدي هم حق شاگردي را ادا ميکرد و مدام ميگفت احمد کاظمي استاد من است.
مدتي بعد آقا محسن دستور داد سپاه آذربايجان يک تيپ مستقل تشکيل دهد. مهدي مسئول پيگيري شد و به عنوان فرمانده تيپ 31 عاشورا از احمد جدا شد. اسم تيپ را به دليل اهتمام و علاقه شديد ايرانيان آذري زبانها به اهلبيت(ع)، عاشورا نهادند تا حرارت اين عشق لحظهاي خاموش نشود.
آري احمد گرچه با خاکيان ميزيست اما از زمره افلاکيان محسوب ميشد و لاجرم به آنان باز پيوست. او عاشق بدر منيري بود که افول نميکرد و نخواهد کرد.
من و احمد زندگي خانوادگي خوبي داشتيم و در کنار هم بودن، لذتي برايمان داشت که خدا ميداند.
بايد مقدمه را به اتمام برسانم. روز ماقبل آخر حادثه يا بهتر بگويم روز محروميت از احمد کاظمي، او به فرودگاه مهرآباد رفت تا راهي اروميه شود ولي بدليل بدي هوا در روز يکشنبه 18/10/1384 او نرفت و برگشت. وقتي به محل ساختمان فرماندهي نيروي زميني رسيد به من زنگ زد و گفت جعفر بيا اينجا تا قدري با هم باشيم. من علي رغم مشغله زياد کارم را رها کردم و به سوي نيروي زميني حرکت نمودم. در طول مسير 3 بار زنگ زد و ميگفت جعفر نيامدي! کجا هستي! زودتر بيا. وقتي رسيدم او مشغول نماز ظهر بود خواستم به او اقتدا کنم که سلام داد و من غصه دار شدم. بعد از کلي خوشحالي گفت مايلي به ديدار عزيز جعفري برويم؟ گفتم چرا که نه. همراه هم به ستاد مشترک رفتيم و در محل کار عزيز نهار خورديم و حدود 2 ساعتي صحبت کرديم. در اين جلسه احمد پاي وايت برد رفت و تمام حادثه سقوط هواپيما C130 ارتشي را توضيح داد و مدام گفت اين حرفهاي من کاملا تخصصي است. من مدتي فرماندهي نيروي هوايي بودهام.
عاقبت جلسه سپري شد و وقت وداع رسيد. چه ميدانستم اين ديدار آخر است و ديدار بعدي به قيامت است. آخر دل که شيدا شود سرگشته ميشود و بي قرار! جان عاشق تنها در کوي دوست قرار ميگيرد.
چه ميدانستم که حرير جان دارد در تبسم عشق ميپيچد. نواي دلچسب بيدار باش در صبح عطر خيز بهاران به مشام مهاجران عاشق شوري ديگر بر پا ميکند و در اين ميان اين احمد است که بي قرار به دنبال لاله زار عشق به صحراي جنون ميزند.
احمد به من رو کرد و گفت جعفر برايم دعا کن شهيد شوم.
دست و پاي خودم را گم کردم. نشنيده گرفتم. احمد چه ميگويد؟ آيا حادثه در راه است؟ اين احمد عاشق از آناني است که افضل بشريت زمانهاند در هشت سال دفاع مقدس و در دوراني که جان انقلاب به ايثار اين پاکبازان نيازمند بود چه خوش درخشيدند و از خطه کردستان تا کوههاي ايستاده غرب و دشتهاي سر سبز شقايق خيز جنوب و از نبرد با گروهکهاي مزدور در کردستان قهرمان ايران و هزاران کيلومتر در دل خاک عراق پرچم سرافرازي را در تمام لحظات بر دوش گرفتند تا نام بلند عشق و حماسه را فرياد دهند و اسلام و انقلاب عظيم اسلامي که تجلي اسلام ناب قرن حاضر است را حفظ نمايند.
با دل گرفتگي به او گفتم احمد تو بايد حالا حالاها خدمت کني انشاءالله وقت رفتن رسيد شهيد ميشوي. برق عجيبي در چشمانش درخشيدن گرفت.
سردار جعفري خطاب به احمد گفت: دعا کن شهيد شويم اما نه با هواپيما و ماشين. من هم گفتم هرچه خدا بخواهد آن شود. احمد هم گفت من فقط شهيد شوم حالا به هر طريق که شد بشود قبول است.
آن روز احمد از من حلاليت طلبيد و اين امر سابقه نداشت.
نميدانم شايد داشت کارهايش را ميکرد و من خبر نداشتم. صبح فرداي اين ملاقات در دفترم بودم که سردار کوثري زنگ زد و آرام ولي با احتياط گفت: از احمد خبر داري؟
ـ او به اروميه قرار بود برود.
ـ ولي ميگويند هواپيمايش سقوط کرده!
ـ تا اين خبر را شنيدم نشستم و صدا زدم يا امام زمان.
ـ سردار کوثري گفت من در حال پيگيريام و به شما هم خبر ميدهم.
بلافاصله به سردار رشيد زنگ زدم ديدم سردار کوثري به او هم خبر داده و سردار محمد باقري خبرگيري کرده و خبر صحيح را به سردار رشيد رسانده بود. رشيد و باقري هر دو گريه ميکردند. سردار رشيد بلند بلند با گريه ميگفت امروز 19 سال از عمليات کربلاي 5 ميگذرد و امروز همان روز است و احمد رفت پيش حسين خرازي.
اطاقم را خورشيد فرا گرفته بود. براي اين رفتن و پرواز گريه کردم. من گريه ميکردم و احمد در دور دست آفاق سپيد پرواز بال ميزد. احساس ميکردم در ميان همهمه باد و چکههاي کوچک باران نشستهام و به احمد ميانديشم.
کـي رفـتهاي زدل کـه تـمنا کـنم ترا
کـي بـودهاي نـهفته کـه پيدا کنم ترا
غيبت نکردهاي که شوم طالب حضور
پـنهان نـگشتهاي کـه هويدا کنم ترا
با صد هزار جلوه بيرون آمدي که من
بـا صـد هـزار ديـده تـماشا کـنم ترا
جعفر اسدي
کنار دجله
من بعد از عمليات طريق القدس يعني زماني که ايران شروع به پس گرفتن سرزمينهاي خودش از ارتش بعثي کرد با مرحوم کاظمي آشنا شدم. ايشان در جبهههاي مختلف جنگ و هر کجا عملياتي بود حتماً حضور داشت. نيروهاي تحت امرش در عملياتها حضور فعالي داشتند. ايشان با کمک نيروهايي که از اصفهان آمده بودند تيپ نجف اشرف را سازماندهي کرد و آنها را در عملياتها به کار ميگرفت. در ابتداي جنگ ما در منطقه آذربايجان غربي و کردستان با حرکت مسلحانه ضدانقلاب در آنجا مقابله ميکرديم. در آن زمان مهدي باکري معاون عمليات سپاه بود و من فرماندهاش بودم. بعد با هم به منطقه جنوب آمديم. شهيد باکري قائم مقام شهيد احمد کاظمي در تيپ نجف اشرف شد. من با شهيد باکري قبل از انقلاب هم دانشکدهاي و رفيق بودم. وقتي که او معاون احمد کاظمي در تيپ نجف اشرف شد، من هم با احمد کاظمي آشنا شدم و رفاقت صميمانهاي پيدا کرديم. شهيد احمد يکي از فرماندهان بسيار برجسته دوران دفاع مقدس است. يعني اگر بخواهيم ?? نفر فرمانده برجسته در دوران جنگ را نام ببريم قطعاً يکي از آنها احمد کاظمي است. به خصوص ايشان يک ويژگياي داشت علاوه بر اينکه کارهاي سخت عملياتي را انجام ميداد، براي خودش تاکتيکهاي ويژه داشت. يعني وقتي در يک منطقه عملياتي به او ماموريت ميدادند و يگانها و تيمها و لشگرهاي ديگر را وارد عمليات ميکردند، ايشان در منطقه و محدوده خودش ميتوانست به گونهاي عمل کند که صد درصد عمليات را موفق پيش ببرد. با دشمن هيچ موقع تک جبههاي نميداد. تک جبههاي يعني تک رودررو و تک مستقيم. او هميشه دشمن را ميتوانست دور بزند، يعني موقعيت را کامل بررسي ميکرد و جاهايي را پيدا ميکرد که دشمن را احاطه کند. اصطلاح دور زدن در جبهههاي جنگ خيلي معروف است. او دشمن را دور ميزد و ميرفت به عقبهها و به نقاط ضعف فرماندهي دشمن حمله ميکرد. اين خيلي مهم بود. يعني ابتکارات زيادي در جبهههاي جنگ بود ولي آقاي کاظمي در اين کار تبحر و خبرويت ويژهاي داشت. مثلاً در عمليات رمضان تنها يگاني که توانست در نهر کتيبان يعني شرق بصره جلو برود تيپ نجف اشرف بود که احمد کاظمي فرماندهاش بود. ايشان به طور مستقيم حرکت کرد، رفت و اهداف خودش را گرفت و اگر يگانهاي چپ و راستش هم ميتوانستند مثل او به جلو بيايند شايد سرنوشت آن عمليات عوض ميشد، البته شرايط دشمن هم در جبهههاي مختلف فرق ميکند. کاظمي ويژگيهاي منحصر به فردي در طراحي عمليات در محدودهاي که برايش تعيين ميشد داشت. او در اين مسئله واقعاً کارآمد و موثر عمل ميکرد.
وجه تمايز ديگر ايشان اين بود که لشگر را به صورت اقتصادي اداره ميکرد. در جنگ معمولاً به دليل اهميتي که براي کشور دارد، هزينه کردن براي اداره يک لشگر و يا يک يگان خيلي اهميت ندارد. يعني هرچه در سازمانها لازم باشد خرج شود مجاز است. خريد هرگونه تجهيزات مورد احتياج مجاز است. به خاطر اينکه در آنجا اولويتها چيز ديگري است. با وجود اين يکي از افرادي که لشگر را به صورت اقتصادي و با راندمان بالا اداره ميکرد احمد کاظمي بود. مثلاً ايشان از تمام تجهيزاتي که در اختيار داشت خيلي خوب نگهداري مي کرد. لشگرهاي پياده سپاه همه از غنيمتهايي که از ارتش بعثي گرفته بودند صاحب گردانهاي تانک شده بودند و آنها را در واحدهاي خودشان سازماندهي ميکردند. يکي از جاهايي که واحد زرهي درست کرد لشگر نجف اشرف بود که يک گردان زرهي را سازماندهي کرد. ضمن اينکه آنها خيلي خوب تانکها را نگهداري ميکردند و خوب به کار ميگرفتند. تجهيزات جنگي مثل ماشين آلات در کارخانجات هستند که نياز به نگهداري و سالم ماندن و مراقبت دائمي دارند. در غير اين صورت شما از جنگ افزار نميتوانيد در موقع لزوم استفاده کنيد. جنگ افزار چه سبک مثل کلاشينکف، چه آر پي جي تا تجهيزات سنگين مثل توپخانه و تانک و نفربر مراقبت و رسيدگي دائمي ميخواهد. احمد کاظمي قدر اين تجهيزات را ميدانست، چون آنها را با جنگيدن و خون دادن از دشمن به غنيمت گرفته بود. هيچ کدام از اين امکاناتش را کسي به او نداده بود. خودش با نيروهايش به دست آورده بودند. لذا خوب ارزش اينها را ميدانست. نفرات باکيفيت و با انگيزه را مسئول اين کار مي کرد و به آنها آموزش ميداد و خوب از آنها استفاده ميکرد. از اين منظر ايشان جزء فرماندهاني بود که بسيار اقتصادي يگان خودش را اداره ميکرد.
او هميشه با شهيد حسين خرازي در عملياتها نوعي مسابقه در کار جنگ داشتند. يعني حسين خرازي و احمد کاظمي دو رفيق بودند که سعي ميکردند در موفقيتها و جلو رفتن در ميدان جنگ با هم مسابقه بدهند. هميشه به هم نگاه ميکردند و سعي ميکردند در کار جنگيدن با دشمن از هم جلو بزنند. خيلي به هم علاقه مند و خيلي با هم رفيق بودند و اگر کسي الان نوارهاي دوران جنگ را گوش کند، مشاهده ميکند هميشه فرمانده کل سپاه وقتي ميخواست عملياتي را طراحي کند و يگانها را به کار بگيرد، ميگفت حسين و احمد. اين اصطلاح يعني تيپ امام حسين و لشگر هشت نجف اشرف. اين لشگرها را به اسم خود لشگر به کار نميبردند. به خاطر اينکه اين دو فرمانده شاخص و اعتبار دو لشگر شده بودند. درست است که سازماندهي خودش قدرت آفرين است وليکن قدرت سازمان ده هم خيلي مهم است. احمد کاظمي محور بسيار مهمي براي قدرتمندي لشگر نجف اشرف بود، يک ستون واقعي بود و انگيزهها و روحياتش روي همه افراد لشگر و يگانش تاثير ميگذاشت. رفتار و منش انساني احمد و حسين چنان جاذبه داشت که ناخودآگاه افراد را شيفته آنها ميکرد. ميديدي حتي نوع لباس پوشيدنشان را رزمندگان تقليد ميکردند. مثلاً اگر آنها کت فرم سپاه را روي شلوارشان ميانداختند، ميديدي بدون اينکه کسي چيزي بگويد، همه لشگر کتش را روي شلوار انداخته است. يا اگر کلاه مخصوصي در زمستانها سرشان ميگذاشتند، همه لشگر اين کلاه را سرشان ميگذاشتند. يعني براي نيروهاي خودشان اسوه بودند بدون اينکه تبليغي روي اين مسئله بشود. اينکه گفته شده بود کونوا دعات الناس بغير السنتکم (مردم را به غيرزبانتان دعوت کنيد) واقعاً در وجود احمد کاظمي بود. او روي نيروهايش بسيار تاثيرگذار بود. لشگرهاي ما با لشگرهايي که به صورت کلاسيک سازماندهي ميشوند، تفاوتي مهم داشت. لشگرها با علاقه و انگيزه تک تک نفرات تشکيل ميشد. فرماندهي و فرمانبري به معناي کلاسيک نظامياش وجود نداشت. رابطه مراد و مريدي به معناي اعتقادي و اخلاقي وجود داشت. رزمندگاني که با ايشان کار ميکردند احساس ميکردند که فرمانده قصد انجام کاري را دارد، عمل ميکردند. به همين خاطر قدرت فرماندهي فرماندهان ما نسبت به فرماندهان کلاسيک خيلي بالا بود. اينها هيچ موقع در طراحي عمليات مشکلي با نيروها پيدا نميکردند. هرقدر عملياتي سخت طراحي مي شد هيچ موقع مشکل پيدا نميکردند که کسي بگويد من اين را انجام نميدهم يا نمي روم، به خاطر اين بود که فرماندهان ما چنين روحيهاي داشتند.
احمد کاظمي هيچ وقت از راه دور فرماندهي نميکرد. مرتب در خط مقدم حضور پيدا ميکرد. شايد از ديدگاه کلاسيک نميبايست فرماندهي خودش به خط مقدم ميرفت. اما نفرات ما بايد فرمانده را در بين خودشان ميديدند. وقتي که ميديدند فرمانده کنار آنها در شرايط سخت خط مقدم حضور دارد، با انگيزه بالا و قدرت بالا با دشمن ميجنگيدند. به همين خاطر شما هميشه کساني مثل احمد کاظمي را در قرارگاههاي لشگر به سادگي نميتوانستي پيدا کني. اينها را در خط مقدم راحتتر ميتوانستي پيدا کني. ميرفتند، ميآمدند، کنترل ميکردند و بر همه جزئيات نظارت داشتند. به همين خاطر اين لشگرها توانشان در تهاجم به دشمن بود. لذا شما لشگر 8 نجف اشرف را در همه حملات مي بينيد. اين لشگر به طور خستگي ناپذير در بيست و دو عمليات شرکت کرده که احمد کاظمي در همه اينها فرمانده بوده و حضور مستقيم داشته است. روحيات احمد کاظمي در تمام وجود لشگر اثر خودش را گذاشته بود و تمام افراد لشگر روحيه تهاجمي داشتند. اين لشگر را در پدافند نميشد به کار گرفت. حوصله اينکه در يک جا به حالت سکون بايستند نداشتند. ميگفتند برويم جايي که آتش و درگيري و حمله باشد.
احمد کاظمي آدمي بود که در کنارش افراد بسيار زيادي از قشرهاي مختلف و با تواناييهاي روحي مختلف شهيد شده بودند. در دوره جنگ ايشان همه اينها را از نزديک ديده بود. هم آدمهايي که ما الان آنها را ميشناسيم و به عنوان افراد برجسته از آنها ياد ميکنيم، هم بسياري از انسانهاي گمنامي که به لحاظ انساني و اخلاقي بسيار برجسته بودند اما چون ما از آنها شناخت نداريم و کسي درباره آنها صحبت نکرده، درک درستي از آنها نداريم. ولي احمد کاظمي در صحنههاي مختلف جنگ اينها را شناخته بود. با برنامه و طراحي او و عملياتهايي که او انجام ميداد افراد زيادي شهيد شده بودند. از طرفي او چون آدمي عاطفي بود دائم با اينها تماس نزديک داشت، اين صحنهها عين يک فيلم در مغزش و روانش جريان داشت. هيچ موقع آن افراد و حالات خاصي را که برايش پيش ميآمد، فراموش نميکرد. آخرين خاطرهاي که ايشان گفت در ماه رمضان امسال منزل آقاي رضايي بوديم، به ايشان اصرار کردند که خاطره بگو. گفت مهدي باکري که مجروح شده بود، در آخرين لحظه زندگياش کنار دجله به من گفت احمد بيا جاي خوبي است. توجه کنيد اين جمله از ذهن کسي که مهدي را دوست دارد و با او بوده و روحيات او را ديده، نميتواند جدا شود و يادش برود. هرچند که بيست سال هم از آن واقعه گذشته باشد. او همواره آن صحنه کنار دجله جلو چشمش بود.
مهمتر اينکه کساني مثل احمد کاظمي که عظمت خداوند و به ياد خداوند بودن را با تمام وجودشان درک کردند، دنيا با تمام زرق و برقهايش نميتواند اينها را جذب کند. به خاطر اينکه اينها چشمههايي ديده بودند که هميشه در جلوي چشمشان بود. دنيا در برابر اينها واقعاً کوچک بود.
او روحيات عجيبي داشت، يکي از مهمترين شاخصههايش اين بود که در دوران جنگ به فرد خالصي تبديل شده بود. در همه رفتارهايش اخلاص نمايان بود. به خصوص اين چند ماه اخير حالتي به او دست داده بود که احساس ميکرد از دوستان شهيدش عقب مانده است. دائم اسم حسين خرازي، مهدي باکري و شهدايي مثل خودش را ميآورد و ابراز ميکرد که از آنها جا مانده است. نوعي نگراني به او دست داده بود، در حرف زدن و دعا کردنش مرتب درخواست ميکرد که من بروم به آنها بپيوندم.
احمد کاظمي جزء افراد نادري است که از ابتداي درگيريهاي مسلحانه و تجزيه طلبانه در ايران بعد از انقلاب در صحنهها حضور داشته است. ابتدا در کردستان و بعد که جنگ تحميلي شروع شد تا پايان جنگ را در جبهه بود. يعني ايشان يک روز خارج از ميدان جنگ نبود. بعد از جنگ هم بلافاصله وقتي که قرار ميشود منطقه غرب کشور ما امن بشود، احمد کاظمي فرماندهي قرارگاه حمزه را به عهده ميگيرد. هفت سال آنجا ميايستد و چون تشخيص درستي هم از دشمن و مسائل منطقه داشت، مسئله را به صورت ريشهاي حل مي کند. کساني که در جنگ بودند يک ويژگي پيدا کرده بودند که دشمن شناس شدند. احمد کاظمي صدام و شيوههايش را خوب درک ميکرد. به همين خاطر وقتي در قرارگاه حمزه مسئوليت پذيرفت، به اين نتيجه رسيده بود که حل ريشهاي ضدانقلاب مسلح در کردستان امکان ندارد، مگر اينکه پايگاه آنها را نزد صدام از بين ببري. ميگفت در داخل کشور با عناصر و سرشاخههاي اينها درگير شدن مسئله را حل نميکند و اين افرادي که در اينجا عمل ميکنند هيچ کاره هستند، فقط تفنگ به دست دارند، شما بايد برنامه و پشتيبانيهاي اصلي را بزنيد. به همين خاطر ايشان تمام برنامهاش را گذاشت که در داخل خاک عراق مسئله را حل کند. مقرهاي اينها را در داخل خاک عراق پاکسازي کرد. با آنها قرارداد امضا کرد که در داخل خاک ايران کاري انجام ندهند. من خودم اوايل انقلاب در آن منطقه بودم و ميدانم نا امنيها يعني چه. زماني که احمد فرمانده قرارگاه حمزه بود من به آنجا رفتم، احمد گفت ميخواهي از دره قاسملو با هم به سمت اشنويه و مهاباد برويم. دره قاسملو جايي است که مردم آذربايجان غربي ميدانند چه جاي خطرناکي بود.
جايي بود که به ستونهاي ارتش حمله ميکردند، دهها نفر افراد خوب را به صورت کمين به شهادت رساندند. من گفتم برويم. گفت نه اسلحه بر ميداريم نه چيز ديگر و با ماشين رسمي سپاه ميرويم. ما بدون هيچ نيرويي از اين دره قاسملو رفتيم و برگشتيم. من واقعاً تعجب کردم از اين امنيتي که ايشان در آنجا برقرار کرده بود. آن هم در کنار مرز عراقي که صدام بر آن حاکم بود. خودش گفت که امنيت در اينجا از امنيت در تهران بالاتر است. ما اين را نميتوانستيم به سادگي باور کنيم. ولي آنجا خودم ديدم. علت اين موفقيت او اين بود که درک درستي از دشمن پيدا کرده بود. چون آنها با تفکر خاصي برنامه ريزي ميکردند. اين جور نيست که با ساده انديشي بشود با آنها برخورد کرد. احمد برنامه و روش کار آنها را درست درک کرده بود و لذا ميتوانست به خوبي با آنها مقابله کند. علاوه بر اين احمد کاظمي جزء فرماندهاني است که از ابتداي جواني با کار چريکي آشنا شده بود. ايشان در لبنان آموزش ديده بود. خودش تعريف ميکرد ميگفت من در فتح آموزش ديدم. ولي فهميدم آنها موفق نميشوند. پرسيدم چرا، گفت براي اينکه تا خدا در کار نباشد موفق نميشوند. مي گفت فضاي اردوگاههاي آنجا با فضاي فکري ما نميخواند، به همين خاطر از آنجا چيزهايي ياد گرفت و برگشت.
از ابتداي انقلاب هم وقتي به کردستان رفت، در درگيريها به صورت چريکي عمل کرد. چون چريک را ميشناخت عمليات ضدچريک را ميدانست و از صدام هم شناخت پيدا کرده بود. چون صدام موجود عجيبي است. کساني که با او جنگيدند شايد او را شناخته باشند. يکي از اين کساني که صدام را خوب شناخت امام بود. ايشان ميفهميد صدام چه موجود خطرناکي است.
پس از پايان جنگ تحميلي و پذيرش قطع نامه 598 مسئوليتهاي زيادي به احمد کاظمي واگذار شد. بعد از قرارگاه حمزه، قرار بود فرماندهي نيروي دريايي را به ايشان واگذار کنند. خودش هم تمايل داشت که فرمانده نيروي دريايي سپاه بشود. به خاطر اينکه ميخواست موضوع آمريکا را به عنوان قدرتي که آمده در خليج فارس مطالعه کند. چون بعد از جنگ مهمترين موضوعي که از نظر نظامي داريم تهديد نظامي آمريکا است. يعني تنها قدرتي که ممکن است چالشي با ما داشته باشد و ما بايد آماده باشيم آمريکا است. قدرتهاي منطقهاي و محلي براي ما تهديدي نيستند و در صورت تجاوز احتمالي از نظر نظامي راهکار برخورد با آنها را بلديم. ليکن مسئله خليج فارس و توان نظامي آمريکا براي کساني که در حوزه نظامي کار ميکنند موضوع جالبي است. احمد کاظمي بسيار علاقهمند بود که درباره اين موضوع مطالعاتي بکند. بعد به ايشان گفتند که مسئوليت فرماندهي نيروي هوايي را بگيرد. من رئيس سازمان صنايع هوايي در وزارت دفاع بودم، بايد ارتباط نزديکي با او ميداشتيم. احمد با همان ويژگي و روحيات دوران جنگ دنبال اين بود که يک واحد هوايي راه بيندازد که در صورت حمله دشمني مثل آمريکا بتواند از توان هوايي که خودش تشکيل ميدهد در مقابل آمريکاييها استفاده کند و آنها نتوانند کاري که در عراق انجام دادند که تمام نيروي هوايي را در روزهاي اول با جنگ الکترونيک و بمباران زمينگير کردند انجام دهند. براي اين کار برنامه ريزي خيلي خوبي کرده بود و ميتوانست موفق بشود. البته اين کار ادامه پيدا ميکند و موفق خواهد بود. چون ما در دوران جنگ چيزهايي ياد گرفتهايم که خيلي مهم است. يکي از آن اصول اين است که با روشي که دشمن با شما ميجنگد نجنگيد. نکته ديگر اينکه با دشمن مسابقه تسليحاتي ندهيد. اگر بخواهي با قدرتها و قوتهاي دشمن مقابله کني موفق نميشوي. شما بايد دشمن را خوب بشناسي، تواناييها و ضعفهايش را بشناسي، آنگاه از توان خودت استفاده کني و به ضعفهاي دشم
منبع: پایگاه اطلاع رسانی جامع دفاع مقدس (ساجد)


باسلام وصلوات برمحمدوآل محمد(ص)